راحلهخانم گفت: ببین چه خوشن! انگار غم ندارن این خارجیا. مادرم گفت: خیال میکنی. مگه میشه غم نداشته باشن؟ گِل آدمو با غم درست کردن. هر جا باشی و هر کی باشی، غم و غصه تو جیبته.
- خانه لهستانیها.
- خانه لهستانیها.
_تو هیچوقت عاشق شدی؟
خاکستری نگاهم کرد.
خاکستری، غمگین ترین رنگهاست.
خاکستری نگاهم کرد.
خاکستری، غمگین ترین رنگهاست.
فنجان قهوه توی دستش لرزید. گذاشت روی میز و خودش را پیچید توی شال کشمیرش. آسمان، آبیاش بنفش می شد. چند کلاغ دنبال هم می کردند. شب بوها باز شده بودند. باید بلند میشد و می رفت و دست می کشید به گلبرگ های باز شده. نرفت. باید میگفت: "بازم قهوه هست، برایت بریزم؟" نگفت..
- مادمازل کتی.