عنوان: آنها چند وقتی است که رفتهاند
در شبی که مهتاب گم شده بود
وقتی که من غافل از همه چیز در خواب بودم
چمدانشان را بستند،
وسایل ضروریشان را برداشتند
آرام و بی سر و صدا از قلبم بیرون آمدند
و قصد رفتن کردند،
ولی یادشان آمد،
که خانهی شان را باید ببرند،
پس آرام قلبم را از قفسهی سینه ام درآوردند
برش داشتند و با قدم هایی که ردپایی به جا نمیگذاشت
از من و تمام چیزهایی که به من مربوط بود دور شدند
آنقدر رفتند تا دیگر ندانند چطور میشود برگشت
ناگهان با عرقی سرد از خواب پریدم
خواب دیده بودم کسی قلبم را با خود برده
دست جایش گذاشتم..
نبود! قلبم سر جایش نبود..
از سرمایی که با هوهوی باد
در جای خالی قلبم حس میکردم،
بر خود لرزیدم
حفرهی درون سینهام را با دست پوشاندم
کافی نبود؛ گویی داشتم از سرما تلف میشدم
کبریتی برداشتم
و با اندک عشقی که در سینه ام مانده بود،
روشنش کردم و سمت جای تهی قلبم بردم
ناگهان آتش گرفت، من آتش گرفتم
و آن عشق خودم بود که داشت مرا میسوزاند
از درد گریستم.
آنقدر گریستم تا آتش خاموش شد
پتویی دور خود پیچیدم
و اجازه دادم افکارم در من رخنه کنند،
آنها برای همیشه رفته بودند..
″Mostasal″
#متن
در شبی که مهتاب گم شده بود
وقتی که من غافل از همه چیز در خواب بودم
چمدانشان را بستند،
وسایل ضروریشان را برداشتند
آرام و بی سر و صدا از قلبم بیرون آمدند
و قصد رفتن کردند،
ولی یادشان آمد،
که خانهی شان را باید ببرند،
پس آرام قلبم را از قفسهی سینه ام درآوردند
برش داشتند و با قدم هایی که ردپایی به جا نمیگذاشت
از من و تمام چیزهایی که به من مربوط بود دور شدند
آنقدر رفتند تا دیگر ندانند چطور میشود برگشت
ناگهان با عرقی سرد از خواب پریدم
خواب دیده بودم کسی قلبم را با خود برده
دست جایش گذاشتم..
نبود! قلبم سر جایش نبود..
از سرمایی که با هوهوی باد
در جای خالی قلبم حس میکردم،
بر خود لرزیدم
حفرهی درون سینهام را با دست پوشاندم
کافی نبود؛ گویی داشتم از سرما تلف میشدم
کبریتی برداشتم
و با اندک عشقی که در سینه ام مانده بود،
روشنش کردم و سمت جای تهی قلبم بردم
ناگهان آتش گرفت، من آتش گرفتم
و آن عشق خودم بود که داشت مرا میسوزاند
از درد گریستم.
آنقدر گریستم تا آتش خاموش شد
پتویی دور خود پیچیدم
و اجازه دادم افکارم در من رخنه کنند،
آنها برای همیشه رفته بودند..
″Mostasal″
#متن
❤🔥3⚡1🔥1