- صرف فعل رفت
رفتن
که صرف شود
به شناسه من،
میروم؛
جان تنگ دور من،
اگر به شناسه تو
صرف نشد،
اگر صرف شدنش
ممکن نشد،
تو را در چمدانم
خواهم گذاشت
دستانت را لای گیسوانم
پنهان خواهم کرد،
در یک عصر جمعه
که غروب بر انحنای تنت
پرتو افکنده
و باد نوازشمان میکند؛
تو را در چمدانم
جای خواهم داد،
خاک تنت را
استشمام خواهم کرد
به گونهای که کودک
سینه مادرش را؛
میبوسمت
آنگونه که زمان
غبطه بخورد؛
و تو را
در چمدانم
جای میدهم،
تا آن سر اقیانوس آرام
میبرم،
من مهاجری خواهم بود
با چمدانی
که عشق را حمل میکند.
رفتن
که صرف شود
به شناسه من،
میروم؛
جان تنگ دور من،
اگر به شناسه تو
صرف نشد،
اگر صرف شدنش
ممکن نشد،
تو را در چمدانم
خواهم گذاشت
دستانت را لای گیسوانم
پنهان خواهم کرد،
در یک عصر جمعه
که غروب بر انحنای تنت
پرتو افکنده
و باد نوازشمان میکند؛
تو را در چمدانم
جای خواهم داد،
خاک تنت را
استشمام خواهم کرد
به گونهای که کودک
سینه مادرش را؛
میبوسمت
آنگونه که زمان
غبطه بخورد؛
و تو را
در چمدانم
جای میدهم،
تا آن سر اقیانوس آرام
میبرم،
من مهاجری خواهم بود
با چمدانی
که عشق را حمل میکند.
❤2
میخواهم بنویسم اما تا دست به قلم میبرم چشمانم سیاهی میروند، کلمات میرقصند و از دستانم سر میخورند، گویا گرانرویشان به صفر رسیدهست.
احساس کودکی را دارم که دست بر بخاری گذاشته و سوخته؛ حال در اوج سرما، که قندیل بسته، از گرما میترسد. این گرما را نمیخواهم..
میخواهم دوست بدارم
میخواهم احساس را
میخواهم باور کن
خواستن من اما تنها
کافی نیست؛
باید بتوانم، توانا نیستم
تصویرت در برابرم
درد است و درمان نیست
جان نیست، جانکاه است
مرگ است، پایان است
در این خرداد
که درد از دلش بیرون میآید،
ایکاش میدیدی
خواستار ماندنم..
احساس کودکی را دارم که دست بر بخاری گذاشته و سوخته؛ حال در اوج سرما، که قندیل بسته، از گرما میترسد. این گرما را نمیخواهم..
میخواهم دوست بدارم
میخواهم احساس را
میخواهم باور کن
خواستن من اما تنها
کافی نیست؛
باید بتوانم، توانا نیستم
تصویرت در برابرم
درد است و درمان نیست
جان نیست، جانکاه است
مرگ است، پایان است
در این خرداد
که درد از دلش بیرون میآید،
ایکاش میدیدی
خواستار ماندنم..
❤3
تو اینجایی
رو به روی من نشستهای،
اما
گویی مُردهای
چهرهات به سالها قبل
تعلق دارد
گویی نمیدانم کیستی
نمیشناسمت
آشنایی، کجا دیدمت؟
در کدام فکر؟
در کدام غم؟
«اینجا چراغی روشن است»؛
و تو را نمیبینم،
در پس ذهنم
تصاویر میگردند،
نامههایت و هدیههایت،
همهشان به اندی سال
پیش باز میگردند،
تو از کِی میآیی؟
به کجا میروی؟
چرا نمیبینمت؟
از راهِ ما رفتهای؟
میخواهم دستت را
در دستانم حبس کنم
اما، انزجار..
میخواهم باز به آغوشت
بیاندیشم، اما
تنم گس میشود.
دوست داشتنت را مزه
میکنم، دهانم جمع میشود.
رو به روی من نشستهای،
اما
گویی مُردهای
چهرهات به سالها قبل
تعلق دارد
گویی نمیدانم کیستی
نمیشناسمت
آشنایی، کجا دیدمت؟
در کدام فکر؟
در کدام غم؟
«اینجا چراغی روشن است»؛
و تو را نمیبینم،
در پس ذهنم
تصاویر میگردند،
نامههایت و هدیههایت،
همهشان به اندی سال
پیش باز میگردند،
تو از کِی میآیی؟
به کجا میروی؟
چرا نمیبینمت؟
از راهِ ما رفتهای؟
میخواهم دستت را
در دستانم حبس کنم
اما، انزجار..
میخواهم باز به آغوشت
بیاندیشم، اما
تنم گس میشود.
دوست داشتنت را مزه
میکنم، دهانم جمع میشود.
❤3