از چهارچوب در به بیرون قدم میگذاری،
میروی..
از جایم جم نمیخورم؛
چشم به در میدوزم،
پلک زدن را بر خود حرام کردهام..
مبادا در چشم بر هم زدنی،
بیایی و بروی!
اینک،
سال ها گذشتهست..
استخوان هایم
در جای خالیام خودنمایی میکنند..
قلبم اما تپندهست به عشق تو هنوز؛
چشمانم نیز تهی از زندگی،
خود را به دوختهاند.
انتظار...
قاتل خاموش من شده!
میروی..
از جایم جم نمیخورم؛
چشم به در میدوزم،
پلک زدن را بر خود حرام کردهام..
مبادا در چشم بر هم زدنی،
بیایی و بروی!
اینک،
سال ها گذشتهست..
استخوان هایم
در جای خالیام خودنمایی میکنند..
قلبم اما تپندهست به عشق تو هنوز؛
چشمانم نیز تهی از زندگی،
خود را به دوختهاند.
انتظار...
قاتل خاموش من شده!
🕊3
در تو، من قلب خویش را
تقلا کنان بالای پرتگاه دیدم
میخواست دستش رها نکنم..
ولی من نمیتوانستم بگیرمش!
لیک با بالشتک های خیسِ اشکم،
در درّهی رها شدنش،
جایی نرم بهر سقوطش ساختم..
جایی برای زندگی جدید بدون خود ساختم!
حال، من انسانی بدون قلب هستم؛
احساساتم،
پایین پرتگاهی که تو از آن افتادی جا مانده.
افکارم هنوز اینجایند،
فقط رنگشان از میان رفته..
سیاهند و سفید،
با اینکه دنیایی که در آنم
رنگیست!
تقلا کنان بالای پرتگاه دیدم
میخواست دستش رها نکنم..
ولی من نمیتوانستم بگیرمش!
لیک با بالشتک های خیسِ اشکم،
در درّهی رها شدنش،
جایی نرم بهر سقوطش ساختم..
جایی برای زندگی جدید بدون خود ساختم!
حال، من انسانی بدون قلب هستم؛
احساساتم،
پایین پرتگاهی که تو از آن افتادی جا مانده.
افکارم هنوز اینجایند،
فقط رنگشان از میان رفته..
سیاهند و سفید،
با اینکه دنیایی که در آنم
رنگیست!
🍓2👍1