آواز قو در وقت مرگ؛
258 subscribers
1.05K photos
62 videos
12 files
316 links
همان جا که غم تو شد به نام من..

- Mostasal(بی‌نامِ شب)
https://t.me/its276bot
لطفا بجای کپی کردن فوروارد کنین.
Download Telegram
Forwarded from سالکـ راهـ نیستیـ (Amirmohammad)
https://t.me/Its276


گفتگو دو چنل نویس😂
👍3👎1
بعضی زخم ها بسیار عمیق درد می‌آفرینند، بطوری که می‌رسند به ریشه‌‌ی دگر زخم ها..
و آن‌گاه که خون فواره می‌زند از زخم تازه‌ات، درد های دگرت که سالیان درازی بر دوش کشیده‌ای بیرون می‌ریزند و چمدان بسته، می‌روند.
آری! بعضی زخم ها درد دیگر زخم هارا مرحم‌اند.
👍4❤‍🔥2👎1🕊1
پانزدهمین روز.
👍3❤‍🔥1👎1🍓1
ما جان داده‌های راه رهایی بودیم، روحمان در بند استیصال ماند.
👍4🕊3👎1
شانزدهمین روز.
❤‍🔥4👎2
عشق گم شد توی پس کوچه های شهر..
❤‍🔥5👎2
قرارمان باشد آنجا که آفتاب و مهتاب ملاقات می‌کنند.
❤‍🔥3👎2💘1
گیسوی باد،
در دست مهتاب..
دلمان در دست یار!
هر دو اسیر معشوق
رخ نشان می‌دهد
در برکه‌ی آب..
نزدیک ترینم،
دور ترین می‌شود..
محو شده در امواج
نزد او می‌روم.
دریغا، دریغا..
رفته‌ او از این دیار.
ج‍«‍ه‍»‍انم بی مهتاب!
سراسر شب تر شده..
آخر این یار کیست؟
که چشمش جوهر شده،
بر زندگی بی ارزش من..
❤‍🔥4👎3🕊2💘1
Forwarded from Ali Saleck
دلم به حال رفتگر ها میسوزه، فردا قراره از رو زمین کلی وعده وعید جمع کنن
👍3😭3👎2
هفدهمین روز.
❤‍🔥3👎3😭1
Demons (Live in Vegas)
Imagine Dragons
❤‍🔥3👎3
لابه‌لای بوی آغوش مرگ، کمی یاد تو را هم نفس می‌کشم.
❤‍🔥3😭1
هجدهمین روز.
❤‍🔥7😭1
و مرگ نزدیک ترین فاصله ها را پیمود.
نوزدهمین روز.
🕊4❤‍🔥1😭1
به دنبال من نگرد، من در جایی که می‌گردی حتی نفس هم نکشیده‌ام. من آنجایی هستم که فراموش شده، جایی که مرا درک می‌کند..
آری، همان‌جا که هیچ‌کسی نمی‌رود و نخواهد رفت. هیچ‌کدامتان آنجا پیدایم نمی‌کنید. هرچقدر هم بگردید؛ من در خفای خود آنقدر می‌مانم تا خودم پیدایم کند. اوست که مرا گم کرده، همان زمان که به او-یار- گفت دوستت دارم، از او-خودم- گریختم!
غیرقابل اعتماد شده بود، نمی‌توانستم ببینم این کار را با من می‌کند. یار... یار چیز خوبی نبود، نباید سمتش می‌رفت! من واقعیتش را دیدم، دروغین بودنش را.. امواج متناقضی که در وجودش جریان داشتند، هر کدام به سویی؛ طوفان مرا ترساند. از هردویشان گریختم؛ به اینجا آمدم، در انتهای دنیا، محل تلاقی خطوط زمان، سراسر تکرار آن لحظات دردآور.
ناگهان چشمم به آن لحظه خورد، من بود که داشت می‌گشود در خانه‌ی امنش را به روی او.. فریاد زدم، شیون کردم.. گوشت صورتم ناخن هایم را در آغوش کشید، اما او لحظه‌ای درنگ نکرد! اشتباهِ در حال وقوع، نایستاد..
رخ داد، افتاد و اتفاق.. نزدیک ترین درد را حس کردم.
محو می‌شدم درون خود و این پایان من بود.
9😭2👍1
بیستمین روز.
😭2