تو کتاب نازنین، راوی وقتی به خودش اومد که صدای آواز خوندن همسرش رو شنید. همین! عجیبه که بعضی وقتها برای فرو ریختن آدم، یک اتفاق کوچیک از هزار تا فاجعه قویتره.
یه آدمی تمام شب رو باید اینجا تنها باشه اونوقت یا باید کتاب بخونه یا فکر کنه به چیزایی مثل اینا. گاهی اوقات فکری به کلهش میزنه و کسی رو نداره تا به اون بگه چی به چیه و چی به چی نیست. مثلا اگه یه چیزی رو ببینه نمیدونه واقعا دیده یا ندیده! نمیتونه برگرده طرف یه آدم دیگه و از اون بپرسه آیا اونم دیده؟ اون نمیتونه بگه.. هیچ متر و معیاری برای اندازه گیری و سنجش نداره.
- موش ها و آدم ها.
- موش ها و آدم ها.
گاهی هوس میکنم لحظهای در چنین دنیای عزلتی غرق شوم، دنیایی که آرزوهای آدمی از حصار حیاط کوچکش، پرچین باغچهی پر از درختان سیب و گوجهاش و کلبههای محاط کنندهاش که کج و کوله زیر سایه درختان بید، تمشک و گلابی آرمیدهاند، فراتر نمیرود.
- یادداشت های یک دیوانه.
- یادداشت های یک دیوانه.