افکار خام خام تورا میخورند و تو در انتظار گرم شدن غذای سوخته نشستهای.
❤4👍1🦄1
با آجر های عشقت خانهای ساختم که در امان نگاهم دارد به هنگام طوفان، من چه میدانستم که سست است آنها همچو پود و تار..
🌚3
از چهارچوب در به بیرون قدم میگذاری،
میروی..
از جایم جم نمیخورم؛
چشم به در میدوزم،
پلک زدن را بر خود حرام کردهام..
مبادا در چشم بر هم زدنی،
بیایی و بروی!
اینک،
سال ها گذشتهست..
استخوان هایم
در جای خالیام خودنمایی میکنند..
قلبم اما تپندهست به عشق تو هنوز؛
چشمانم نیز تهی از زندگی،
خود را به دوختهاند.
انتظار...
قاتل خاموش من شده!
میروی..
از جایم جم نمیخورم؛
چشم به در میدوزم،
پلک زدن را بر خود حرام کردهام..
مبادا در چشم بر هم زدنی،
بیایی و بروی!
اینک،
سال ها گذشتهست..
استخوان هایم
در جای خالیام خودنمایی میکنند..
قلبم اما تپندهست به عشق تو هنوز؛
چشمانم نیز تهی از زندگی،
خود را به دوختهاند.
انتظار...
قاتل خاموش من شده!
🕊3