و چقدر این انزوای تو پر ز نفرت و تهوع است آدم.
⚡3🕊2🍓1
سوار برگ های پاییزه در باد..
به سوی هر خاطره در یاد
میآیم به سوی تو
مرهم میشوی زخمِ روحم را؟
آغوش میشوی تنِ خاک خوردهام را؟
من شدم اشک بر گونه های تو
تو گریستی با من، من برای تو
در دریای غم ها قایقی شدم
سفر کردیم به سوی آفتابِ چشمانِ تو
غرق شدم در دستانت و ماندی،
این بار تو قایق شدی، غم مالِ من
کلمات رفتند، تو ماندی و من
تنهایی من به نام تو
تنهایی تو به نام من
آغوش شد اجتماع تنهاییمان
چیزی نماند از اشتراکش، ماند؟
به سوی هر خاطره در یاد
میآیم به سوی تو
مرهم میشوی زخمِ روحم را؟
آغوش میشوی تنِ خاک خوردهام را؟
من شدم اشک بر گونه های تو
تو گریستی با من، من برای تو
در دریای غم ها قایقی شدم
سفر کردیم به سوی آفتابِ چشمانِ تو
غرق شدم در دستانت و ماندی،
این بار تو قایق شدی، غم مالِ من
کلمات رفتند، تو ماندی و من
تنهایی من به نام تو
تنهایی تو به نام من
آغوش شد اجتماع تنهاییمان
چیزی نماند از اشتراکش، ماند؟
- غرق در رویا
آنقدر رویایی بنظر می رسی که ترس من از غرق شدن درون این رویاست.. نکند غرق شوم و برنخیزم هیچگاه؟
اما خودمانیم، غرق شدن در رویای تو مگر اشکالی هم دارد؟
بگذار مدفون شوم در این گلستانِ سراسر عطر تن تو؛ شاید که وقتی به لمس آن دو لعل سرخگون چهره ات، زندگی را به آغوش کشیدم؛ عطر تو باشد عطرِ من..
من سراسر تسلیمِ تو می شوم و به خواب می روم، بلکه این خواب رویای غرق شدن بهر(بحر) تو باشد.
آنقدر رویایی بنظر می رسی که ترس من از غرق شدن درون این رویاست.. نکند غرق شوم و برنخیزم هیچگاه؟
اما خودمانیم، غرق شدن در رویای تو مگر اشکالی هم دارد؟
بگذار مدفون شوم در این گلستانِ سراسر عطر تن تو؛ شاید که وقتی به لمس آن دو لعل سرخگون چهره ات، زندگی را به آغوش کشیدم؛ عطر تو باشد عطرِ من..
من سراسر تسلیمِ تو می شوم و به خواب می روم، بلکه این خواب رویای غرق شدن بهر(بحر) تو باشد.
تمام چشم ها سخن می گفتند ولی زمزمه ی چشمان تو شعرهای دفترم بود.
می خواهم کلمات را جاری کنم بر زبان؛ اما بیم افکار شبانه، آرامش مرا ربوده و با خودش به پشت کوه قاف برده ست..
💘2 2
ای روشنایی شب های تاریکم، یک سری ترس ها هستند که توان بیانشان در من نیست(بسیار بسیار بسیار دشوارست)؛ مثال اینکه به اندازه ی شما، علاقمند نباشم..
اینکه آیا می توان دو معشوق را در یک دل گنجاند؟ و یا کدام عنوان معشوق را به نام خود می زند؟
من بسیار خواهان این هستم که شما "معشوق"باشی، و البته که هستی.. لیک بعضی افکار مرا بسیار آزرده خاطر می کنند و منی که یارای تحمل آزار شما را ندارم، آنها را در پس ذهن نگاه می دارم و بارشان را هرچه که باشد، باز به دوش می کشم(و شاید این را می توان به حساب علاقه گذاشت..، اینکه تاب ذره ای رنجشت را در خویش نمی بینم).
و آری، من دوستت دارم؛ اما شما نمی دانی چه افکاری سبب سردرد های سرسام آور روز و شبم هستند.. شما نمی دانی چقدر با خویشتن کلنجار می روم، خبر نداری از بازجویی های گاه و بیگاه از ذهنم..
و در انتها بگذار کمی شیرین بیان شوم، سخن گفتن با تو مرا می برد به افسانه های پریان و عالم کودکی ام؛ زمانه ای که می خندیدم و غم بیگانه ای بیش نبود.. بله می دانم که چه زود با غم رفاقتی ابدی برپا کردیم، می دانم..
اما دیری بود خنده هم بیگانه ام شده بود؛ و حالا طوری در کنارت لب به خنده می گشایم گویی که هیچگاه لب از خنده نبسته و شادی از خود نرانده ام.. شما شیرین و زیبایی؛ و راستش را بخواهی نمی توانم لیاقتت را داشته باشم..
من سرشار از تلخی و سیاهی ام و تو...
زبانم قاصر است.
#نامه_ای_برای_تو
اینکه آیا می توان دو معشوق را در یک دل گنجاند؟ و یا کدام عنوان معشوق را به نام خود می زند؟
من بسیار خواهان این هستم که شما "معشوق"باشی، و البته که هستی.. لیک بعضی افکار مرا بسیار آزرده خاطر می کنند و منی که یارای تحمل آزار شما را ندارم، آنها را در پس ذهن نگاه می دارم و بارشان را هرچه که باشد، باز به دوش می کشم(و شاید این را می توان به حساب علاقه گذاشت..، اینکه تاب ذره ای رنجشت را در خویش نمی بینم).
و آری، من دوستت دارم؛ اما شما نمی دانی چه افکاری سبب سردرد های سرسام آور روز و شبم هستند.. شما نمی دانی چقدر با خویشتن کلنجار می روم، خبر نداری از بازجویی های گاه و بیگاه از ذهنم..
و در انتها بگذار کمی شیرین بیان شوم، سخن گفتن با تو مرا می برد به افسانه های پریان و عالم کودکی ام؛ زمانه ای که می خندیدم و غم بیگانه ای بیش نبود.. بله می دانم که چه زود با غم رفاقتی ابدی برپا کردیم، می دانم..
اما دیری بود خنده هم بیگانه ام شده بود؛ و حالا طوری در کنارت لب به خنده می گشایم گویی که هیچگاه لب از خنده نبسته و شادی از خود نرانده ام.. شما شیرین و زیبایی؛ و راستش را بخواهی نمی توانم لیاقتت را داشته باشم..
من سرشار از تلخی و سیاهی ام و تو...
زبانم قاصر است.
#نامه_ای_برای_تو
💘2 2
بیگانه ی غم نباش، دوستش بدار؛ تنهاییت هر روز می افزاید.
گذشته همانند گردابی تو را در آغوش می کشد و خاطرات، آرام آرام دفنت می کنند..