I sing myself
1.69K subscribers
1.92K photos
52 videos
4 files
191 links
Download Telegram
نوه های عزیزم
انگار بعضی تصمیم ها چه انجام بدی چه ندیشون خودخواهیه. انجام بدی ضربه میبینن/میبینی، انجام ندی هم ضربه میبینن/میبینی.
داستان های واقعی؛ دنیاهای واقعی
داستان دوم

جمع شین جمع شین یه اطلاعاتی بدم که در جریان باشین اگه ازش حرف زدم.
د۲، که اگه سرچ کنین ازش چندباری حرف زدم، دوست صمیمیم محسوب میشه و خونه ش در همسایگی مائه. دیروز فهمیدم قراره یه هم خونه بیاره و این غمم رو گین کرد چون من خیلی تو خونه ش لش میکنم و وجود یه آدم کاملا غریبه برام مزاحم بود.
خلاصه امروز باهم آشنا شدیم، صحنه رو تصور کنین که من با یه حالت بی میلی دستم رو دراز کردم سمتش و اون درحالی که دستم رو میفشرد گفت: خوشوقتم، آبی هستم.

و من در کمال وقاحت زدم زیر خنده :-| واقعا نمیفهمم چرا نمیتونم بیشعوریم رو حداقل بلند بلند جار نزنم. بعد برای جمع کردنش گفتم: چه فامیلی قشنگی، رنگ مورد علاقه منم آبیه.
😶
ولی آدم راحتی به نظر میرسید اگر ازش حرف زدم بدونید که آبی فامیلی ۱۰۰٪ واقعی هم خونه دیوار۲ هست.
آدما تو خوابیدن دو نوعن.
اونایی که به محض گذاشتن سر رو بالشت خوابشون میبره.
اونایی که سرشون رو میذارن رو بالشت، ولی اینکه کی خوابشون ببره خدا داند.
شما اگه به عنوان یک دختر طرفدار موهای کوتاه دلتون نمیخواد یک دوست جنس مخالف بگه “دختر با موی بلند دختره”، شما هم مسلما نباید به دوست مذکرتون بگین “مرد با ریش و سبیل/موی کوتاه مرده”
🙄
Forwarded from Dark Side of the Moon
I don't
love
you
like
I
loved
you
yesterday
.
.
.
چونکه بعضی اوقات اینکه کسی به دوست داشتنت ادامه بده هم هنر میخواد!
داستان های واقعی؛ دنیاهای واقعی
داستان سوم

بچه ی دوست مامان -همونی که مامان باباش خیلی مشغول کار هستن و دعواش میکنن و حوصله ش رو کم و بیش ندارن، و یه شب شده بود هیروی من- به شدت به دلم نشسته و دوستش دارم. گاهی حرف های عجیبی میزنه و نظرم رو جلب میکنه.
امروز مامانش زنگ زد بهم گفت میشه ببرمش کلاس و چندتا وسیله هم برای کلاس کاردستیش بخرم. قبول کردم.
رفتم دنبالش و تو راه حرف میزدیم. خودش شروع کرد.

-مامان بابا همه ش دعواشون میشه که کی منو ببره کلاس.
+سرشون شلوغه یه کم. هر دو کار میکنن آخه.
-تو هم اینجوری بودی؟
+راستش نه.
-من کلاس رفتن رو دوست دارم خیلی بهم خوش میگذره، خانم معلممون چیزای قشنگ یادمون میده.
+زیاد نگران پروسه چطور به کلاس رسیدنت نباش.
-پروسه یعنی چی؟
+یعنی فقط خوش بگذرون، آخرش یه طوری میرسی کلاس.
-خب میخواستن اول خووووب پول دربیارن بعد من رو به دنیا بیارن.
+دهانم را دوختی بچه.
-یعنی چی؟
+هیچی، میدونستی خیلی خوشگلی؟ ازت خوشم میاد :)))
-مامان بابامم خوشگلن
+آره آره
فندک جدیدم ☺️
Forwarded from پرنده یِ کوچکی که منم (Arina🍃)
نمیدونم اسمش رو بذارم خدا؟ کائنات؟ اصلا هیچی و هیچکی؟
ولی هر چی هست، واقعا موندم چجور بعضی وقت ها یه چیز هایی سر راهتون میاد که تو تاریک ترین زمان های زندگی یهو یه نور چشمک زن ته دلتون رو روشن می‌کنه.
ساعت ۱۲:۴۷ دقیقه نیمه شب، من خیلی خوشحالم که فارسی زبانم.
اون موقعی که یه موضوع جالب داری که به فرد مورد نظر بگی و میدونی اونم خوشش میاد ولی به علت قطع ارتباط یادت میفته که اون آدم از دست رفته، حداقل تو دنیای تو.
ولی میدونید؟ وقتی کسی نمیخوادتون، یا سعی بر اینه که دور بشه ازتون راحتش بذارین. یعنی خب یه لحظه خودتون رو بذارین جای اون آدم، حق داره. حالا دلیلش هر کوفتی که میخواد باشه.
شما هم یه مدت غمتون گین میمونه دوباره بلند میشین دیگه... نباید یادتون بره که آدما پا دارن، میرن.
«وقتی انسان ها احساساتشان را بیان میکنند، چه اتفاقی می‌افتد؟»
«حالشان بهتر میشود»
گاهی سعی میکنم کسی رو نجات بدم، و دروغ میگم. دروغ میگم که “امید دارم، بیا با هم امیدوار باشیم”

و بعد، انگار که تاوان دروغ رو باید داد، قلبم سنگین و دست ناامیدی رو گلوم.

امشب سعی داشتم کسی رو نجات بدم.
وایسادم وسط حیاط، سرم رو به سمت آسمون بالا بردم، دستم رفت طرف گردنم و اون رگه، تاپ تاپ تاپ رو انگشت هام نبض میزد.
I sing myself
«وقتی انسان ها احساساتشان را بیان میکنند، چه اتفاقی می‌افتد؟» «حالشان بهتر میشود»
«اما اشکالی ندارد. دارد احساساتش را بروز میدهد. اگر نمیتوانست اینکار را بکند، نگران کننده بود. وقتی احساسات درونت باقی می‌ماند، سخت می‌شوند و می‌میرند و آنوقت است که دچار مشکل بزرگی شده ای.»
تو شهری بودم که کسی من رو نمیشناخت. انگار که شناخته نشدن به معنای آزادی مطلق بود برای من. کفش هام رو درآوردم، نشستم، گریه کردم و نگاه کردم. خوب بود، حتی نگاه ها آزارم نمیداد. من هیچ معنایی برای هیچکدوم نداشتم، اسم؟ سن؟ اهل کجا؟ چرا؟ هیچکدوم بیشتر از بیست ثانیه تو ذهن کسی نمیموند.
شونه هام سبک بود، دلم سبک بود. حتی مهم نبود اگه ناپدید میشدم. بهترین حسی که تجربه میکردم.
بعد، شب آخر، کابوس دیدم. شاید ترسناک ترین کابوس در تمام عمرم. خودم رو تو تاریکی تنها دیدم، گلوم خشک شده بود و چشم هام وحشت زده بود. اونموقع، دلم میخواست کسی میبود، میگفت کابوس دیدی و اگه یه بار دیگه چشم هات رو ببندی و باز کنی خورشید طلوع کرده. چاره ای نبود، خودم به خودم گفتم و خوابیدم.
صبح شد، برگشتم.
نوه های عزیزم.
ولی اون جا خالیه، اون حفرهه، پر نشدا. پر نمیشه ها. به خّدا.