زندگیام پا پس کشید، ادامه نداد؛ حالا تنها مرا به جلو هل میداد..
در طول روز خستگی امان میبُرد لیکن، شب آنقدر سرِحال هستم که گویی تازه متولد شدهام.
خاطرات به گلویم فشار میآورند، زندگیم به هم میخورد؛ محتویات مغزم را بالا میآورم. سبک میشوم؛ آنقدر سبک... که پر میکشم به سوی آبیترین معشوق.
سـرزمینِ ذهـنِ مـن.
شما که غریبه نیستید، پیشِ طبیبی رفته بودیم تا مرضِ افتاده به جانمان را مداوا کند. حیرت کرد و گفت: چه کردی با خودت آدمیزاد؟ کرم های اندوه و درد از معدهات زاییده میشوند و درونِ قلبت خانه میکنند. در حالِ مرگی و هیچ دوایی، تورا از مرگ رها نخواهد کرد.
در آخر به این نتیجه میرسیم که آدمیست و هزاران غصهی افتاده به جانش، زندگی میکند و با هر دم اندوه به درون ریه میکشد و هر بازدم برون برندهی شادی و جانش است و بس..
⚡1🕊1