من هنوز درون من نفس میکشد-شاید-، اما به چه قیمتی؟
پنجاهمین روز.
🌚3 1
خواب به چشمانم رسوخ میکند، حتی اگر تازه بیدار شده باشم.. اهمیتی ندارد چندین ساعت را به خواب گذراندم یا اینکه اصلا خستهی خواب هستم یا خیر؛ باز خوابم میآید..
نه آن خوابی که برای رفع خستگی است، بلکه آن خواب که برای فرار کردن از واقعیات است.
نه آن خوابی که برای رفع خستگی است، بلکه آن خواب که برای فرار کردن از واقعیات است.
👍2 2
زندگیام پا پس کشید، ادامه نداد؛ حالا تنها مرا به جلو هل میداد..
در طول روز خستگی امان میبُرد لیکن، شب آنقدر سرِحال هستم که گویی تازه متولد شدهام.
خاطرات به گلویم فشار میآورند، زندگیم به هم میخورد؛ محتویات مغزم را بالا میآورم. سبک میشوم؛ آنقدر سبک... که پر میکشم به سوی آبیترین معشوق.