Forwarded from یک بیتفاوت معاصر
بپذیرید یا نه، به چشم فرصت به آن نگاه کنید یا تهدید، ما همگی در روزگاری زندگی میکنیم که احتمالات عاشقانه با سرعت هر چه بیشتر در اطراف ما در تردداند. به طرز غریبی دنیا بزرگتر شده است و آدمهایش بیشتر. زیباترها، لوندترها، قویترها همیشه در همین حوالی پرسه میزنند. آغوشهای گشادهترشان، خانههای گرمترشان، بسترهای آتشینترشان و عشقهای سوزانترشان ما را صدا میزنند و با وعده "رضایتبخشتر بودن"، "قانعکنندهتر بودن" یکدیگر را از صحنه رقابت بیرون میکنند. سفره "رابطه" از کران تا به کران گسترده است؛ شامل حالتان میشود تنها به شرط آنکه مهارت لازم را برای عاشقی آموخته باشید. مهارت عاشقی را که نه، مهارت به پایان رساندنش را، تمام کردن سریع و بدون درد و شروع مجددش را؛ هنر فراموش کردنش را، توان از یاد زدودنش را؛ به شرط آنکه تواناتر شده باشید در عشق نورزیدن، یا به کلام بهتر خیلی اکتسابی ناتوان شده باشید از عشق ورزیدن. دوست نداشته باشید دوست داشتنیها را، مصرفشان کنید اما به قدر کفایت؛ در آغوششان بکشید وقتی نیازمندشانید و نادیده بیانگاریدشان وقتی دست و پا گیرند؛ بگذاریدشان در جیب بغل و بیرون بکشیدنشان به وقت فراغت؛ آن هنگام که حوصله دارید و دلتان کمی تنوع میخواهد. فقط باید بیاموزید "احساس خوبِ در کنارشان بودن" ، "تپشهای عاشقانه قلبتان وقتی صدایشان را میشنوید" و "احساساتی که شما را در خودشان میگورانند وقتی به یادشان میوفتید" را به رسمیت نشناسید؛ خودتان را در پیچ و خم رابطه بفریبید و عشق را _اگر یافتید_ در پستوی خانه هایتان پنهان که نه، خفه بکنید.
و اما شما خانمها و آقایان معصومی که هنوز کارتان را بلد نشدهاید، شماها که هنوز کودکانه به اصالت عشقی که تجربه میکردید باور دارید و مات و مبهوت از من میپرسید که مگر میشود آن لحظهها را دوباره بازیافت؟ بمیرم برایتان؛ برای دلهای شکسته و تنهای دلتنگتان وقتی از آن همه شور و شیدایی میگویید؛ برای حیرانیتان وقتی میپرسید و تمناکنان جواب میخواهید؛ میپرسید مگر میشود عشقی چنان عظیم و احساسی چنین نایاب را دوباره تجربه کرد؟ مگر میشود آنجورِ خوبی که فقط او بود، آن حال عجیبی که فقط من داشتم، آنطور که پلههای عاشقی را برای دیدن او_ و فقط او_ بالا میرفتم، آنجورِ قشنگی که فقط من بلد بودم منتظرش باشم، نگرانش بشوم، غصهاش را بخورم و در آغوش بگیرمش، بس باشد و بسش باشم، مگر میشود که تکرار شود؟ من با قلبی آکنده از اندوه و تاسف به شما، به همگی شما، باید بگویم آری، به راحتی... فقط آرام باشید و پاراگراف اول را دوباره بخوانید.
