Forwarded from To believe in hope
و بعد موضوع نگه داشتن امید در روزها نبود.
موضوع نگه داشتن امید در شبها بود.
شب چیزی داشت که روز نداشت. تاریکی. سکوت. تنهایی.
و او میدانست که اگر شبها امید را زنده نگه دارد، در روز امید او را زنده نگه خواهد داشت.
موضوع نگه داشتن امید در شبها بود.
شب چیزی داشت که روز نداشت. تاریکی. سکوت. تنهایی.
و او میدانست که اگر شبها امید را زنده نگه دارد، در روز امید او را زنده نگه خواهد داشت.
Forwarded from در غیاب آبیها
قسمتی از درد و اندوه ما حاصل تناقض است. توی ذهنمان دور کلمهی دوست، آشنا، رفیق هالهای است که با صفتهای مهربان، همدل، همراه، حامی احاطه شده. اما ناگهان میبینیم همان آدم با بزرگترین سایز چاقوی آشپزخانه به سراغمان آمده، پشت و پهلویمان را سوراخ کرده و رفته. آن ذهنیت که مثل بستنی توتفرنگی برایمان دلچسب بود ناگهان تبدیل میشود به تاریکی. گیج میشویم. چطور ممکن است کسی که دوستش داشتهایم، پشت سرمان بدگویی کرده باشد، در حالی که تا دیروز به گرمای حضورش امیدوار بودیم؟ معادلاتمان بههم میریزد، دیوار اعتمادمان هم. تناقض تصویرهای ذهنی و عینی از ما آدمی میسازد که سخت نزدیک میشود، دیوار میکشد، ایزوله میکند خودش را و دوری را به دوستی ترجیح میدهد. زخم از این حقیقت که بعضی آدمها دوستمان ندارند، از ما متنفرند و از شکستمان شاد میشوند، شروع نمیشود. چون دوست، دشمن است، شکایت کجا بریم؟ دایره امنمان، ناامن میشود، از دنیا وحشت میکنیم. آدم آشنای نزدیکِ همنشین، تبدیل میشود به بیگانهای ناشناس و تا این فاصله معنایی متناقض در ذهنمان جا بیفتند درد و اندوه اجتنابناپذیر است.
Forwarded from That's all folks! (Nima)
چیلدرن آو د سیکرت دانجن!
بیپرده حرف زدن یعنی اون چیزی که توی دلت هست رو بگی. اگه توی دلت فحشه بگی اگه عشقه بگی اگه هرچی هست بگی! اگه یه حرفی مثل مثلا «شما اشتباه میکنی!» رو با آلات تناسلی و اقوام مونث مخاطبتون قاتی کنی و تحویل بدی دیگه بیپرده حرف زدن نیست. توهینه. توهین هم عواقب داره. یعنی ممکنه در جواب توهین بهات توهین بشه یا حتا قسمتهایی از جسمت مورد خشونت فیزیکی قرار بگیره. اینه که خیلیها توهین میکنن و بعد برای نپذیرفتن عواقبش پردهی بیپرده حرف زدن رو میکشن روش! اینطوری نمیشه. تازه خود بیپرده حرف زدن یعنی آدم تحمل بیپرده حرف شنیدن هم داشته باشه که کار راحتی نیست. عواقب حرف رو پذیرفتن ساده نیست. یهو میبینین افتادین تو هزارتوی توضیحات و دلخوریها و قهر و گیس و گیسکشی. خیلی راحت خودتون رو به سلاح بیپرده حرف زدن مسلح نکنین! چون اصلا سلاح نیست و بیشتر مواقع صلاح هم نیست.
جلسهی بعد دربارهی «در لحظه زندگی کردن» حرف میزنیم و این که چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست؟
بیپرده حرف زدن یعنی اون چیزی که توی دلت هست رو بگی. اگه توی دلت فحشه بگی اگه عشقه بگی اگه هرچی هست بگی! اگه یه حرفی مثل مثلا «شما اشتباه میکنی!» رو با آلات تناسلی و اقوام مونث مخاطبتون قاتی کنی و تحویل بدی دیگه بیپرده حرف زدن نیست. توهینه. توهین هم عواقب داره. یعنی ممکنه در جواب توهین بهات توهین بشه یا حتا قسمتهایی از جسمت مورد خشونت فیزیکی قرار بگیره. اینه که خیلیها توهین میکنن و بعد برای نپذیرفتن عواقبش پردهی بیپرده حرف زدن رو میکشن روش! اینطوری نمیشه. تازه خود بیپرده حرف زدن یعنی آدم تحمل بیپرده حرف شنیدن هم داشته باشه که کار راحتی نیست. عواقب حرف رو پذیرفتن ساده نیست. یهو میبینین افتادین تو هزارتوی توضیحات و دلخوریها و قهر و گیس و گیسکشی. خیلی راحت خودتون رو به سلاح بیپرده حرف زدن مسلح نکنین! چون اصلا سلاح نیست و بیشتر مواقع صلاح هم نیست.
