شکر خدا من هیچ خدایی را از هیچکس
به ارث نبردهام. من آزادم که خدای خود را
آنطور که دلم می خواهد مجسم و انتخاب
کنم. خدای من، مهربان، بخشنده، دلسوز،
چیزفهم و اتفاقا خیلی هم شوخ است.
- بابا لنگ دراز.
به ارث نبردهام. من آزادم که خدای خود را
آنطور که دلم می خواهد مجسم و انتخاب
کنم. خدای من، مهربان، بخشنده، دلسوز،
چیزفهم و اتفاقا خیلی هم شوخ است.
- بابا لنگ دراز.
دلم ميخواد سبد لباسهاى شسته شده رو بردارم برم تو حياط و همينجور كه لباسا رو ميتكونم و صاف روى بند ميذارم و باد لا به لاى موهام پيچيده، به كوهاى آلپ، به گاوها به درختا نگاه كنم و از خوشى زياد همونجا سكته كنم و تمام.
بچه که بودم خیال میکردم همه چیز مال
من است؛ دنیا را آفریدهاند که من سرم گرم
باشد. آسمان، زمین، پدر، مادر، درختها،
اسبها، کالسکهها و حتی آن گنجشکها
برای سرگرمی من به وجود آمدهاند. بعدها
یکی یکی همه چیز را ازم گرفتند.. مایعی در
رگهام جاری بود که میگفت
این مال شما نیست؛ راحت باشید.
- سال بلوا.
من است؛ دنیا را آفریدهاند که من سرم گرم
باشد. آسمان، زمین، پدر، مادر، درختها،
اسبها، کالسکهها و حتی آن گنجشکها
برای سرگرمی من به وجود آمدهاند. بعدها
یکی یکی همه چیز را ازم گرفتند.. مایعی در
رگهام جاری بود که میگفت
این مال شما نیست؛ راحت باشید.
- سال بلوا.
کاش زندگی بعدیم یه ومپایری، شینیگامی، گرگینهای، موجود شیطانی یا حداقل یه تایتانی چیزی بشم. انسان بودن دیگه حوصلمو برد.
آدم از خود می پرسد که تو با این سال ها که گذشت چه کردی؟ بهترین سال های عمرت را کجا در خاک کردی؟ زندگی کردی یا نه؟
با خود میگویی نگاه کن ببین این دنیا چه سرد میشود. سالها همچنان میگذرد و بعد از آنها تنهایی غمبار است و عصای نا استوار پیری به دستت میدهد و بعد حسرت است و نومیدی. دنیای رؤیاهای رنگین رنگ می بازد رؤیاهایت مثل گلهای پژمرده گردن خم میکنند و مثل برگهای زرد از درخت خزان زده می ریزند.. وای ناستنکا تنها ماندن سخت محزون خواهد بود. محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوسش را بخوری ،هیچ هیچ هیچ زیرا آنچه بر باد رفته چیزی نبوده است. هیچ یک "هیچ" احمقانه و بی معنی،همه خواب بوده است.»
- شب های روشن.