I sing myself
1.69K subscribers
1.92K photos
52 videos
4 files
191 links
Download Telegram
ممنون از همه عکسای قشنگی که فرستادید. کمکم کردن، خیلی زیاد. و دلیل خواستن عکس از طبیعت:
روش من این بود، وقتی دیدم محدود میشد، و هیچ دلیلی برای وجود خودم، دنیا و جهان پیدا نمیکردم، رو میاوردم به طبیعت. درخت، گل، سنگ، آب روان و غیره.
طبیعت منتظر ثابت کردن خودش به ما نیست، در حالی که به حرف تمام آدم ها شک میکنم طبیعت حتی براش مهم نیست من چی فکر میکنم، کارش رو میکنه، منظم و بدون هیچ خطایی. این یادم میاره که نگرانی ها، مشکلات، خستگی ها و جون کندن های من فقط بخش خیلی کوچیکی از این نظام گسترده ست.
و بعد آرامش میاد سراغم. چون من هم جزعی از این زندگی هستم، من نقطه ی کوچولوی رها شده نیستم، کسی بالاتر از همه ی این ها داره تماشا میکنه.
و مادامی که یادم نره تماشا کننده دارم، اون فکرهایی که منبع مشخصی هم ندارند، سراغم نمیان.
نوه های عزیزم
بیاید شعر مورد علاقه م از Robert Frost رو یک بار دیگه بخونیم:

Two roads diverged in a yellow wood,
And sorry I could not travel both
And be one traveler, long I stood
And looked down one as far as I could
To where it bent in the undergrowth;

Then took the other, as just as fair,
And having perhaps the better claim,
Because it was grassy and wanted wear;
Though as for that the passing there
Had worn them really about the same,

And both that morning equally lay
In leaves no step had trodden black.
Oh, I kept the first for another day!
Yet knowing how way leads on to way,
I doubted if I should ever come back.

I shall be telling this with a sigh
Somewhere ages and ages hence:
Two roads diverged in a wood, and I
I took the one less traveled by,
And that has made all the difference
خانم ش، که خیلی هم نمیشناختیم همدیگه رو بهم گفت در حال حاضر فقط باید رو چندتا چیز تمرکز کنی؛ اول سعی کنی از چیزهایی که آرامشت رو به هم میزنن دوری کنی. دوم خودت رو دست کم نگیری. سوم چیزی رو بر خودت اجبار نکنی چهارم نترسی.
و نوه های عزیزم، تمام این چهار مورد سخت بود برام. سخت و غیرممکن. مخصوصا آخری.
دوست داشتم برم زیر پتو و تا آخر عمر به ترسیدن ادامه بدم.
بابا: همه [سرچ کردم فهمیدم چند نفر با اسم مورد نظر تو این کانال هستن پس نمیگم] دردسرن! (اشاره به خواهرزاده ش)
من با حالت خونخوار طور و هیجانی: indeed 👹
نوه های عزیزم
انگار بعضی تصمیم ها چه انجام بدی چه ندیشون خودخواهیه. انجام بدی ضربه میبینن/میبینی، انجام ندی هم ضربه میبینن/میبینی.
داستان های واقعی؛ دنیاهای واقعی
داستان دوم

جمع شین جمع شین یه اطلاعاتی بدم که در جریان باشین اگه ازش حرف زدم.
د۲، که اگه سرچ کنین ازش چندباری حرف زدم، دوست صمیمیم محسوب میشه و خونه ش در همسایگی مائه. دیروز فهمیدم قراره یه هم خونه بیاره و این غمم رو گین کرد چون من خیلی تو خونه ش لش میکنم و وجود یه آدم کاملا غریبه برام مزاحم بود.
خلاصه امروز باهم آشنا شدیم، صحنه رو تصور کنین که من با یه حالت بی میلی دستم رو دراز کردم سمتش و اون درحالی که دستم رو میفشرد گفت: خوشوقتم، آبی هستم.

