آن کلمات، آن بوسه ها، آن آغوشک ها و تمام زیبایی هایی که داشتیم عزیزِ پیشینِ من؛ دیگر هیچ اهمیتی ندارند.. باران میبارد برایشان، اما ارزشی ندارند. آری دیگر تو اینجا در کنار من نایستادهای! چگونه بگویم.. حتی هیچ کجا از زندگیم تو را نمیبینم؛ تنها اختصاص تو، خاطراتی کج و معوج است.
🕊4 2🥴1💔1
Oh fuck, I don't even remember your face.. there are just a few memories which I don't even know are they real or not & it breaks my heart.
🕊3 2🥴1
من لابهلای برگ های وصیت نامهی زندگی، عطر کاغذ های کاهی را نفس میکشیدم.
🕊1🥴1
ما انسان ها هیچگاه خود را با شادی نمیسنجیم، همیشه دردست که زندگی را یادآورمان میشود. به هنگام توهمِ خواب خود را نیشگون میگیریم تا به درد، بیداری را حس کنیم؛ خود را به خنده نمیاندازیم و شادی را ضمیمه نمیکنیم بلکه به درد و رنج خوشآمد میگوییم..
و شاید بخاطر متولد شدن با درد و رنج، خود را اینگونه مییابیم. شاید برای همین است که درد کشیدن یادمان میاندازد که زندهایم.
من نیز نیاز دارم تا درد بکشم برای حس دوباره زنده بودن. میخواهم که درد بکشم ولی نه به حد مرگ.. نه اینگونه که احساساتم دفن شوند و خود تنها کالبدی باشم بدون روح و سیرت.
سراسر وجود بشر آمیخته با درد و رنجست.. لیک سوال اینجاست که آن درد میکشد یا زنده میشوی به نامش..؟
و شاید بخاطر متولد شدن با درد و رنج، خود را اینگونه مییابیم. شاید برای همین است که درد کشیدن یادمان میاندازد که زندهایم.
من نیز نیاز دارم تا درد بکشم برای حس دوباره زنده بودن. میخواهم که درد بکشم ولی نه به حد مرگ.. نه اینگونه که احساساتم دفن شوند و خود تنها کالبدی باشم بدون روح و سیرت.
سراسر وجود بشر آمیخته با درد و رنجست.. لیک سوال اینجاست که آن درد میکشد یا زنده میشوی به نامش..؟
🥴2