به هرحال، باید فکر خوشبختی را از سر به در کرد. خوشبختیای وجود ندارد. من هرگز خوشبختی نداشتهام و احتمالا چنین چیزی اصولا وجود هم ندارد. فقط یک بار در زندگی، بی اندازه خوشبخت بودم، آن موقعی که تمام شب زیر چتر تو نشستم.
- سه سال.
- سه سال.
تو کتاب نازنین، راوی وقتی به خودش اومد که صدای آواز خوندن همسرش رو شنید. همین! عجیبه که بعضی وقتها برای فرو ریختن آدم، یک اتفاق کوچیک از هزار تا فاجعه قویتره.
یه آدمی تمام شب رو باید اینجا تنها باشه اونوقت یا باید کتاب بخونه یا فکر کنه به چیزایی مثل اینا. گاهی اوقات فکری به کلهش میزنه و کسی رو نداره تا به اون بگه چی به چیه و چی به چی نیست. مثلا اگه یه چیزی رو ببینه نمیدونه واقعا دیده یا ندیده! نمیتونه برگرده طرف یه آدم دیگه و از اون بپرسه آیا اونم دیده؟ اون نمیتونه بگه.. هیچ متر و معیاری برای اندازه گیری و سنجش نداره.
- موش ها و آدم ها.
- موش ها و آدم ها.