- غرق در رویا
آنقدر رویایی بنظر می رسی که ترس من از غرق شدن درون این رویاست.. نکند غرق شوم و برنخیزم هیچگاه؟
اما خودمانیم، غرق شدن در رویای تو مگر اشکالی هم دارد؟
بگذار مدفون شوم در این گلستانِ سراسر عطر تن تو؛ شاید که وقتی به لمس آن دو لعل سرخگون چهره ات، زندگی را به آغوش کشیدم؛ عطر تو باشد عطرِ من..
من سراسر تسلیمِ تو می شوم و به خواب می روم، بلکه این خواب رویای غرق شدن بهر(بحر) تو باشد.
آنقدر رویایی بنظر می رسی که ترس من از غرق شدن درون این رویاست.. نکند غرق شوم و برنخیزم هیچگاه؟
اما خودمانیم، غرق شدن در رویای تو مگر اشکالی هم دارد؟
بگذار مدفون شوم در این گلستانِ سراسر عطر تن تو؛ شاید که وقتی به لمس آن دو لعل سرخگون چهره ات، زندگی را به آغوش کشیدم؛ عطر تو باشد عطرِ من..
من سراسر تسلیمِ تو می شوم و به خواب می روم، بلکه این خواب رویای غرق شدن بهر(بحر) تو باشد.
تمام چشم ها سخن می گفتند ولی زمزمه ی چشمان تو شعرهای دفترم بود.
می خواهم کلمات را جاری کنم بر زبان؛ اما بیم افکار شبانه، آرامش مرا ربوده و با خودش به پشت کوه قاف برده ست..
💘2 2
ای روشنایی شب های تاریکم، یک سری ترس ها هستند که توان بیانشان در من نیست(بسیار بسیار بسیار دشوارست)؛ مثال اینکه به اندازه ی شما، علاقمند نباشم..
اینکه آیا می توان دو معشوق را در یک دل گنجاند؟ و یا کدام عنوان معشوق را به نام خود می زند؟
من بسیار خواهان این هستم که شما "معشوق"باشی، و البته که هستی.. لیک بعضی افکار مرا بسیار آزرده خاطر می کنند و منی که یارای تحمل آزار شما را ندارم، آنها را در پس ذهن نگاه می دارم و بارشان را هرچه که باشد، باز به دوش می کشم(و شاید این را می توان به حساب علاقه گذاشت..، اینکه تاب ذره ای رنجشت را در خویش نمی بینم).
و آری، من دوستت دارم؛ اما شما نمی دانی چه افکاری سبب سردرد های سرسام آور روز و شبم هستند.. شما نمی دانی چقدر با خویشتن کلنجار می روم، خبر نداری از بازجویی های گاه و بیگاه از ذهنم..
و در انتها بگذار کمی شیرین بیان شوم، سخن گفتن با تو مرا می برد به افسانه های پریان و عالم کودکی ام؛ زمانه ای که می خندیدم و غم بیگانه ای بیش نبود.. بله می دانم که چه زود با غم رفاقتی ابدی برپا کردیم، می دانم..
اما دیری بود خنده هم بیگانه ام شده بود؛ و حالا طوری در کنارت لب به خنده می گشایم گویی که هیچگاه لب از خنده نبسته و شادی از خود نرانده ام.. شما شیرین و زیبایی؛ و راستش را بخواهی نمی توانم لیاقتت را داشته باشم..
من سرشار از تلخی و سیاهی ام و تو...
زبانم قاصر است.
#نامه_ای_برای_تو
اینکه آیا می توان دو معشوق را در یک دل گنجاند؟ و یا کدام عنوان معشوق را به نام خود می زند؟
من بسیار خواهان این هستم که شما "معشوق"باشی، و البته که هستی.. لیک بعضی افکار مرا بسیار آزرده خاطر می کنند و منی که یارای تحمل آزار شما را ندارم، آنها را در پس ذهن نگاه می دارم و بارشان را هرچه که باشد، باز به دوش می کشم(و شاید این را می توان به حساب علاقه گذاشت..، اینکه تاب ذره ای رنجشت را در خویش نمی بینم).
و آری، من دوستت دارم؛ اما شما نمی دانی چه افکاری سبب سردرد های سرسام آور روز و شبم هستند.. شما نمی دانی چقدر با خویشتن کلنجار می روم، خبر نداری از بازجویی های گاه و بیگاه از ذهنم..
