هیچ کس هرگز کاملا آزاد نیست.
آزادی بشر درست چند ساعت بعد از تولد از او سلب میشود.
از همان لحظه ای که برای ما اسمی میگذارند
و ما را به خانواده ای نسبت میدهند٬
دیگر فرار غیر ممکن میشود.
قادر نیستیم زنجیر را پاره کنیم و آزاد باشیم.
ساختمان بزرگ اداره ثبت اسناد زندان ماست.
همه ما لابه لای اوراق آن کتابها له شدهایم.
📚 از طرف او
🕴 آلبا دسسپدس
@itheweird
آزادی بشر درست چند ساعت بعد از تولد از او سلب میشود.
از همان لحظه ای که برای ما اسمی میگذارند
و ما را به خانواده ای نسبت میدهند٬
دیگر فرار غیر ممکن میشود.
قادر نیستیم زنجیر را پاره کنیم و آزاد باشیم.
ساختمان بزرگ اداره ثبت اسناد زندان ماست.
همه ما لابه لای اوراق آن کتابها له شدهایم.
📚 از طرف او
🕴 آلبا دسسپدس
@itheweird
📚 گزیده_ای_از_کتاب
شوپنهاور می نویسد:
«نیمی از نگرانی ها و اضطراب های ما
مربوط به نظر دیگران است
ما باید این خار را از بدن خود بیرون بکشیم.»
نظر دیگران تصوری خام یا یک وهم است
که هر لحظه می تواند تغییر کند.
نظر دیگران به نخی بند است
و ما را برده ی آنان می کند.
برده ی نظراتشان و بدتر،
برده ی آنچه وانمود می کنند
به نظرشان می رسد.
📚درمان شوپنهاور
✍️ اروین یالوم 🍃
@itheweird
شوپنهاور می نویسد:
«نیمی از نگرانی ها و اضطراب های ما
مربوط به نظر دیگران است
ما باید این خار را از بدن خود بیرون بکشیم.»
نظر دیگران تصوری خام یا یک وهم است
که هر لحظه می تواند تغییر کند.
نظر دیگران به نخی بند است
و ما را برده ی آنان می کند.
برده ی نظراتشان و بدتر،
برده ی آنچه وانمود می کنند
به نظرشان می رسد.
📚درمان شوپنهاور
✍️ اروین یالوم 🍃
@itheweird
@itheweird
همه ی کسانی که به زندگی شما
وارد می شوند؛
دلیلی دارد.
یا شما ؛ به آنها ؛
برای تغییر زندگی تان نیاز دارید؛
یا خود ؛
کسی هستید که زندگی آنها را
تغییر خواهد داد !
همه ی کسانی که به زندگی شما
وارد می شوند؛
دلیلی دارد.
یا شما ؛ به آنها ؛
برای تغییر زندگی تان نیاز دارید؛
یا خود ؛
کسی هستید که زندگی آنها را
تغییر خواهد داد !