شیدا وانویی
@YekBitafavotMoaser
و اما شما خانمها و آقایان معصومی که هنوز کارتان را بلد نشدهاید، شماها که هنوز کودکانه به اصالت عشقی که تجربه میکردید باور دارید و مات و مبهوت از من میپرسید که مگر میشود آن لحظهها را دوباره بازیافت؟ بمیرم برایتان؛ برای دلهای شکسته و تنهای دلتنگتان وقتی از آن همه شور و شیدایی میگویید؛ برای حیرانیتان وقتی میپرسید و تمناکنان جواب میخواهید؛ میپرسید مگر میشود عشقی چنان عظیم و احساسی چنین نایاب را دوباره تجربه کرد؟ مگر میشود آنجورِ خوبی که فقط او بود، آن حال عجیبی که فقط من داشتم، آنطور که پلههای عاشقی را برای دیدن او_ و فقط او_ بالا میرفتم، آنجورِ قشنگی که فقط من بلد بودم منتظرش باشم، نگرانش بشوم، غصهاش را بخورم و در آغوش بگیرمش، بس باشد و بسش باشم، مگر میشود که تکرار شود؟ من با قلبی آکنده از اندوه و تاسف به شما، به همگی شما، باید بگویم آری، به راحتی... فقط آرام باشید و پاراگراف اول را دوباره بخوانید.
شیدا وانویی
@YekBitafavotMoaser
آنها کسانی را که سکوت میکنند سرزنش میکنند
کسانی را که بسیار حرف می زنند سرزنش میکنند.
کسانی را که در اعتدال صحبت میکنند سرزنش میکنند.
هیچکس در جهان وجود ندارد که سرزنش نشود.
بودا
@itheweird
کسانی را که بسیار حرف می زنند سرزنش میکنند.
کسانی را که در اعتدال صحبت میکنند سرزنش میکنند.
هیچکس در جهان وجود ندارد که سرزنش نشود.
بودا
@itheweird
@itheweird
اگر شما در آرامش هستید،
این به معنای آن ست که شما در حال زیستن در لحظه ی اکنون هستید.
لائوتسه
If you are at peace,
you are living in the present.
Lao Tzu
اگر شما در آرامش هستید،
این به معنای آن ست که شما در حال زیستن در لحظه ی اکنون هستید.
لائوتسه
If you are at peace,
you are living in the present.
Lao Tzu
🔶 فرهنگ دکوری!
امروز پیامی از دوستی که در بازار وسایل دکوری فعالیت میکند، دریافت کردم. عکس چند کتاب حجیم لاتین و یک سوال؛ «اگه گفتی اینا چیه؟» اولش فکر کردم قصد شوخی دارد. خواستم چیزی بنویسم که نوشت: این کتابها کتاب دکوریاند. جنسشان از MDF و مقواست. یک کانتینر از چین آورده بودم، روی هوا رفت!
بله. درست متوجه شدید. آن کتابها واقعاً کتاب نبودند بلکه ماکت بودند. کتابهایی در ابعاد واقعی با نامهای لاتین و البته قیمتهایی بسیار گرانتر از کتاب واقعی! دوست من موفق شده بود یک سری چند هزار تایی از این «کتابهای دکوری» را ظرف چند روز بفروشد. بعد هم وقتی جنسها تمام شده بود و در پاسخگویی حجم بسیار درخواست مشتریان عاجز مانده بود، دلش به حال اهالی کتاب سوخته بود و یاد من افتاده بود.
اول صبح من مانده بودم و یک غمباد بزرگ. یعنی بسیاری از مردم ما حاضرند «چیزی» را بخرند که شبیه کتاب است و اتفاقاً بسیار هم گران است اما کتاب نخرند. واقعاً پارادوکس عجیبی بود.
اما این وارونگی موقعی در ذهنم حل شد که دیدم نه تنها در این مورد، بلکه تقریباً در همه موارد، صنعتی به نام «جلو پنجرهسازی» رونق گرفته است. صنعت بزرگی برای فریب «دیگری» در مورد زندگیای که فقط برای خود ماست. بسیاری از ما دوست داریم جلوپنجره دلفریبی داشته باشیم. دکوری پرشکوه و توخالی، درست مثل کتابهای مقوایی. به هر دری میزنیم تا خودرویی جدیدتر، وسایل خانهای باکلاستر، لباسی گرانتر و ... از آنچه که واقعاً داریم داشته باشیم. زیر سختترین قرضها، وامها و قسطها میرویم تا دکوری زیباتر، باشکوهتر و مجللتر از خود برای دیگران نمایش دهیم. غافل از اینکه ما برای نمایش به این دنیا نیامدهایم. ما به این دنیا نیامدهایم که به خودمان زجر و سختی بدهیم تا دیگران فکر کنند از آنچه هستیم «مثلاً» بهتر زندگی میکنیم.
