Forwarded from Notes
درد اینجاست که هیچکس نمیدونه. حتی اونایی که بیشتر از همه میدونن هم نمیدونن تو واقعا با چی طرفی؛ و اصلا چرا باید بدونن؟ وقتی خودشون هم وسط اندوهشون تنهان.
Forwarded from در غیاب آبیها
یک گره کوچک پیدا میکنی، دنبال راهحل میگردی برای باز کردنش که گره بزرگتر به چشمت میآید و بعد گره بزرگتر از آن و هر گره، در زنجیرهای از گرههای در هم قفل شده شناور است. اول مسئلهات شخصی است، بعد خانوادگی میشود، کمکم از مرزهای آشنا هم میگذرد، وسیع میشود آنقدر که به جبر جغرافیایی میرسی و حتی به پرسشهای اساسی که از کجا آمدهام، آمدنم بهر چه بود؟ مستأصل و مبهوت، زنجیرهی گرهها را میآویزی به گردنت با سینهریز ظریفی که رویاش حک شده؛ زندگی.
Forwarded from To believe in hope
What is meant to be, will always find a way.
من همیشه در حال پرسیدن سوال های عجیب بودم. چرا چرا چرا چرا
بعد بهمون یاد دادن بعضی سوال ها رو نباید پرسید، ممکنه جوابش برای عقلتون مناسب نباشه، شاید دیوونه بشید.
بعد ترسیدم. یه کم بعدتر تمام سوالات رو فقط درون خودم تکرار میکردم و تکرار میکردم. بدون هیچ جوابی.
بعد بهمون یاد دادن بعضی سوال ها رو نباید پرسید، ممکنه جوابش برای عقلتون مناسب نباشه، شاید دیوونه بشید.
بعد ترسیدم. یه کم بعدتر تمام سوالات رو فقط درون خودم تکرار میکردم و تکرار میکردم. بدون هیچ جوابی.
بعضی وقت ها از وجود داشتن میترسه آدم، اینکه نمیدونه قراره با چه رویدادهایی مواجه بشه، چه تحمل هایی باید بکنه، چه چیزهایی رو باید بگذرونه، و اگه نگذرونه؟ نتونه؟
وحشت.
درمورد خودم فهمیدم که نمیتونم همیشه به خودم اعتماد داشته باشم، هرگز نمیتونم بگم هرگز، نمیتونم بگم همیشه.
احساساتم، کارهام رو نمیتونم پیشبینی کنم و این خودم رو برای خودم ناامن میکنه.
وجود داشتن، چاره نداشتن... اینا ترسناکن برام.
به وجود اومدم، وجود دارم، درون زمین زندگی میکنم و نمیدونم یک ثانیه بعدم چه اتفاقی ممکنه بیفته. تصوری از واکنش احتمالیم ندارم و این اگه زیادی فکر بشه روش، میتونه دیوونه م کنه.
پس، چشم هام رو بستم. تا الان دووم آوردم، نمیتونم بگم دووم خواهم آورد. ولی میدونم چیزهایی تجربه کردم که ارزش خودخواهیم رو نداره. همین. تا امشب.
وهیچکس خبر نداره این هفته چقدر همه چیز برام ربط داشتن به هم. عجیب و ناشناخته.
وحشت.
درمورد خودم فهمیدم که نمیتونم همیشه به خودم اعتماد داشته باشم، هرگز نمیتونم بگم هرگز، نمیتونم بگم همیشه.
احساساتم، کارهام رو نمیتونم پیشبینی کنم و این خودم رو برای خودم ناامن میکنه.
وجود داشتن، چاره نداشتن... اینا ترسناکن برام.
به وجود اومدم، وجود دارم، درون زمین زندگی میکنم و نمیدونم یک ثانیه بعدم چه اتفاقی ممکنه بیفته. تصوری از واکنش احتمالیم ندارم و این اگه زیادی فکر بشه روش، میتونه دیوونه م کنه.
