آواز قو در وقت مرگ؛
259 subscribers
1.05K photos
62 videos
12 files
316 links
همان جا که غم تو شد به نام من..

- Mostasal(بی‌نامِ شب)
https://t.me/its276bot
لطفا بجای کپی کردن فوروارد کنین.
Download Telegram
به گاه پرتاب از بلندای بام،
انسان فرود آمدم از آبیِ آسمان؛
این بار گربه را بی‌دار می‌کنم،
تا در من بپرد؛
مرگ را
برای -گربه نه-
بلکه من،
خبر کنید.
💘21🐳1
هشتاد و سومین روز.
💘31🍓1
هشتاد و چهارمین روز.
1🐳1
هشتاد و پنجمین روز.
1
Agar Mandeh Boodi
Omid
1
هرچه بیشتر اندوه را بر کاغذ می‌کشم،
کلمات بیشتر از ذهنم فرار می‌کنند
و جملات بر زبانم جاری نمی‌شوند؛
هیچ چیز دیگر با من هم‌سو نیست..
گویی خویشتن را نیز فراموش کرده‌ام.
1🐳1
دیگر نمی‌دانم یادآوری های گاه و بی‌گاه مغزم از خاطرات برای چیست، فراموشی آیا انتهای این راه انتظار می‌کشد؟ -انتظار شیرین-
در ابتدا می‌پنداشتم زود می‌گذرد -خوش‌خیالی- و از یاد رفته می‌شوی.. و شدی، ولیکن خاطرات به طرز عجیبی عقب‌گردم می‌کنند؛ کلمات را به اشتباه کنار هم می‌چینم و همه چیز بوی غلط‌اندازی دارد. دیگر غمم بابت خاطرات گین نمی‌شود، حال متفاوت شده، می‌ترسم که هیچ‌گاه نتوانم این خرابه‌ای که به جا گذاشتی را خانه سازم.
گویی زمین و زمان دست در دست هم مرا ویران نگاه می‌دارند..
حال دیگر حتی خوشی هایم هم بوی نا می‌دهد، غم هایم بوی مرگ و خود نیز بوی عدم.
-چشمانم لوت تر از کویر و احساساتم درهم تر از مسائل پیچیده‌ی ریاضیات-
چرا انقدر تداعی می‌شود هرچیزی؟
چرا انقدر مرا عذاب می‌دهید، این نامش زندگی کردن نیست.
حتی مرگ هم دیگر مثال قدیم نیست، همه چیز تیره‌تر است؛ گویی چشمانم بجای سفید، سیاه گشته‌اند.
گویی کنار جاده‌ای گذر عمر را به تماشا نشسته‌ام، همه می‌روند و می‌آیند؛ ولی من از جایم جنب نمی‌خورم، کسی سراغم نمی‌گیرد، از یاد ها رفته‌ام، همان یاد ها که مرا آواره کردند..
یارای برخاستن ندارم اما می‌بایستی برخیزم، با همین تن جوان و روح فرسوده سینه خیز خود را به انتهای جاده برسانم؛ اگر اینجا بنشینم، طعمه‌ی خاطرات می‌شوم..(عیبی دارد مگر؟ نمی‌دانم، شاید هنوز امید در من زنده است، شاید هم کسی مرا با خود می‌کشد؛ جبر مرا به انتهای جاده می‌رساند).
فی‌البداهه
💘41
ای‌کاش دستم می‌شکست و زبانم لال می‌شد، هیچ‌گاه احساساتم را برایت روی کاغذ نمی‌ریختم و به سوی گوش‌ها و چشمانت هدایتشان نمی‌کردم؛ شاید این‌گونه برای هردویمان بهتر بود.
31👍1
راست می‌گفتی، شاید فقط بدنبال دلیلی برای ادامه ندادن بودم و همه چیز بهانه ای بیش نبود
1🌚1💘1
1
ای کاش به هنگام سحر که از خواب برمی‌خیزم، باز کودک باشم و درآغوشم بگیری..
باز لبخند بزنی و لبخندی بر چهره‌ام بکشی،
و باز روانه‌ی کودکستانم کنی.
شب هم که بازمی‌گردی،
قول می‌دهم پشت پرده پنهان شوم و بترسانمت..
قول می‌دهم تا وقتی بازمی‌گردی خواب به چشم راه ندهم!
قول می‌دهی اگر به انتظارت نشستم بازگردی؟
تو قول دادی برای بازگشتن،
گفتی باز می‌آیی در نزدم..
ساده بودم، باورت کردم،
بازنگشتی عاقبت نزدم.
هنوز منتظرم بازگردی ولیکن این مغز لعنتی تورا دارد پاک می‌کند،
گویی نبوده‌ای هیچ‌گاه.
تمنا می‌کنم بازگرد،
فراموشیت را نمی‌خواهم،
جای خالی‌ت نباید عادی شود.
تمنا می‌کنم..
قول و قرارمان همین‌جا،
لبه‌ی پشت بام..
من خود را به دست باد می‌سپارم؛
بیا و درآغوشم گیر،
نگذار زمین لمسم کند.
👍1🕊1💔1
هشتاد و ششمین روز.
❤‍🔥31
هشتاد و هشتمین روز.
1🔥1🐳1
هشتاد و نهمین روز.
1🐳1