This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خسته نباشی خودم.
“Never let yourselves think ‘we cannot afford this,’ or ‘shall never be able to do that.’ Say ‘the supply for it is not here yet, but it will come if we should have it. It will surely come.’”
[در حال بازنویسی تست هایی که غلط زدم]
بابا: داری کره ای مینویسی؟
من: WTF؟ O_o
بابا: نگو که اینایی که نوشتی فارسیه.
یعنی انقدر دستخط بدی دارم؟ 🥺🔪
بابا: داری کره ای مینویسی؟
من: WTF؟ O_o
بابا: نگو که اینایی که نوشتی فارسیه.
یعنی انقدر دستخط بدی دارم؟ 🥺🔪
Forwarded from پرنده یِ کوچکی که منم (Arina🍃)
من واقعا حس میکنم تک تک آدم هام رو از دست دادم. یا اون قدر حس میکنم ازشون دورم که هیچی دیگه این فاصله رو پر نمیکنه.
غزال یه توییت داشت که سیو کرده بودم که
" قایم شدم. هیشکی نمیدونه نیستم. هیشکی دنبالم نمیگرده، هیشکی کاری باهام نداره"
غزال یه توییت داشت که سیو کرده بودم که
" قایم شدم. هیشکی نمیدونه نیستم. هیشکی دنبالم نمیگرده، هیشکی کاری باهام نداره"
Forwarded from منو آبی بخاطر بیار 🫐
انقد برام مهمی که اگه یه روز آدم بکشی، من کمکت میکنم از شر جنازه خلاص شی.
منو آبی بخاطر بیار 🫐
انقد برام مهمی که اگه یه روز آدم بکشی، من کمکت میکنم از شر جنازه خلاص شی.
اگه قرار بود من این جمله رو بنویسم مینوشتم: تو دست نزن، من خودم اون آدم رو میکشم.
:)))))
:)))))
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
“Some nights are not meant for sleeping; they are meant for talking to the stars!”
Avijeet Das
Avijeet Das
مشکل اینجاست که انقدر حسی رو درونم اینوراونور میکنم که به بی کیفیت ترین حالت ممکنش میرسه و وقت بروز دادنش که میرسه قلبم باهاش نیست.
ازینکه تصمیم بگیرم کاری رو انجام بدم و به آخر نرسونمش متنفرم. حتی اگه وسط راه شک کنم یا دلسرد بشم هم باید تمومش کنم. متنفرم کاری رو نصفه و نیمه رها کنم. متنفرم متنفرم متنفرم.
Forwarded from lurkupy
این حس رو بهم منتقل کرد که اون انرژی هایی که من براش میذارم با کسی که نصف اون انرژی رو نمیذاره برابر هم نه حتی! اهمیتی نداره. از برقرار نشدن عدالت متنفرم.
حداقل من وفاداریم رو نشون دادم، دیگه ازین به بعد تلاشی از سمت من نمیبینه.
کی گفته همه چیز حسی باید جلو بره؟ عقل چی میگه؟ همون.
حداقل من وفاداریم رو نشون دادم، دیگه ازین به بعد تلاشی از سمت من نمیبینه.
کی گفته همه چیز حسی باید جلو بره؟ عقل چی میگه؟ همون.
هر چی از ژذابیت آدم هایی که کت اسپرت میپوشن بگم کم گفتم.
نوه های عزیزم، کاش در همه ی زمان ها پسرها کت اسپرت بپوشن و محیط اطرافشون رو زیبا کنن.
نوه های عزیزم، کاش در همه ی زمان ها پسرها کت اسپرت بپوشن و محیط اطرافشون رو زیبا کنن.
جدیدن شبا خیلی خواب میبینم و اینطوریه که کلا به یاد نمیارم ولی مثلا یهو حس میکنم یکی فلان حرف رو بهم زده و طبق همون مکالمه میرم یه چیزی میگم و اون نمیدونه سررشته ی بحث چی بوده و براش همه چیز گنگ میشه. الان بیشتر از سه بار این اتفاق افتاده در افراد مختلف و فقط میتونم حدس بزنم که رویا رو با واقعیت قاطی گرفتم یا بهتره بگم سیم هام قاطی کردن. 😁
داستان های واقعی؛ دنیاهای واقعی
دیروز برای تولد یکی میخواستیم غافلگیرش کنیم و بریم دم خونه ش یهو درو باز کنه با بادکنک و کیک و ما مواجه بشه. از قبل زنگ زدیم و گفت کار داره و فلان و از ما اصرار و از اون رد. خلاصه به هر زحمتی بود گفت باشه نیم ساعت دیگه خودمو به خونه میرسونم.