پس، چشم هام رو بستم. تا الان دووم آوردم، نمیتونم بگم دووم خواهم آورد. ولی میدونم چیزهایی تجربه کردم که ارزش خودخواهیم رو نداره. همین. تا امشب.
وهیچکس خبر نداره این هفته چقدر همه چیز برام ربط داشتن به هم. عجیب و ناشناخته.
ممنون از همه عکسای قشنگی که فرستادید. کمکم کردن، خیلی زیاد. و دلیل خواستن عکس از طبیعت:
روش من این بود، وقتی دیدم محدود میشد، و هیچ دلیلی برای وجود خودم، دنیا و جهان پیدا نمیکردم، رو میاوردم به طبیعت. درخت، گل، سنگ، آب روان و غیره.
طبیعت منتظر ثابت کردن خودش به ما نیست، در حالی که به حرف تمام آدم ها شک میکنم طبیعت حتی براش مهم نیست من چی فکر میکنم، کارش رو میکنه، منظم و بدون هیچ خطایی. این یادم میاره که نگرانی ها، مشکلات، خستگی ها و جون کندن های من فقط بخش خیلی کوچیکی از این نظام گسترده ست.
و بعد آرامش میاد سراغم. چون من هم جزعی از این زندگی هستم، من نقطه ی کوچولوی رها شده نیستم، کسی بالاتر از همه ی این ها داره تماشا میکنه.
و مادامی که یادم نره تماشا کننده دارم، اون فکرهایی که منبع مشخصی هم ندارند، سراغم نمیان.
روش من این بود، وقتی دیدم محدود میشد، و هیچ دلیلی برای وجود خودم، دنیا و جهان پیدا نمیکردم، رو میاوردم به طبیعت. درخت، گل، سنگ، آب روان و غیره.
طبیعت منتظر ثابت کردن خودش به ما نیست، در حالی که به حرف تمام آدم ها شک میکنم طبیعت حتی براش مهم نیست من چی فکر میکنم، کارش رو میکنه، منظم و بدون هیچ خطایی. این یادم میاره که نگرانی ها، مشکلات، خستگی ها و جون کندن های من فقط بخش خیلی کوچیکی از این نظام گسترده ست.
و بعد آرامش میاد سراغم. چون من هم جزعی از این زندگی هستم، من نقطه ی کوچولوی رها شده نیستم، کسی بالاتر از همه ی این ها داره تماشا میکنه.
و مادامی که یادم نره تماشا کننده دارم، اون فکرهایی که منبع مشخصی هم ندارند، سراغم نمیان.
نوه های عزیزم
بیاید شعر مورد علاقه م از Robert Frost رو یک بار دیگه بخونیم:
Two roads diverged in a yellow wood,
And sorry I could not travel both
And be one traveler, long I stood
And looked down one as far as I could
To where it bent in the undergrowth;
Then took the other, as just as fair,
And having perhaps the better claim,
Because it was grassy and wanted wear;
Though as for that the passing there
Had worn them really about the same,
And both that morning equally lay
In leaves no step had trodden black.
Oh, I kept the first for another day!
Yet knowing how way leads on to way,
I doubted if I should ever come back.
I shall be telling this with a sigh
Somewhere ages and ages hence:
Two roads diverged in a wood, and I
I took the one less traveled by,
And that has made all the difference
بیاید شعر مورد علاقه م از Robert Frost رو یک بار دیگه بخونیم:
Two roads diverged in a yellow wood,
And sorry I could not travel both
And be one traveler, long I stood
And looked down one as far as I could
To where it bent in the undergrowth;
Then took the other, as just as fair,
And having perhaps the better claim,
Because it was grassy and wanted wear;
Though as for that the passing there
Had worn them really about the same,
And both that morning equally lay
In leaves no step had trodden black.
Oh, I kept the first for another day!
Yet knowing how way leads on to way,
I doubted if I should ever come back.