و در انتها بگذار کمی شیرین بیان شوم، سخن گفتن با تو مرا می برد به افسانه های پریان و عالم کودکی ام؛ زمانه ای که می خندیدم و غم بیگانه ای بیش نبود.. بله می دانم که چه زود با غم رفاقتی ابدی برپا کردیم، می دانم..
اما دیری بود خنده هم بیگانه ام شده بود؛ و حالا طوری در کنارت لب به خنده می گشایم گویی که هیچگاه لب از خنده نبسته و شادی از خود نرانده ام.. شما شیرین و زیبایی؛ و راستش را بخواهی نمی توانم لیاقتت را داشته باشم..
من سرشار از تلخی و سیاهی ام و تو...
زبانم قاصر است.
#نامه_ای_برای_تو
💘2 2
بیگانه ی غم نباش، دوستش بدار؛ تنهاییت هر روز می افزاید.
گذشته همانند گردابی تو را در آغوش می کشد و خاطرات، آرام آرام دفنت می کنند..
- پارادوکس/تناقض:
در عین مجذوبِ تو شدن، اشک شیشه ی چشمانم را تار کرده بود؛ برق می زدند از اشک..
غمگین بودم و در عین حال سراسر وجودم از شوق دوست داشتنت لبریز..
با من چه کردی؟
می خندیدم و بغض خفه ام می کرد، فریاد کردم تورا و خواستمت..
من برای تو و تو برای من.
شعرهایم برای تو..
هرچه دارم، هرچه هستم، هرچه بودم و خواهم بود؛ فدای تو، برای تو...
درد هایت برای من، شادیم برای تو، هرچه خوبی در من است برای تو...
تمامِ من برای تو؛
می بوسمت به شعر و می خوانمت به چشم،
می بینمت به سر و می خواهمت به دست،
انحلالم را می خواهم در گرمی آغوشت..
در عین مجذوبِ تو شدن، اشک شیشه ی چشمانم را تار کرده بود؛ برق می زدند از اشک..
غمگین بودم و در عین حال سراسر وجودم از شوق دوست داشتنت لبریز..
با من چه کردی؟
می خندیدم و بغض خفه ام می کرد، فریاد کردم تورا و خواستمت..
من برای تو و تو برای من.
شعرهایم برای تو..
هرچه دارم، هرچه هستم، هرچه بودم و خواهم بود؛ فدای تو، برای تو...
درد هایت برای من، شادیم برای تو، هرچه خوبی در من است برای تو...
تمامِ من برای تو؛
می بوسمت به شعر و می خوانمت به چشم،
می بینمت به سر و می خواهمت به دست،
انحلالم را می خواهم در گرمی آغوشت..
🕊1💘1
طناب به دور گردن من، اشکالی ندارد
چهارپایه پرت می شود، اشکالی ندارد
با آسمان چشم در چشم، اشکالی ندارد
صدایم به گوش نمی رسد، اشکالی ندارد
شرقی غمگین شده باز، اشکالی ندارد
دسته دسته مو زیر پارچه، اشکالی ندارد
میدانی آزادی نام ندارد، اشکالی ندارد
زیر پایشان له می شویم، اشکالی ندارد
رقص دار در باد، اشکالی ندارد
تمام می شود؟ اشکالی ندارد
داشت؛ خیلی هم داشت
اما این بار
به هنگام پرواز
می بینم نور را
خدا را
این بار،
گله می کنم..
هرچند نمی شنود؛
فریاد می زنم..
تلخ بودن مسیر آزادی را
خشمگین می شوی
شرقی تر از همیشه
برخیز،
بخند،
کودک باش..
طعم رهایی را بچش؛
من به خدا گفتم همه چیز را
می شنود؟
#شعر
چهارپایه پرت می شود، اشکالی ندارد
با آسمان چشم در چشم، اشکالی ندارد
صدایم به گوش نمی رسد، اشکالی ندارد
شرقی غمگین شده باز، اشکالی ندارد
دسته دسته مو زیر پارچه، اشکالی ندارد
میدانی آزادی نام ندارد، اشکالی ندارد
زیر پایشان له می شویم، اشکالی ندارد
رقص دار در باد، اشکالی ندارد
تمام می شود؟ اشکالی ندارد
داشت؛ خیلی هم داشت
اما این بار
به هنگام پرواز
می بینم نور را
خدا را
این بار،
گله می کنم..
هرچند نمی شنود؛
فریاد می زنم..
تلخ بودن مسیر آزادی را
خشمگین می شوی
شرقی تر از همیشه
برخیز،
بخند،
کودک باش..
طعم رهایی را بچش؛
من به خدا گفتم همه چیز را
می شنود؟
#شعر
⚡1🕊1🐳1💘1