When I am dead, my dearest / Christina Rossetti, 1862
When I am dead, my dearest,
Sing no sad songs for me;
Plant thou no roses at my head,
Nor shady cypress tree:
زمانی که من مردهام، عزیزترینم،
برای من آواز غمگینی نخوان؛
بر مزارم هیچ گل رز و درخت سرو سایهداری نکار؛
Be the green grass above me
With showers and dewdrops wet;
And if thou wilt, remember,
And if thou wilt, forget.
فقط بگذار چمن بالای من سبز
و با باران و شبنم صبح خیس باشد؛
و اگر مرا به یاد میسپاری، بسپار
و اگر فراموشم کنی، فراموش کن.
I shall not see the shadows,
I shall not feel the rain;
I shall not hear the nightingale
Sing on, as if in pain:
من سایههای غم را نمیبینم،
من باران را حس نخواهم نکرد؛
صدای بلبل را، که گویی با درد آواز میخواند، نخواهم شنید
And dreaming through the twilight
That doth not rise nor set,
Haply I may remember,
And haply may forget.
و زمانی که در گرگ و میش مرگ میآرامم
که نه تاریکتر میشود و نه روشنتر،
شاید به خاطر بیاورم،
و شاید از یاد ببرم.
1
درختهای دیار؛
به جاش برات کارتپستالِ هیرونو میسازم.💌 . ݁˖
نه هیچی نیس فقط دارم گریه میکنمT-T
به هرحال، باید فکر خوشبختی را از سر به در کرد. خوشبختیای وجود ندارد. من هرگز خوشبختی نداشتهام و احتمالا چنین چیزی اصولا وجود هم ندارد. فقط یک بار در زندگی، بی اندازه خوشبخت بودم، آن موقعی که تمام شب زیر چتر تو نشستم.
- سه سال.
- سه سال.
تو کتاب نازنین، راوی وقتی به خودش اومد که صدای آواز خوندن همسرش رو شنید. همین! عجیبه که بعضی وقتها برای فرو ریختن آدم، یک اتفاق کوچیک از هزار تا فاجعه قویتره.