Why are we worn out? Why do we, who start out so passionate, brave, noble, believing, become totally bankrupt by the age of thirty or thirty-five? Why is it that one is extinguished by consumption, another puts a bullet in his head, a third seeks oblivion in vodka, cards, a fourth, in order to stifle fear and anguish, cynically tramples underfoot the portrait of his pure, beautiful youth? Why is it that, once fallen, we do not try to rise, and, having lost one thing, we do not seek another? Why?
#AntonChekhov
#AntonChekhov
چند شب پیش لیلی یکی از نوشته های شخصیش رو برام فرستاد، با خوندنش انگار چند تا از حس های غیرقابل وصف یا درکی که اون پَس مَس های ذهنم قایم شده بود اومد بیرون و رها شد. یا اون روزی که پویا نوشته هاش رو برام فرستاد. اونا هم انگار چند تا از گره های کور رو تو ذهنم باز کرد. شبیه برداشتن چند تا بار از رو دلت. نمیدونم چطور توضیح بدم.
هنوز میخونمشون، شبیه مرور جزوه، برای درک کردن خودم. خیلی سخته شناختن حس هام. گاهی انقد به نفهمیدن خودم پی میبرم که دوست ندارم من، من باشم.
هنوز میخونمشون، شبیه مرور جزوه، برای درک کردن خودم. خیلی سخته شناختن حس هام. گاهی انقد به نفهمیدن خودم پی میبرم که دوست ندارم من، من باشم.
یهو به خودم اومدم دیدم بیست دقیقه ست دارم مسواک میزنم و به آهنگای پلی لیستم گوش میدم
👍1
Forwarded from نگار🌊 (Negar)
کارهای معمولی از آن جور چیزهایی بود که برای بعدازظهر ها کنار می گذاشتیم.
شکار گوسفند وحشی-هاروکی موراکامی
شکار گوسفند وحشی-هاروکی موراکامی
میگفت: یه چیزایی هست که شاید نتونه به شما بگه. گاهی عصبانیه، گاهی غمگینه، گاهی بی قراره. درکش کنین. بعضی چیزا رو نمیتونه بگه. نمیتونه حرف بزنه. یعنی میدونین؟ میگه خب چه فایده داره بگم؟
نگاش کردم، نگاش کردم و فقط نگاش کردم.
نگاش کردم، نگاش کردم و فقط نگاش کردم.