و من در کمال وقاحت زدم زیر خنده :-| واقعا نمیفهمم چرا نمیتونم بیشعوریم رو حداقل بلند بلند جار نزنم. بعد برای جمع کردنش گفتم: چه فامیلی قشنگی، رنگ مورد علاقه منم آبیه.
😶
ولی آدم راحتی به نظر میرسید اگر ازش حرف زدم بدونید که آبی فامیلی ۱۰۰٪ واقعی هم خونه دیوار۲ هست.
آدما تو خوابیدن دو نوعن.
اونایی که به محض گذاشتن سر رو بالشت خوابشون میبره.
اونایی که سرشون رو میذارن رو بالشت، ولی اینکه کی خوابشون ببره خدا داند.
شما اگه به عنوان یک دختر طرفدار موهای کوتاه دلتون نمیخواد یک دوست جنس مخالف بگه “دختر با موی بلند دختره”، شما هم مسلما نباید به دوست مذکرتون بگین “مرد با ریش و سبیل/موی کوتاه مرده”
🙄
Forwarded from Dark Side of the Moon
I don't
love
you
like
I
loved
you
yesterday
.
.
.
چونکه بعضی اوقات اینکه کسی به دوست داشتنت ادامه بده هم هنر میخواد!
داستان های واقعی؛ دنیاهای واقعی
داستان سوم

بچه ی دوست مامان -همونی که مامان باباش خیلی مشغول کار هستن و دعواش میکنن و حوصله ش رو کم و بیش ندارن، و یه شب شده بود هیروی من- به شدت به دلم نشسته و دوستش دارم. گاهی حرف های عجیبی میزنه و نظرم رو جلب میکنه.
امروز مامانش زنگ زد بهم گفت میشه ببرمش کلاس و چندتا وسیله هم برای کلاس کاردستیش بخرم. قبول کردم.
رفتم دنبالش و تو راه حرف میزدیم. خودش شروع کرد.

-مامان بابا همه ش دعواشون میشه که کی منو ببره کلاس.
+سرشون شلوغه یه کم. هر دو کار میکنن آخه.
-تو هم اینجوری بودی؟
+راستش نه.
-من کلاس رفتن رو دوست دارم خیلی بهم خوش میگذره، خانم معلممون چیزای قشنگ یادمون میده.
+زیاد نگران پروسه چطور به کلاس رسیدنت نباش.
-پروسه یعنی چی؟
+یعنی فقط خوش بگذرون، آخرش یه طوری میرسی کلاس.
-خب میخواستن اول خووووب پول دربیارن بعد من رو به دنیا بیارن.
+دهانم را دوختی بچه.
-یعنی چی؟
+هیچی، میدونستی خیلی خوشگلی؟ ازت خوشم میاد :)))
-مامان بابامم خوشگلن
+آره آره
فندک جدیدم ☺️
Forwarded from پرنده یِ کوچکی که منم (Arina🍃)
نمیدونم اسمش رو بذارم خدا؟ کائنات؟ اصلا هیچی و هیچکی؟
ولی هر چی هست، واقعا موندم چجور بعضی وقت ها یه چیز هایی سر راهتون میاد که تو تاریک ترین زمان های زندگی یهو یه نور چشمک زن ته دلتون رو روشن می‌کنه.
ساعت ۱۲:۴۷ دقیقه نیمه شب، من خیلی خوشحالم که فارسی زبانم.
اون موقعی که یه موضوع جالب داری که به فرد مورد نظر بگی و میدونی اونم خوشش میاد ولی به علت قطع ارتباط یادت میفته که اون آدم از دست رفته، حداقل تو دنیای تو.
ولی میدونید؟ وقتی کسی نمیخوادتون، یا سعی بر اینه که دور بشه ازتون راحتش بذارین. یعنی خب یه لحظه خودتون رو بذارین جای اون آدم، حق داره. حالا دلیلش هر کوفتی که میخواد باشه.
شما هم یه مدت غمتون گین میمونه دوباره بلند میشین دیگه... نباید یادتون بره که آدما پا دارن، میرن.
«وقتی انسان ها احساساتشان را بیان میکنند، چه اتفاقی می‌افتد؟»
«حالشان بهتر میشود»
گاهی سعی میکنم کسی رو نجات بدم، و دروغ میگم. دروغ میگم که “امید دارم، بیا با هم امیدوار باشیم”

و بعد، انگار که تاوان دروغ رو باید داد، قلبم سنگین و دست ناامیدی رو گلوم.

امشب سعی داشتم کسی رو نجات بدم.