ما انسان ها هیچگاه خود را با شادی نمیسنجیم، همیشه دردست که زندگی را یادآورمان میشود. به هنگام توهمِ خواب خود را نیشگون میگیریم تا به درد، بیداری را حس کنیم؛ خود را به خنده نمیاندازیم و شادی را ضمیمه نمیکنیم بلکه به درد و رنج خوشآمد میگوییم..
و شاید بخاطر متولد شدن با درد و رنج، خود را اینگونه مییابیم. شاید برای همین است که درد کشیدن یادمان میاندازد که زندهایم.
من نیز نیاز دارم تا درد بکشم برای حس دوباره زنده بودن. میخواهم که درد بکشم ولی نه به حد مرگ.. نه اینگونه که احساساتم دفن شوند و خود تنها کالبدی باشم بدون روح و سیرت.
سراسر وجود بشر آمیخته با درد و رنجست.. لیک سوال اینجاست که آن درد میکشد یا زنده میشوی به نامش..؟
و شاید بخاطر متولد شدن با درد و رنج، خود را اینگونه مییابیم. شاید برای همین است که درد کشیدن یادمان میاندازد که زندهایم.
من نیز نیاز دارم تا درد بکشم برای حس دوباره زنده بودن. میخواهم که درد بکشم ولی نه به حد مرگ.. نه اینگونه که احساساتم دفن شوند و خود تنها کالبدی باشم بدون روح و سیرت.
سراسر وجود بشر آمیخته با درد و رنجست.. لیک سوال اینجاست که آن درد میکشد یا زنده میشوی به نامش..؟
🥴2
من هنوز درون من نفس میکشد-شاید-، اما به چه قیمتی؟
پنجاهمین روز.
🌚3 1
خواب به چشمانم رسوخ میکند، حتی اگر تازه بیدار شده باشم.. اهمیتی ندارد چندین ساعت را به خواب گذراندم یا اینکه اصلا خستهی خواب هستم یا خیر؛ باز خوابم میآید..
نه آن خوابی که برای رفع خستگی است، بلکه آن خواب که برای فرار کردن از واقعیات است.
نه آن خوابی که برای رفع خستگی است، بلکه آن خواب که برای فرار کردن از واقعیات است.
👍2 2