گیسوی باد،
در دست مهتاب..
دلمان در دست یار!
هر دو اسیر معشوق
رخ نشان میدهد
در برکهی آب..
نزدیک ترینم،
دور ترین میشود..
محو شده در امواج
نزد او میروم.
دریغا، دریغا..
رفته او از این دیار.
ج«ه»انم بی مهتاب!
سراسر شب تر شده..
آخر این یار کیست؟
که چشمش جوهر شده،
بر زندگی بی ارزش من..
در دست مهتاب..
دلمان در دست یار!
هر دو اسیر معشوق
رخ نشان میدهد
در برکهی آب..
نزدیک ترینم،
دور ترین میشود..
محو شده در امواج
نزد او میروم.
دریغا، دریغا..
رفته او از این دیار.
ج«ه»انم بی مهتاب!
سراسر شب تر شده..
آخر این یار کیست؟
که چشمش جوهر شده،
بر زندگی بی ارزش من..
❤🔥4👎3🕊2💘1
Forwarded from Ali Saleck
دلم به حال رفتگر ها میسوزه، فردا قراره از رو زمین کلی وعده وعید جمع کنن
👍3😭3👎2
و مرگ نزدیک ترین فاصله ها را پیمود.
نوزدهمین روز.
🕊4❤🔥1😭1
به دنبال من نگرد، من در جایی که میگردی حتی نفس هم نکشیدهام. من آنجایی هستم که فراموش شده، جایی که مرا درک میکند..
آری، همانجا که هیچکسی نمیرود و نخواهد رفت. هیچکدامتان آنجا پیدایم نمیکنید. هرچقدر هم بگردید؛ من در خفای خود آنقدر میمانم تا خودم پیدایم کند. اوست که مرا گم کرده، همان زمان که به او-یار- گفت دوستت دارم، از او-خودم- گریختم!
غیرقابل اعتماد شده بود، نمیتوانستم ببینم این کار را با من میکند. یار... یار چیز خوبی نبود، نباید سمتش میرفت! من واقعیتش را دیدم، دروغین بودنش را.. امواج متناقضی که در وجودش جریان داشتند، هر کدام به سویی؛ طوفان مرا ترساند. از هردویشان گریختم؛ به اینجا آمدم، در انتهای دنیا، محل تلاقی خطوط زمان، سراسر تکرار آن لحظات دردآور.
ناگهان چشمم به آن لحظه خورد، من بود که داشت میگشود در خانهی امنش را به روی او.. فریاد زدم، شیون کردم.. گوشت صورتم ناخن هایم را در آغوش کشید، اما او لحظهای درنگ نکرد! اشتباهِ در حال وقوع، نایستاد..
رخ داد، افتاد و اتفاق.. نزدیک ترین درد را حس کردم.
محو میشدم درون خود و این پایان من بود.
آری، همانجا که هیچکسی نمیرود و نخواهد رفت. هیچکدامتان آنجا پیدایم نمیکنید. هرچقدر هم بگردید؛ من در خفای خود آنقدر میمانم تا خودم پیدایم کند. اوست که مرا گم کرده، همان زمان که به او-یار- گفت دوستت دارم، از او-خودم- گریختم!
غیرقابل اعتماد شده بود، نمیتوانستم ببینم این کار را با من میکند. یار... یار چیز خوبی نبود، نباید سمتش میرفت! من واقعیتش را دیدم، دروغین بودنش را.. امواج متناقضی که در وجودش جریان داشتند، هر کدام به سویی؛ طوفان مرا ترساند. از هردویشان گریختم؛ به اینجا آمدم، در انتهای دنیا، محل تلاقی خطوط زمان، سراسر تکرار آن لحظات دردآور.
ناگهان چشمم به آن لحظه خورد، من بود که داشت میگشود در خانهی امنش را به روی او.. فریاد زدم، شیون کردم.. گوشت صورتم ناخن هایم را در آغوش کشید، اما او لحظهای درنگ نکرد! اشتباهِ در حال وقوع، نایستاد..
رخ داد، افتاد و اتفاق.. نزدیک ترین درد را حس کردم.
محو میشدم درون خود و این پایان من بود.
❤9😭2👍1
تو منو گم کردی، من خودمو؛ اشتراک من و تو در گمشدنم خلاصه شد.
🕊4😭1
اشک ها بر گونههایم جاری نیستند، بلکه از چشمانم به درونم راه یافتهاند.
👍3❤1🕊1😭1
زمان هایی که دژم هستم، اصلا گرسنه نمیشوم؛ نه به این دلیل که اشتهایی ندارم، بلکه زیرا آنقدر بغض قورت میدهم که سیرم میکند.
👍5😭1
ابرها فرا میخوانند مرا، فریاد میزنند: پرواز، پرواز! بپر، به سویمان بیا.. و اگر هم پر هایت باز نشدند، زمین حواسش به تو هست؛ درآغوشت خواهد کشید.
🕊4