I sing myself
1.69K subscribers
1.92K photos
52 videos
4 files
191 links
Download Telegram
Forwarded from خط سوم
از عکس‌های امروز، این رو دوست‌تر می‌دارم.
“sometimes it's better to leave everything unsaid inside rather than feeling guilty about it after few hours. this is true, especially in case of saying the truth.”
Forwarded from که به رؤیا دیدم
اینو #روژان گفته.
باید با آب طلا نوشت،زد به دیوار.
#اينمنم
Forwarded from خط سوم
گاهی وسط نوشتن با مداد یا خودکار، پر از لذت میشم از زیبایی حروف فارسی.
ماتیلدا هم کمرش از این همه تیکه خم شده، آخری بسیار کوبنده بود. =)))
از بین تمام سریالای کره ای که تا به الان دیدم because this is my first life بهترین بود.

یه قسمتش جی‌هو برای سه‌هی تعریف میکنه که یه کتاب خونده درمورد یه زن و شوهر، بعد از یه مدتی مرد میفهمه که زن یه اتاق تو یه هتل داره که هر از چندگاهی همه رو ول میکنه و میره اونجا.
زن نیاز داشته به تنهایی، به فضایی برای خودش، فقط برای خودش. پس یه اتاق رو هر از گاهی که احساس میکرده به تنهایی نیاز داره رزرو میکرده.

همه ی آدما با وجود آدمایی که دوستشون دارن به خلوت کردن با خودشون (چه فیزیکی چه روحی) به اندازه ی اون اتاق نیاز دارن نه؟
تو اپیزود اول هم این دیالوگ هست:

신피질의 재앙 이네요
고양이는 인간과 다르게 신피질이 없죠.
그 친구한텐 시간이란건 현재밖에 없는거니까.
스무살이니까, 서른이라서, 곧 마흔인데.
시간이라는 걸 그렇게 분 초로 나누어서 자신을 가두는 종족은 지구상에 인간밖에 없습니다.
오직 인간만이 나이라는 약점을 공략해서 돈을 쓰고, 감정을 소비하게 만들죠.
그게 인간이 진화를 댓가로 얻은 신피질의 재앙이예요.
서른도, 마흔도 고양이에겐 똑같은 오늘일 뿐입니다.

گربه ها برخلاف انسان ها قشر مغز (کورتکس مغز؟) ندارن. یعنی برای اونا آینده یا گذشته ای وجود نداره.
برای من بیست سالگی، سی سالگی، و به زودی چهل سالگی وجود داره. فقط آدمان که زمان رو برای خودشون محدود میکنن.
و فقط آدمان که گذشت سن و‌ زمان رو ضعف حس میکنن، و در آخر احساسات و پولشون رو واسش مصرف میکنن.
و این مصیبتیه که در نتیجه‌ ی تکاملشون به دست میارن.
سی سالگی یا چهل سالگی برای گربه ها درست مثل همین امروزه.
“We all want someone to notice, but as soon as they do, we wish they never did.”
Forwarded from respina
این جفت گیری درختا توی بهار ،ما رو بیشتر از خود درختا باردار کرد
بس که آبریزش بینی ،سوزش چشم ،عطسه ...عطسه ...
And I believe in annoyed at first sight.
امروز داشت برام درس برنامه نویسیش رو توضیح میداد، متوجه شدم که با علاقه دارم گوش میدم و هنوزم تو ذهنم مونده، یهو ترسیدم. که چقدر ممکنه به مسائل مختلف علاقه داشته باشیم و پتانسیلشونم داشته باشیم ولی اون جرقه ی لازم نخورده باشه و نفهمیده باشیم. حیفه، نه؟
یا مثلا کی میدونه اون رشته ای که من رفتم، این کاری که دارم میکنم بهترین بوده برام؟ هیچوقت نخواهم فهمید. ترسناکه، نه؟
👍1
👍1