I shall be telling this with a sigh
Somewhere ages and ages hence:
Two roads diverged in a wood, and I
I took the one less traveled by,
And that has made all the difference
خانم ش، که خیلی هم نمیشناختیم همدیگه رو بهم گفت در حال حاضر فقط باید رو چندتا چیز تمرکز کنی؛ اول سعی کنی از چیزهایی که آرامشت رو به هم میزنن دوری کنی. دوم خودت رو دست کم نگیری. سوم چیزی رو بر خودت اجبار نکنی چهارم نترسی.
و نوه های عزیزم، تمام این چهار مورد سخت بود برام. سخت و غیرممکن. مخصوصا آخری.
دوست داشتم برم زیر پتو و تا آخر عمر به ترسیدن ادامه بدم.
و نوه های عزیزم، تمام این چهار مورد سخت بود برام. سخت و غیرممکن. مخصوصا آخری.
دوست داشتم برم زیر پتو و تا آخر عمر به ترسیدن ادامه بدم.
بابا: همه [سرچ کردم فهمیدم چند نفر با اسم مورد نظر تو این کانال هستن پس نمیگم] دردسرن! (اشاره به خواهرزاده ش)
من با حالت خونخوار طور و هیجانی: indeed 👹
من با حالت خونخوار طور و هیجانی: indeed 👹
نوه های عزیزم
انگار بعضی تصمیم ها چه انجام بدی چه ندیشون خودخواهیه. انجام بدی ضربه میبینن/میبینی، انجام ندی هم ضربه میبینن/میبینی.
انگار بعضی تصمیم ها چه انجام بدی چه ندیشون خودخواهیه. انجام بدی ضربه میبینن/میبینی، انجام ندی هم ضربه میبینن/میبینی.
داستان های واقعی؛ دنیاهای واقعی
جمع شین جمع شین یه اطلاعاتی بدم که در جریان باشین اگه ازش حرف زدم.
د۲، که اگه سرچ کنین ازش چندباری حرف زدم، دوست صمیمیم محسوب میشه و خونه ش در همسایگی مائه. دیروز فهمیدم قراره یه هم خونه بیاره و این غمم رو گین کرد چون من خیلی تو خونه ش لش میکنم و وجود یه آدم کاملا غریبه برام مزاحم بود.
خلاصه امروز باهم آشنا شدیم، صحنه رو تصور کنین که من با یه حالت بی میلی دستم رو دراز کردم سمتش و اون درحالی که دستم رو میفشرد گفت: خوشوقتم، آبی هستم.
و من در کمال وقاحت زدم زیر خنده :-| واقعا نمیفهمم چرا نمیتونم بیشعوریم رو حداقل بلند بلند جار نزنم. بعد برای جمع کردنش گفتم: چه فامیلی قشنگی، رنگ مورد علاقه منم آبیه.
😶
ولی آدم راحتی به نظر میرسید اگر ازش حرف زدم بدونید که آبی فامیلی ۱۰۰٪ واقعی هم خونه دیوار۲ هست.
داستان دومجمع شین جمع شین یه اطلاعاتی بدم که در جریان باشین اگه ازش حرف زدم.
د۲، که اگه سرچ کنین ازش چندباری حرف زدم، دوست صمیمیم محسوب میشه و خونه ش در همسایگی مائه. دیروز فهمیدم قراره یه هم خونه بیاره و این غمم رو گین کرد چون من خیلی تو خونه ش لش میکنم و وجود یه آدم کاملا غریبه برام مزاحم بود.
خلاصه امروز باهم آشنا شدیم، صحنه رو تصور کنین که من با یه حالت بی میلی دستم رو دراز کردم سمتش و اون درحالی که دستم رو میفشرد گفت: خوشوقتم، آبی هستم.
و من در کمال وقاحت زدم زیر خنده :-| واقعا نمیفهمم چرا نمیتونم بیشعوریم رو حداقل بلند بلند جار نزنم. بعد برای جمع کردنش گفتم: چه فامیلی قشنگی، رنگ مورد علاقه منم آبیه.
