در تو، من قلب خویش را
تقلا کنان بالای پرتگاه دیدم
میخواست دستش رها نکنم..
ولی من نمیتوانستم بگیرمش!
لیک با بالشتک های خیسِ اشکم،
در درّهی رها شدنش،
جایی نرم بهر سقوطش ساختم..
جایی برای زندگی جدید بدون خود ساختم!
حال، من انسانی بدون قلب هستم؛
احساساتم،
پایین پرتگاهی که تو از آن افتادی جا مانده.
افکارم هنوز اینجایند،
فقط رنگشان از میان رفته..
سیاهند و سفید،
با اینکه دنیایی که در آنم
رنگیست!
تقلا کنان بالای پرتگاه دیدم
میخواست دستش رها نکنم..
ولی من نمیتوانستم بگیرمش!
لیک با بالشتک های خیسِ اشکم،
در درّهی رها شدنش،
جایی نرم بهر سقوطش ساختم..
جایی برای زندگی جدید بدون خود ساختم!
حال، من انسانی بدون قلب هستم؛
احساساتم،
پایین پرتگاهی که تو از آن افتادی جا مانده.
افکارم هنوز اینجایند،
فقط رنگشان از میان رفته..
سیاهند و سفید،
با اینکه دنیایی که در آنم
رنگیست!
🍓2👍1
گفتی که ماندنت نارواست، ولیمگر تو نمیدانستی که بر هر درد بیدرمان من دواست؟
🕊1🦄1