بعضی وقتا چندتا حس مختلف به سمتم هجوم میاره و گاهی این احساسات یهو مثل چندتا رنگ که بپاشی روی یه صفحه سفید از من بیرون میریزن. یه حس عمیق غم که انگار چند ساله که کنارمه و یه رنگ زرد خوشحالی که همش میخواد اون سیاهیو کمرنگ و کمرنگ تر کنه و از بین ببردش . حس دوست داشتنی که سرکوب شده و ..با این حال هر روز و هر روز با همه ی این افکار و احساسات کلنجار میرم و هر روز احساس میکنم بیشتر میتونم خودمو از حس های بدم رها کنم و هر روز برای قشنگ تر زندگی کردن میجنگم.
یه روز یه همچین جایی برای خودم پیدا میکنم . یه جای سرسبز , یه عالمه درخت های بلند که لای یکی از اون درخت ها خونه ی چوبیِ منه . از اون بالا طلوع و غروب خورشید رو هرروز میبینم و هر روز با یه نسیم بیدار میشم و احساس سر زندگی میکنم . هر روز از طبیعت انرژی میگیرم . روی تاب میشینم و تاب میخورم و فکر میکنم به فکر کردن و فکر میکنم ....