جلسهی بعد دربارهی «در لحظه زندگی کردن» حرف میزنیم و این که چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست؟
Forwarded from I sing myself
به این تتو نیاز دارم
I didn’t come this far to only come this far.
I didn’t come this far to only come this far.
به د۱
فکر میکنی رفته، ازش خبری نیست و دیگه حضورش رو تجربه نمیکنی، بعد درست وقتی خیلی برای ایستادگی به نیرو نیاز داری میاد، حسش میکنی. تو پیشونیت، و نمیذاره درست فکر کنی. دوباره قدرت وسیع بینی رو از دست میدی و زوم میکنی رو یه نقطه.
از دور ممکنه خیلی ساده ست، اما کی از درون تو خبر داره؟ حتی بخوان هم نمیتونن.
امشب دوباره تکتک جملاتت رو خوندم. حالا میفهمم، همه رو.
هیچ سرزنشی متوجه تو نیست، هیچکس حق نداره حتی بپرسه چرا.
امیدوارم خوب باشی، دوست عزیزتر از جانم.
فکر میکنی رفته، ازش خبری نیست و دیگه حضورش رو تجربه نمیکنی، بعد درست وقتی خیلی برای ایستادگی به نیرو نیاز داری میاد، حسش میکنی. تو پیشونیت، و نمیذاره درست فکر کنی. دوباره قدرت وسیع بینی رو از دست میدی و زوم میکنی رو یه نقطه.
از دور ممکنه خیلی ساده ست، اما کی از درون تو خبر داره؟ حتی بخوان هم نمیتونن.
امشب دوباره تکتک جملاتت رو خوندم. حالا میفهمم، همه رو.
هیچ سرزنشی متوجه تو نیست، هیچکس حق نداره حتی بپرسه چرا.
امیدوارم خوب باشی، دوست عزیزتر از جانم.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
[internal screaming]
این آدمه چایی خوردن منو مسخره و پیف پیف بو میده اعلام کرد؛ حقیقتا خیلی بهم برخورد و عصبانی شدم، بعد در ادامه داشت جاهایی که “لته” خوب دارن رو معرفی میکرد به اون یکی.
گفتم: لته غلطه، لاته. لاته درسته. حداقل اسمشو یاد بگیر.
یعنی دّلم خنک شد.
گفتم: لته غلطه، لاته. لاته درسته. حداقل اسمشو یاد بگیر.
یعنی دّلم خنک شد.
Forwarded from Notes
درد اینجاست که هیچکس نمیدونه. حتی اونایی که بیشتر از همه میدونن هم نمیدونن تو واقعا با چی طرفی؛ و اصلا چرا باید بدونن؟ وقتی خودشون هم وسط اندوهشون تنهان.
Forwarded from در غیاب آبیها
یک گره کوچک پیدا میکنی، دنبال راهحل میگردی برای باز کردنش که گره بزرگتر به چشمت میآید و بعد گره بزرگتر از آن و هر گره، در زنجیرهای از گرههای در هم قفل شده شناور است. اول مسئلهات شخصی است، بعد خانوادگی میشود، کمکم از مرزهای آشنا هم میگذرد، وسیع میشود آنقدر که به جبر جغرافیایی میرسی و حتی به پرسشهای اساسی که از کجا آمدهام، آمدنم بهر چه بود؟ مستأصل و مبهوت، زنجیرهی گرهها را میآویزی به گردنت با سینهریز ظریفی که رویاش حک شده؛ زندگی.
Forwarded from To believe in hope
What is meant to be, will always find a way.
من همیشه در حال پرسیدن سوال های عجیب بودم. چرا چرا چرا چرا
بعد بهمون یاد دادن بعضی سوال ها رو نباید پرسید، ممکنه جوابش برای عقلتون مناسب نباشه، شاید دیوونه بشید.
بعد ترسیدم. یه کم بعدتر تمام سوالات رو فقط درون خودم تکرار میکردم و تکرار میکردم. بدون هیچ جوابی.
بعد بهمون یاد دادن بعضی سوال ها رو نباید پرسید، ممکنه جوابش برای عقلتون مناسب نباشه، شاید دیوونه بشید.
بعد ترسیدم. یه کم بعدتر تمام سوالات رو فقط درون خودم تکرار میکردم و تکرار میکردم. بدون هیچ جوابی.
