آواز قو در وقت مرگ؛
258 subscribers
1.05K photos
62 videos
12 files
316 links
همان جا که غم تو شد به نام من..

- Mostasal(بی‌نامِ شب)
https://t.me/its276bot
لطفا بجای کپی کردن فوروارد کنین.
Download Telegram
چهل و دومین روز.
❤‍🔥1🥴1
بحث دوست داشتن من یا تو نبود، دوست داشتن هیچ‌گاه برای زندگی افاقه نمی‌کرد..
آری، ما هردو برای دیگری اشک می‌ریزیم و این‌بار تو خواهان بازگشت من هستی، لیک من خوب می‌دانم بازگشتنم عاقلانه نخواهد بود.
همانند این‌ست که سمت مواد مخدر روم، لذت‌بخش نیست؟ که هست؛ ولی بیش از لذتش به من آسیب می‌رساند.. زخمی که هیچ‌ مرحمی دوایش نمی‌شود.
تنها راه فراموشی‌ست! روند سختی نیست؟ که هست؛ هرچند به نیمه‌ی راه رسیده‌ام..
دل‌تنگ تو نیستم؟ خیر، دلتنگ تو نه.. لیک دلتنگ خاطرات و تصوراتم با تو و از تو، بسیار.
تو فکر می‌کنی احساسات بینمان اصلا برایم اهمیتی نداشت، اما تو هیچ‌گاه پی نخواهی برد، در این یک سال و اندی که برای من ۱۸ سال و ۴۱ روز بوده؛ من نه تنها تمام دارایی هایم، بلکه خودم را نیز فدای تو کردم..
من حتی گرمای وجودم را نیز ارزانی‌ ات کردم، و حالا ببین که در سرمای جان‌کاه این دیار می‌سوزم و بادی می‌شوم که هرروز گیسوانت را وادار به رقص می‌کند؛ اما چه رقصی؟ رقص غم؟ خیر عزیزِ من، خیر.. البته که شادی هم فکر نمی‌کنم باشد، اصلا هرچه می‌خواهد باشد.. به من و تو چه ربطی دارد؟ بگذار برقصند و در انتهای این جاده‌ی پر فراز و نشیب دست یکدیگر را بگیرند -برخلاف ما-
دگر من نیستم که قلم را بر کلمات می‌چرخانم، این قلم است که مرا سوار بر حروف به جهان چشمانت می‌آورد.
وای از چشمانت.. وای که حال این قلم لعنتی مرا یادشان انداخت... تنم به لرزه می‌افتد از فکرشان، وای از کهکشان درونشان! وایِ من..
گیریم که آغوشت هم رفت، با چشمانت چه کنم؟ هان؟ با آن دو که اعماق وجودم را کاویدند، چه کنم؟
وای بر من، وای بر من؛ وای..
4🥴1
چهل و سومین روز.
🥴3❤‍🔥111
آن کلمات، آن بوسه ها، آن آغوشک ها و تمام زیبایی هایی که داشتیم عزیزِ پیشینِ من؛ دیگر هیچ اهمیتی ندارند.. باران می‌بارد برایشان، اما ارزشی ندارند. آری دیگر تو اینجا در کنار من نایستاده‌ای! چگونه بگویم.. حتی هیچ کجا از زندگیم تو را نمی‌بینم؛ تنها اختصاص تو، خاطراتی کج و معوج است.
🕊42🥴1💔1
Falling
Trevor Daniel
🥴32
Oh fuck, I don't even remember your face.. there are just a few memories which I don't even know are they real or not & it breaks my heart.
🕊32🥴1
چهل و چهارمین روز.
5🥴2
🍓3🥴1
چهل و پنجمین روز.
2🥴1
کم کم میشه 9 سال که تو اینجا نیستی..
💔62🕊1
6❤‍🔥2🥴1
چهل و ششمین روز.
🥴1
من لابه‌لای برگ های وصیت نامه‌ی زندگی، عطر کاغذ های کاهی را نفس می‌کشیدم.
🕊1🥴1
Meykhooneh Bisharabeh
Mahasti
🥴11
ما انسان ها هیچ‌گاه خود را با شادی نمی‌سنجیم، همیشه دردست که زندگی را یادآورمان می‌شود. به هنگام توهمِ خواب خود را نیشگون می‌گیریم تا به درد، بیداری را حس کنیم؛ خود را به خنده نمی‌اندازیم و شادی را ضمیمه نمی‌کنیم بلکه به درد و رنج خوش‌آمد می‌گوییم..
و شاید بخاطر متولد شدن با درد و رنج، خود را اینگونه می‌یابیم. شاید برای همین است که درد کشیدن یادمان می‌اندازد که زنده‌ایم.
من نیز نیاز دارم تا درد بکشم برای حس دوباره زنده بودن. می‌خواهم که درد بکشم ولی نه به حد مرگ.. نه اینگونه که احساساتم دفن شوند و خود تنها کالبدی باشم بدون روح و سیرت.
سراسر وجود بشر آمیخته با درد و رنج‌ست.. لیک سوال اینجاست که آن درد می‌کشد یا زنده می‌شوی به نامش..؟
🥴2