گاهی هوس میکنم لحظهای در چنین دنیای عزلتی غرق شوم، دنیایی که آرزوهای آدمی از حصار حیاط کوچکش، پرچین باغچهی پر از درختان سیب و گوجهاش و کلبههای محاط کنندهاش که کج و کوله زیر سایه درختان بید، تمشک و گلابی آرمیدهاند، فراتر نمیرود.
- یادداشت های یک دیوانه.
- یادداشت های یک دیوانه.
شکر خدا من هیچ خدایی را از هیچکس
به ارث نبردهام. من آزادم که خدای خود را
آنطور که دلم می خواهد مجسم و انتخاب
کنم. خدای من، مهربان، بخشنده، دلسوز،
چیزفهم و اتفاقا خیلی هم شوخ است.
- بابا لنگ دراز.
به ارث نبردهام. من آزادم که خدای خود را
آنطور که دلم می خواهد مجسم و انتخاب
کنم. خدای من، مهربان، بخشنده، دلسوز،
چیزفهم و اتفاقا خیلی هم شوخ است.
- بابا لنگ دراز.
دلم ميخواد سبد لباسهاى شسته شده رو بردارم برم تو حياط و همينجور كه لباسا رو ميتكونم و صاف روى بند ميذارم و باد لا به لاى موهام پيچيده، به كوهاى آلپ، به گاوها به درختا نگاه كنم و از خوشى زياد همونجا سكته كنم و تمام.
بچه که بودم خیال میکردم همه چیز مال
من است؛ دنیا را آفریدهاند که من سرم گرم
باشد. آسمان، زمین، پدر، مادر، درختها،
اسبها، کالسکهها و حتی آن گنجشکها
برای سرگرمی من به وجود آمدهاند. بعدها
یکی یکی همه چیز را ازم گرفتند.. مایعی در
رگهام جاری بود که میگفت
این مال شما نیست؛ راحت باشید.
- سال بلوا.
من است؛ دنیا را آفریدهاند که من سرم گرم
باشد. آسمان، زمین، پدر، مادر، درختها،
اسبها، کالسکهها و حتی آن گنجشکها
برای سرگرمی من به وجود آمدهاند. بعدها
یکی یکی همه چیز را ازم گرفتند.. مایعی در
رگهام جاری بود که میگفت
این مال شما نیست؛ راحت باشید.
- سال بلوا.
کاش زندگی بعدیم یه ومپایری، شینیگامی، گرگینهای، موجود شیطانی یا حداقل یه تایتانی چیزی بشم. انسان بودن دیگه حوصلمو برد.