بعضی وقت ها از وجود داشتن میترسه آدم، اینکه نمیدونه قراره با چه رویدادهایی مواجه بشه، چه تحمل هایی باید بکنه، چه چیزهایی رو باید بگذرونه، و اگه نگذرونه؟ نتونه؟
وحشت.
درمورد خودم فهمیدم که نمیتونم همیشه به خودم اعتماد داشته باشم، هرگز نمیتونم بگم هرگز، نمیتونم بگم همیشه.
احساساتم، کارهام رو نمیتونم پیشبینی کنم و این خودم رو برای خودم ناامن میکنه.
وجود داشتن، چاره نداشتن... اینا ترسناکن برام.
به وجود اومدم، وجود دارم، درون زمین زندگی میکنم و نمیدونم یک ثانیه بعدم چه اتفاقی ممکنه بیفته. تصوری از واکنش احتمالیم ندارم و این اگه زیادی فکر بشه روش، میتونه دیوونه م کنه.
پس، چشم هام رو بستم. تا الان دووم آوردم، نمیتونم بگم دووم خواهم آورد. ولی میدونم چیزهایی تجربه کردم که ارزش خودخواهیم رو نداره. همین. تا امشب.
وهیچکس خبر نداره این هفته چقدر همه چیز برام ربط داشتن به هم. عجیب و ناشناخته.
وحشت.
درمورد خودم فهمیدم که نمیتونم همیشه به خودم اعتماد داشته باشم، هرگز نمیتونم بگم هرگز، نمیتونم بگم همیشه.
احساساتم، کارهام رو نمیتونم پیشبینی کنم و این خودم رو برای خودم ناامن میکنه.
وجود داشتن، چاره نداشتن... اینا ترسناکن برام.
به وجود اومدم، وجود دارم، درون زمین زندگی میکنم و نمیدونم یک ثانیه بعدم چه اتفاقی ممکنه بیفته. تصوری از واکنش احتمالیم ندارم و این اگه زیادی فکر بشه روش، میتونه دیوونه م کنه.
پس، چشم هام رو بستم. تا الان دووم آوردم، نمیتونم بگم دووم خواهم آورد. ولی میدونم چیزهایی تجربه کردم که ارزش خودخواهیم رو نداره. همین. تا امشب.
وهیچکس خبر نداره این هفته چقدر همه چیز برام ربط داشتن به هم. عجیب و ناشناخته.
ممنون از همه عکسای قشنگی که فرستادید. کمکم کردن، خیلی زیاد. و دلیل خواستن عکس از طبیعت:
روش من این بود، وقتی دیدم محدود میشد، و هیچ دلیلی برای وجود خودم، دنیا و جهان پیدا نمیکردم، رو میاوردم به طبیعت. درخت، گل، سنگ، آب روان و غیره.
طبیعت منتظر ثابت کردن خودش به ما نیست، در حالی که به حرف تمام آدم ها شک میکنم طبیعت حتی براش مهم نیست من چی فکر میکنم، کارش رو میکنه، منظم و بدون هیچ خطایی. این یادم میاره که نگرانی ها، مشکلات، خستگی ها و جون کندن های من فقط بخش خیلی کوچیکی از این نظام گسترده ست.
و بعد آرامش میاد سراغم. چون من هم جزعی از این زندگی هستم، من نقطه ی کوچولوی رها شده نیستم، کسی بالاتر از همه ی این ها داره تماشا میکنه.
و مادامی که یادم نره تماشا کننده دارم، اون فکرهایی که منبع مشخصی هم ندارند، سراغم نمیان.
روش من این بود، وقتی دیدم محدود میشد، و هیچ دلیلی برای وجود خودم، دنیا و جهان پیدا نمیکردم، رو میاوردم به طبیعت. درخت، گل، سنگ، آب روان و غیره.
طبیعت منتظر ثابت کردن خودش به ما نیست، در حالی که به حرف تمام آدم ها شک میکنم طبیعت حتی براش مهم نیست من چی فکر میکنم، کارش رو میکنه، منظم و بدون هیچ خطایی. این یادم میاره که نگرانی ها، مشکلات، خستگی ها و جون کندن های من فقط بخش خیلی کوچیکی از این نظام گسترده ست.
و بعد آرامش میاد سراغم. چون من هم جزعی از این زندگی هستم، من نقطه ی کوچولوی رها شده نیستم، کسی بالاتر از همه ی این ها داره تماشا میکنه.
و مادامی که یادم نره تماشا کننده دارم، اون فکرهایی که منبع مشخصی هم ندارند، سراغم نمیان.