و من روزی گفتم، روزی خواهد آمد که خروار خروار انسان زندگی خود را حراج میکنند...
🕊2⚡1
چیز های زیادی بر این شانهها سنگینی میکنند؛ که اگر ورودی مغز هر انسانی شوند، خروجیشان قضاوتگری خواهد بود.. حال تو به من بگو، ما چه کاری با یکدیگر میکنیم جز شکستن؟..
💔2⚡1
دیگر وقتی به فکر تو میافتم صورتت را نمیبینم، تنها خاطرات در من زنده ماندهاند؛ میخواهم آنها را هم زنده به گور کنم.. ولی، مگر میشود؟
صدایی از انتهای گورستان طنین انداز میشود: میشود، می..ش...و..د، م...ی..ش...و..د..
صدایی از انتهای گورستان طنین انداز میشود: میشود، می..ش...و..د، م...ی..ش...و..د..
⚡2
بحث دوست داشتن من یا تو نبود، دوست داشتن هیچگاه برای زندگی افاقه نمیکرد..
آری، ما هردو برای دیگری اشک میریزیم و اینبار تو خواهان بازگشت من هستی، لیک من خوب میدانم بازگشتنم عاقلانه نخواهد بود.
همانند اینست که سمت مواد مخدر روم، لذتبخش نیست؟ که هست؛ ولی بیش از لذتش به من آسیب میرساند.. زخمی که هیچ مرحمی دوایش نمیشود.
تنها راه فراموشیست! روند سختی نیست؟ که هست؛ هرچند به نیمهی راه رسیدهام..
دلتنگ تو نیستم؟ خیر، دلتنگ تو نه.. لیک دلتنگ خاطرات و تصوراتم با تو و از تو، بسیار.
تو فکر میکنی احساسات بینمان اصلا برایم اهمیتی نداشت، اما تو هیچگاه پی نخواهی برد، در این یک سال و اندی که برای من ۱۸ سال و ۴۱ روز بوده؛ من نه تنها تمام دارایی هایم، بلکه خودم را نیز فدای تو کردم..
من حتی گرمای وجودم را نیز ارزانی ات کردم، و حالا ببین که در سرمای جانکاه این دیار میسوزم و بادی میشوم که هرروز گیسوانت را وادار به رقص میکند؛ اما چه رقصی؟ رقص غم؟ خیر عزیزِ من، خیر.. البته که شادی هم فکر نمیکنم باشد، اصلا هرچه میخواهد باشد.. به من و تو چه ربطی دارد؟ بگذار برقصند و در انتهای این جادهی پر فراز و نشیب دست یکدیگر را بگیرند -برخلاف ما-
دگر من نیستم که قلم را بر کلمات میچرخانم، این قلم است که مرا سوار بر حروف به جهان چشمانت میآورد.
وای از چشمانت.. وای که حال این قلم لعنتی مرا یادشان انداخت... تنم به لرزه میافتد از فکرشان، وای از کهکشان درونشان! وایِ من..
گیریم که آغوشت هم رفت، با چشمانت چه کنم؟ هان؟ با آن دو که اعماق وجودم را کاویدند، چه کنم؟
وای بر من، وای بر من؛ وای..
آری، ما هردو برای دیگری اشک میریزیم و اینبار تو خواهان بازگشت من هستی، لیک من خوب میدانم بازگشتنم عاقلانه نخواهد بود.
همانند اینست که سمت مواد مخدر روم، لذتبخش نیست؟ که هست؛ ولی بیش از لذتش به من آسیب میرساند.. زخمی که هیچ مرحمی دوایش نمیشود.
تنها راه فراموشیست! روند سختی نیست؟ که هست؛ هرچند به نیمهی راه رسیدهام..
دلتنگ تو نیستم؟ خیر، دلتنگ تو نه.. لیک دلتنگ خاطرات و تصوراتم با تو و از تو، بسیار.
تو فکر میکنی احساسات بینمان اصلا برایم اهمیتی نداشت، اما تو هیچگاه پی نخواهی برد، در این یک سال و اندی که برای من ۱۸ سال و ۴۱ روز بوده؛ من نه تنها تمام دارایی هایم، بلکه خودم را نیز فدای تو کردم..
من حتی گرمای وجودم را نیز ارزانی ات کردم، و حالا ببین که در سرمای جانکاه این دیار میسوزم و بادی میشوم که هرروز گیسوانت را وادار به رقص میکند؛ اما چه رقصی؟ رقص غم؟ خیر عزیزِ من، خیر.. البته که شادی هم فکر نمیکنم باشد، اصلا هرچه میخواهد باشد.. به من و تو چه ربطی دارد؟ بگذار برقصند و در انتهای این جادهی پر فراز و نشیب دست یکدیگر را بگیرند -برخلاف ما-
دگر من نیستم که قلم را بر کلمات میچرخانم، این قلم است که مرا سوار بر حروف به جهان چشمانت میآورد.
وای از چشمانت.. وای که حال این قلم لعنتی مرا یادشان انداخت... تنم به لرزه میافتد از فکرشان، وای از کهکشان درونشان! وایِ من..
گیریم که آغوشت هم رفت، با چشمانت چه کنم؟ هان؟ با آن دو که اعماق وجودم را کاویدند، چه کنم؟
وای بر من، وای بر من؛ وای..
آن کلمات، آن بوسه ها، آن آغوشک ها و تمام زیبایی هایی که داشتیم عزیزِ پیشینِ من؛ دیگر هیچ اهمیتی ندارند.. باران میبارد برایشان، اما ارزشی ندارند. آری دیگر تو اینجا در کنار من نایستادهای! چگونه بگویم.. حتی هیچ کجا از زندگیم تو را نمیبینم؛ تنها اختصاص تو، خاطراتی کج و معوج است.
🕊4 2🥴1💔1
Oh fuck, I don't even remember your face.. there are just a few memories which I don't even know are they real or not & it breaks my heart.
🕊3 2🥴1