گفتی که ماندنت نارواست، ولیمگر تو نمیدانستی که بر هر درد بیدرمان من دواست؟
🕊1🦄1
دوای من ماندن تو..
توان تو ترک من است!
تقاص من رفتن تو،
زمان هردو اندک است..
میروی آخر چرا..؟
جانم به قربانت رود!
اشتباهاتم زیاد،
بخشایش تو اندک است..
توان تو ترک من است!
تقاص من رفتن تو،
زمان هردو اندک است..
میروی آخر چرا..؟
جانم به قربانت رود!
اشتباهاتم زیاد،
بخشایش تو اندک است..
اگر مدعی خوب بودن شوی میگویند تو نباید ادعایی داشته باشی.. و اگر بگویی خوب نمیباشم، میگویند چرا خویشتن را قبول نداری؛ ای کاش کمی میفهمیدم این متناقضنما های انسانگونه را.
نوشت در دفتر زندگی با قلم درد
همه چیز اینگونه خواهد بود، تا ابد و دهر..
همه چیز اینگونه خواهد بود، تا ابد و دهر..
اگر تنهایی هر انسانی منحصر به فرد باشد، من آنقدر به خویش رنگ خواهم زد که تنهایی من و تو، همرنگ شود؛ بلکه حل شویم در رنگ غم یکدگر.
❤1
نزدم نیستی، آخر چگونه من به تو گویم که تو تمام جهانی.. لیک گرچه تو نمیآیی به کنارم؛ من به تو دل میسپارم!
و اگر تمام تلاش هایمان نتیجه نداد، بیا
بیا که در آغوشت گیرم و این بار جدا نشویم.. تو نروی و من در انزوای خود غرق نشوم.
بمانی زیر این طاق نیلوفری در نزدم، بگویم برایت از درد نبودن هایت و بگویی هیچگاه نرفتهای و تمامش کابوس های نیمه شب هایم بوده..
سپس، آنقدر در زندان آغوشت خواهم ماند تا آخرین جایی باشد که در آن نفس کشیدهام!
بیا که در آغوشت گیرم و این بار جدا نشویم.. تو نروی و من در انزوای خود غرق نشوم.
بمانی زیر این طاق نیلوفری در نزدم، بگویم برایت از درد نبودن هایت و بگویی هیچگاه نرفتهای و تمامش کابوس های نیمه شب هایم بوده..
سپس، آنقدر در زندان آغوشت خواهم ماند تا آخرین جایی باشد که در آن نفس کشیدهام!
🕊3
چشمان تو تداعی میکند
لمس صورتم توسط قطرات باران را..
بوی خاک نم خورده و آسمان آبی را؛
لایتنهایات فضا و گم شدگی میان شب،
نور ماه و سفر ستارهای دنباله دار
به میان غم؛
غم چشمان تو عجیب مسحور میکند مرا،
میفرستدم به پایان جهان و انتهای آن..
و ناگهان انفجار!
جهانی دوباره متولد میشود..
تمامش به لحظهای نگریستن در چشم توست!
آغازِ من، پایانِ من، زندگیِ من..
وابسته به شب بودن چشمان توست!
لمس صورتم توسط قطرات باران را..
بوی خاک نم خورده و آسمان آبی را؛
لایتنهایات فضا و گم شدگی میان شب،
نور ماه و سفر ستارهای دنباله دار
به میان غم؛
غم چشمان تو عجیب مسحور میکند مرا،
میفرستدم به پایان جهان و انتهای آن..
و ناگهان انفجار!
جهانی دوباره متولد میشود..
تمامش به لحظهای نگریستن در چشم توست!
آغازِ من، پایانِ من، زندگیِ من..
وابسته به شب بودن چشمان توست!
❤🔥4
چگونه من به تو آخر،
بگو که دل بسپارم؟
مگر که تو نگفتی
خواهی ماند به کنارم؟
مُشتی دروغ حوالهی من
کردی و تو نماندی..
بگو که چگونه من آخر
دل به تو بسپارم؟
#شعر
بگو که دل بسپارم؟
مگر که تو نگفتی
خواهی ماند به کنارم؟
مُشتی دروغ حوالهی من
کردی و تو نماندی..
بگو که چگونه من آخر
دل به تو بسپارم؟
#شعر
❤🔥5