هزاران عنوان کتاب در شمارگانهای هزار و پانصدتایی، سالها در قفسهء کتابفروشیها خاک میخورند اما چند هزار کتاب توخالی مقوایی ظرف دو روز تمام میشوند. شاید برای اینکه عادت کردهایم از هر چیزی تنها «دکور» بسازیم. دکوری از فرهنگ، دکوری از اقتصاد، دکوری از اجتماع یا -زبانم لال- دکوری از سیاست!
عبدالله مقدمی/روزنامه همشهری
امروز پیامی از دوستی که در بازار وسایل دکوری فعالیت میکند، دریافت کردم. عکس چند کتاب حجیم لاتین و یک سوال؛ «اگه گفتی اینا چیه؟» اولش فکر کردم قصد شوخی دارد. خواستم چیزی بنویسم که نوشت: این کتابها کتاب دکوریاند. جنسشان از MDF و مقواست. یک کانتینر از چین آورده بودم، روی هوا رفت!
بله. درست متوجه شدید. آن کتابها واقعاً کتاب نبودند بلکه ماکت بودند. کتابهایی در ابعاد واقعی با نامهای لاتین و البته قیمتهایی بسیار گرانتر از کتاب واقعی! دوست من موفق شده بود یک سری چند هزار تایی از این «کتابهای دکوری» را ظرف چند روز بفروشد. بعد هم وقتی جنسها تمام شده بود و در پاسخگویی حجم بسیار درخواست مشتریان عاجز مانده بود، دلش به حال اهالی کتاب سوخته بود و یاد من افتاده بود.
اول صبح من مانده بودم و یک غمباد بزرگ. یعنی بسیاری از مردم ما حاضرند «چیزی» را بخرند که شبیه کتاب است و اتفاقاً بسیار هم گران است اما کتاب نخرند. واقعاً پارادوکس عجیبی بود.
اما این وارونگی موقعی در ذهنم حل شد که دیدم نه تنها در این مورد، بلکه تقریباً در همه موارد، صنعتی به نام «جلو پنجرهسازی» رونق گرفته است. صنعت بزرگی برای فریب «دیگری» در مورد زندگیای که فقط برای خود ماست. بسیاری از ما دوست داریم جلوپنجره دلفریبی داشته باشیم. دکوری پرشکوه و توخالی، درست مثل کتابهای مقوایی. به هر دری میزنیم تا خودرویی جدیدتر، وسایل خانهای باکلاستر، لباسی گرانتر و ... از آنچه که واقعاً داریم داشته باشیم. زیر سختترین قرضها، وامها و قسطها میرویم تا دکوری زیباتر، باشکوهتر و مجللتر از خود برای دیگران نمایش دهیم. غافل از اینکه ما برای نمایش به این دنیا نیامدهایم. ما به این دنیا نیامدهایم که به خودمان زجر و سختی بدهیم تا دیگران فکر کنند از آنچه هستیم «مثلاً» بهتر زندگی میکنیم.
هزاران عنوان کتاب در شمارگانهای هزار و پانصدتایی، سالها در قفسهء کتابفروشیها خاک میخورند اما چند هزار کتاب توخالی مقوایی ظرف دو روز تمام میشوند. شاید برای اینکه عادت کردهایم از هر چیزی تنها «دکور» بسازیم. دکوری از فرهنگ، دکوری از اقتصاد، دکوری از اجتماع یا -زبانم لال- دکوری از سیاست!
عبدالله مقدمی/روزنامه همشهری