Forwarded from یک بیتفاوت معاصر
بپذیرید یا نه، به چشم فرصت به آن نگاه کنید یا تهدید، ما همگی در روزگاری زندگی میکنیم که احتمالات عاشقانه با سرعت هر چه بیشتر در اطراف ما در تردداند. به طرز غریبی دنیا بزرگتر شده است و آدمهایش بیشتر. زیباترها، لوندترها، قویترها همیشه در همین حوالی پرسه میزنند. آغوشهای گشادهترشان، خانههای گرمترشان، بسترهای آتشینترشان و عشقهای سوزانترشان ما را صدا میزنند و با وعده "رضایتبخشتر بودن"، "قانعکنندهتر بودن" یکدیگر را از صحنه رقابت بیرون میکنند. سفره "رابطه" از کران تا به کران گسترده است؛ شامل حالتان میشود تنها به شرط آنکه مهارت لازم را برای عاشقی آموخته باشید. مهارت عاشقی را که نه، مهارت به پایان رساندنش را، تمام کردن سریع و بدون درد و شروع مجددش را؛ هنر فراموش کردنش را، توان از یاد زدودنش را؛ به شرط آنکه تواناتر شده باشید در عشق نورزیدن، یا به کلام بهتر خیلی اکتسابی ناتوان شده باشید از عشق ورزیدن. دوست نداشته باشید دوست داشتنیها را، مصرفشان کنید اما به قدر کفایت؛ در آغوششان بکشید وقتی نیازمندشانید و نادیده بیانگاریدشان وقتی دست و پا گیرند؛ بگذاریدشان در جیب بغل و بیرون بکشیدنشان به وقت فراغت؛ آن هنگام که حوصله دارید و دلتان کمی تنوع میخواهد. فقط باید بیاموزید "احساس خوبِ در کنارشان بودن" ، "تپشهای عاشقانه قلبتان وقتی صدایشان را میشنوید" و "احساساتی که شما را در خودشان میگورانند وقتی به یادشان میوفتید" را به رسمیت نشناسید؛ خودتان را در پیچ و خم رابطه بفریبید و عشق را _اگر یافتید_ در پستوی خانه هایتان پنهان که نه، خفه بکنید.
و اما شما خانمها و آقایان معصومی که هنوز کارتان را بلد نشدهاید، شماها که هنوز کودکانه به اصالت عشقی که تجربه میکردید باور دارید و مات و مبهوت از من میپرسید که مگر میشود آن لحظهها را دوباره بازیافت؟ بمیرم برایتان؛ برای دلهای شکسته و تنهای دلتنگتان وقتی از آن همه شور و شیدایی میگویید؛ برای حیرانیتان وقتی میپرسید و تمناکنان جواب میخواهید؛ میپرسید مگر میشود عشقی چنان عظیم و احساسی چنین نایاب را دوباره تجربه کرد؟ مگر میشود آنجورِ خوبی که فقط او بود، آن حال عجیبی که فقط من داشتم، آنطور که پلههای عاشقی را برای دیدن او_ و فقط او_ بالا میرفتم، آنجورِ قشنگی که فقط من بلد بودم منتظرش باشم، نگرانش بشوم، غصهاش را بخورم و در آغوش بگیرمش، بس باشد و بسش باشم، مگر میشود که تکرار شود؟ من با قلبی آکنده از اندوه و تاسف به شما، به همگی شما، باید بگویم آری، به راحتی... فقط آرام باشید و پاراگراف اول را دوباره بخوانید.
شیدا وانویی
@YekBitafavotMoaser
و اما شما خانمها و آقایان معصومی که هنوز کارتان را بلد نشدهاید، شماها که هنوز کودکانه به اصالت عشقی که تجربه میکردید باور دارید و مات و مبهوت از من میپرسید که مگر میشود آن لحظهها را دوباره بازیافت؟ بمیرم برایتان؛ برای دلهای شکسته و تنهای دلتنگتان وقتی از آن همه شور و شیدایی میگویید؛ برای حیرانیتان وقتی میپرسید و تمناکنان جواب میخواهید؛ میپرسید مگر میشود عشقی چنان عظیم و احساسی چنین نایاب را دوباره تجربه کرد؟ مگر میشود آنجورِ خوبی که فقط او بود، آن حال عجیبی که فقط من داشتم، آنطور که پلههای عاشقی را برای دیدن او_ و فقط او_ بالا میرفتم، آنجورِ قشنگی که فقط من بلد بودم منتظرش باشم، نگرانش بشوم، غصهاش را بخورم و در آغوش بگیرمش، بس باشد و بسش باشم، مگر میشود که تکرار شود؟ من با قلبی آکنده از اندوه و تاسف به شما، به همگی شما، باید بگویم آری، به راحتی... فقط آرام باشید و پاراگراف اول را دوباره بخوانید.
شیدا وانویی
@YekBitafavotMoaser