زندگیام پا پس کشید، ادامه نداد؛ حالا تنها مرا به جلو هل میداد..
در طول روز خستگی امان میبُرد لیکن، شب آنقدر سرِحال هستم که گویی تازه متولد شدهام.
خاطرات به گلویم فشار میآورند، زندگیم به هم میخورد؛ محتویات مغزم را بالا میآورم. سبک میشوم؛ آنقدر سبک... که پر میکشم به سوی آبیترین معشوق.
سـرزمینِ ذهـنِ مـن.
شما که غریبه نیستید، پیشِ طبیبی رفته بودیم تا مرضِ افتاده به جانمان را مداوا کند. حیرت کرد و گفت: چه کردی با خودت آدمیزاد؟ کرم های اندوه و درد از معدهات زاییده میشوند و درونِ قلبت خانه میکنند. در حالِ مرگی و هیچ دوایی، تورا از مرگ رها نخواهد کرد.
در آخر به این نتیجه میرسیم که آدمیست و هزاران غصهی افتاده به جانش، زندگی میکند و با هر دم اندوه به درون ریه میکشد و هر بازدم برون برندهی شادی و جانش است و بس..
⚡1🕊1
هربار این غم دهان باز کرده را مرهم گذاشته، میبندم؛ تو میآیی چاکش میدهی و ناخن هایت را نیز مهمان زخمم، نمک ریختن کافی نیست، درد میپاشی..
اما عزیزی هست که شده دوای این روز های تماما دردم، یاری میکند و بسیار دردمندتر میشدم در صورت نبودنش؛ تکیه میکنم بهش و میگریم و باز میگریم، غم میخورم و غصه بالا میآورم، زیر شانه هایم را میگیرد و یاریم میدهد، در غم های در هم لولیده غوطه ور میشوم. در آغوش میکشدم و بیرونم میآورد؛ روی دوپا میایستم و نگاهش میکنم..
او نیز انسان است، از همان هایی که ترسشان بر روح و جانم خیمه زده. آنها روحم را از من گرفتند؛ شادی -دوستم را- تبعید کردند به شهری فرسنگ ها دور از اینجا، اعتماد -برادرم را- در آغوش دخترشان -دار- فرستادند و دیگر چهرهی زیبایش مهمان چشمانم نشد.. آنها دار و ندارم را ستاندند و حتی پشیزی برایم باقی نگذاشتند...
قدمی به پس، او پیش میآید -آرام- «چیزی نیست». چشمانم را میبندم «این رویایی بیش نیست».
گرمایی ناخوانده، مهمان گونهام میشود، چشم باز میکنم.. دستش را میکشد و به چشمانم مینگرد «از کدام دیاری؟» میآیم لب به سخن بگشایم، نمیتوانم.. به تودهی غم اشاره میکنم. کمی از آن را برمیدارد و به سمتم میگیرد.
ترس در وجودم رخنه میکند، پسش میزنم، غم را میگیرم و قورت میدهم «از دیار بیشادی»
«به دنبال چه میگردی؟»
«نمیدانم، کمی از خودم بدون تلألو غم در چشمانش»
«فکر نمیکنم بتوانی اینجا پیدایش کنی!»
با صدای گوشخراش آلارم از رویا به واقعیت پرتاب میشوم؛ هیچ و پوچ..
اما عزیزی هست که شده دوای این روز های تماما دردم، یاری میکند و بسیار دردمندتر میشدم در صورت نبودنش؛ تکیه میکنم بهش و میگریم و باز میگریم، غم میخورم و غصه بالا میآورم، زیر شانه هایم را میگیرد و یاریم میدهد، در غم های در هم لولیده غوطه ور میشوم. در آغوش میکشدم و بیرونم میآورد؛ روی دوپا میایستم و نگاهش میکنم..
او نیز انسان است، از همان هایی که ترسشان بر روح و جانم خیمه زده. آنها روحم را از من گرفتند؛ شادی -دوستم را- تبعید کردند به شهری فرسنگ ها دور از اینجا، اعتماد -برادرم را- در آغوش دخترشان -دار- فرستادند و دیگر چهرهی زیبایش مهمان چشمانم نشد.. آنها دار و ندارم را ستاندند و حتی پشیزی برایم باقی نگذاشتند...
قدمی به پس، او پیش میآید -آرام- «چیزی نیست». چشمانم را میبندم «این رویایی بیش نیست».
گرمایی ناخوانده، مهمان گونهام میشود، چشم باز میکنم.. دستش را میکشد و به چشمانم مینگرد «از کدام دیاری؟» میآیم لب به سخن بگشایم، نمیتوانم.. به تودهی غم اشاره میکنم. کمی از آن را برمیدارد و به سمتم میگیرد.
ترس در وجودم رخنه میکند، پسش میزنم، غم را میگیرم و قورت میدهم «از دیار بیشادی»
«به دنبال چه میگردی؟»
«نمیدانم، کمی از خودم بدون تلألو غم در چشمانش»
«فکر نمیکنم بتوانی اینجا پیدایش کنی!»
با صدای گوشخراش آلارم از رویا به واقعیت پرتاب میشوم؛ هیچ و پوچ..