😶
ولی آدم راحتی به نظر میرسید اگر ازش حرف زدم بدونید که آبی فامیلی ۱۰۰٪ واقعی هم خونه دیوار۲ هست.
آدما تو خوابیدن دو نوعن.
اونایی که به محض گذاشتن سر رو بالشت خوابشون میبره.
اونایی که سرشون رو میذارن رو بالشت، ولی اینکه کی خوابشون ببره خدا داند.
اونایی که به محض گذاشتن سر رو بالشت خوابشون میبره.
اونایی که سرشون رو میذارن رو بالشت، ولی اینکه کی خوابشون ببره خدا داند.
شما اگه به عنوان یک دختر طرفدار موهای کوتاه دلتون نمیخواد یک دوست جنس مخالف بگه “دختر با موی بلند دختره”، شما هم مسلما نباید به دوست مذکرتون بگین “مرد با ریش و سبیل/موی کوتاه مرده”
🙄
🙄
داستان های واقعی؛ دنیاهای واقعی
بچه ی دوست مامان -همونی که مامان باباش خیلی مشغول کار هستن و دعواش میکنن و حوصله ش رو کم و بیش ندارن، و یه شب شده بود هیروی من- به شدت به دلم نشسته و دوستش دارم. گاهی حرف های عجیبی میزنه و نظرم رو جلب میکنه.
امروز مامانش زنگ زد بهم گفت میشه ببرمش کلاس و چندتا وسیله هم برای کلاس کاردستیش بخرم. قبول کردم.
رفتم دنبالش و تو راه حرف میزدیم. خودش شروع کرد.
-مامان بابا همه ش دعواشون میشه که کی منو ببره کلاس.
+سرشون شلوغه یه کم. هر دو کار میکنن آخه.
-تو هم اینجوری بودی؟
+راستش نه.
-من کلاس رفتن رو دوست دارم خیلی بهم خوش میگذره، خانم معلممون چیزای قشنگ یادمون میده.
+زیاد نگران پروسه چطور به کلاس رسیدنت نباش.
-پروسه یعنی چی؟
+یعنی فقط خوش بگذرون، آخرش یه طوری میرسی کلاس.
-خب میخواستن اول خووووب پول دربیارن بعد من رو به دنیا بیارن.
+دهانم را دوختی بچه.
-یعنی چی؟
+هیچی، میدونستی خیلی خوشگلی؟ ازت خوشم میاد :)))
-مامان بابامم خوشگلن
+آره آره
داستان سومبچه ی دوست مامان -همونی که مامان باباش خیلی مشغول کار هستن و دعواش میکنن و حوصله ش رو کم و بیش ندارن، و یه شب شده بود هیروی من- به شدت به دلم نشسته و دوستش دارم. گاهی حرف های عجیبی میزنه و نظرم رو جلب میکنه.
امروز مامانش زنگ زد بهم گفت میشه ببرمش کلاس و چندتا وسیله هم برای کلاس کاردستیش بخرم. قبول کردم.
رفتم دنبالش و تو راه حرف میزدیم. خودش شروع کرد.
-مامان بابا همه ش دعواشون میشه که کی منو ببره کلاس.
+سرشون شلوغه یه کم. هر دو کار میکنن آخه.
-تو هم اینجوری بودی؟
+راستش نه.
-من کلاس رفتن رو دوست دارم خیلی بهم خوش میگذره، خانم معلممون چیزای قشنگ یادمون میده.
+زیاد نگران پروسه چطور به کلاس رسیدنت نباش.
-پروسه یعنی چی؟
+یعنی فقط خوش بگذرون، آخرش یه طوری میرسی کلاس.
-خب میخواستن اول خووووب پول دربیارن بعد من رو به دنیا بیارن.
+دهانم را دوختی بچه.
-یعنی چی؟
+هیچی، میدونستی خیلی خوشگلی؟ ازت خوشم میاد :)))
-مامان بابامم خوشگلن
+آره آره