دیریست احساسم را
نجویده، از گلو به دل
راهی میکنم
نه در رگهای قلم جاری
و نه بر برگ میرقصد
کلماتم زمخت شدهاند
برای بیرون کشیدنشان،
باید گلو بدرم..
گاه هم از پس ذهنم میگریزند.
چه مخمصهای شده
احساسات در زندان..
من، آزاد
لیک به چه قیمتی؟
نجویده، از گلو به دل
راهی میکنم
نه در رگهای قلم جاری
و نه بر برگ میرقصد
کلماتم زمخت شدهاند
برای بیرون کشیدنشان،
باید گلو بدرم..
گاه هم از پس ذهنم میگریزند.
چه مخمصهای شده
احساسات در زندان..
من، آزاد
لیک به چه قیمتی؟
❤1👎1
بنشین بر لبهی فنجانم،
چای بنوشیم..
گرمای آغوش تو بر فنجان.
ای کاش یک بار هم
من..
فنجانِ تو بودم،
لبهام با لبِ تو در گره و
دل من در دل تو تنگاتنگ،
یک نظر در دست تو رقصان و
لحظهای بعد شکسته بر ایوان..
لمس تو
میشد آخرین اتفاق جهانم.
چای بنوشیم..
گرمای آغوش تو بر فنجان.
ای کاش یک بار هم
من..
فنجانِ تو بودم،
لبهام با لبِ تو در گره و
دل من در دل تو تنگاتنگ،
یک نظر در دست تو رقصان و
لحظهای بعد شکسته بر ایوان..
لمس تو
میشد آخرین اتفاق جهانم.
❤2👎1
در کنار یکدیگر
قد کشیدیم
سایهات بر من؛
هربار
باد میآمد،
انحصار دستانت
به دور تنم بود..
یک روز چشم باز کردم،
نبودی..
باد آمد
در شاخههایم پیچید
نام تو زمزمه شد،
نیامدی..
گو که سرنوشت
پس از تو،
بر من
عشق ننوشت...
تنهاترینم اینجا
نه پای رفتن هست
نه جانِ ماندن
ریشه در خاک دارم..
بایدم ریشه بریدن،
تا که شاید
به تو رسیدن.
فردا،
دو جای خالی
بالای تپه
به چشم میخورد.
قد کشیدیم
سایهات بر من؛
هربار
باد میآمد،
انحصار دستانت
به دور تنم بود..
یک روز چشم باز کردم،
نبودی..
باد آمد
در شاخههایم پیچید
نام تو زمزمه شد،
نیامدی..
گو که سرنوشت
پس از تو،
بر من
عشق ننوشت...
تنهاترینم اینجا
نه پای رفتن هست
نه جانِ ماندن
ریشه در خاک دارم..
بایدم ریشه بریدن،
تا که شاید
به تو رسیدن.
فردا،
دو جای خالی
بالای تپه
به چشم میخورد.
❤2👎2💔1