رفتیم و دیدیم نه در رو باز میکنه نه گوشیش رو جواب میده نه واتس اپ چک میکنه و اینا. دست از پا درازتر برگشتیم کیک رو هم پنچر شده گذاشتیم تو یخچال.
باز امروز بهش زنگ زدیم و کلی عذرخواهی کرد و توضیح داد. قرار شد باز امروز بریم و باز هم نه در رو باز کرد نه گوشی رو برداشت.
داریم به این فکر میکنیم که شاید فهمیده و نمیخواد با قضیه تولد و پیرشدنش مواجه بشه. پس نشستیم کیکا رو خودمون خوردیم.
داستان اولدیروز برای تولد یکی میخواستیم غافلگیرش کنیم و بریم دم خونه ش یهو درو باز کنه با بادکنک و کیک و ما مواجه بشه. از قبل زنگ زدیم و گفت کار داره و فلان و از ما اصرار و از اون رد. خلاصه به هر زحمتی بود گفت باشه نیم ساعت دیگه خودمو به خونه میرسونم.
رفتیم و دیدیم نه در رو باز میکنه نه گوشیش رو جواب میده نه واتس اپ چک میکنه و اینا. دست از پا درازتر برگشتیم کیک رو هم پنچر شده گذاشتیم تو یخچال.
باز امروز بهش زنگ زدیم و کلی عذرخواهی کرد و توضیح داد. قرار شد باز امروز بریم و باز هم نه در رو باز کرد نه گوشی رو برداشت.
داریم به این فکر میکنیم که شاید فهمیده و نمیخواد با قضیه تولد و پیرشدنش مواجه بشه. پس نشستیم کیکا رو خودمون خوردیم.
کلمه ی مورد علاقه م تو انگلیسی که پنج شش سال پیش برای اولین بار خوندمش Zephyr بود.
به معنی “باد مغرب” هست (که خبر از اومدن بهار میده)، ریشه یونانی داره (Zephyrus:خدای باد مغرب)
الان با خوندن یه شعری که این کلمه هم توش بود دوباره یادش افتادم:
My beloved, tonight it is more than perfect, the zephyr winds sing
sweetly your name and the crystal stars shine like your earrings.
As the White Mountains glint gracefully, and the wind speaks
over our fingers, upon our balcony, let’s dance, my beloved
Let’s Dance - Aaron combs
به معنی “باد مغرب” هست (که خبر از اومدن بهار میده)، ریشه یونانی داره (Zephyrus:خدای باد مغرب)
الان با خوندن یه شعری که این کلمه هم توش بود دوباره یادش افتادم:
My beloved, tonight it is more than perfect, the zephyr winds sing
sweetly your name and the crystal stars shine like your earrings.
As the White Mountains glint gracefully, and the wind speaks
over our fingers, upon our balcony, let’s dance, my beloved
Let’s Dance - Aaron combs
فکر کنم قبلا یه جا نوشتم ولی دوست دارم بازم بنویسم درباره ش.
من هر وقت خیلی مریضم و کسی دور و برم نیست فقط یاد یه صحنه ی امن زندگیم میفتم.
کلاس اول یا دوم دبستان، به شدت مریض بودم و زنگ تفریح نرفتم از کلاس بیرون و تو خودم لولیدم و خوابم برد، وقتی بیدار شدم دیدم دختری به اسم حدیث که با هم فقط همکلاسی بودیم من رو بغل کرده و سرم رو گذاشته رو پاش، هیچکس تو کلاس نبود و فقط من بودم و اون. همه رفته بودن بازی ولی اون من رو دیده بود و مراقبم بود. انقدر برام لذتبخش بود که هنوز تمام تنهایی هام رو با چیزی شبیه اون صحنه تصور میکنم.
کسی که با هم حرف هم نمیزدیم، سنی هم نداشتیم ولی انقدر قلب بزرگ و مهربونی داشت که نرفت بازی کنه یا تغذیه ش رو بخوره؛ ترجیح داد کنار یه همکلاسی مریض بمونه و ازش مراقبت کنه.
نمیدونم الان کجاست یا یادم نیست چه شکلی بود ولی امیدوارم هر جا که هست احساس خوبی داشته باشه و زندگیش آروم باشه.
من هر وقت خیلی مریضم و کسی دور و برم نیست فقط یاد یه صحنه ی امن زندگیم میفتم.
کلاس اول یا دوم دبستان، به شدت مریض بودم و زنگ تفریح نرفتم از کلاس بیرون و تو خودم لولیدم و خوابم برد، وقتی بیدار شدم دیدم دختری به اسم حدیث که با هم فقط همکلاسی بودیم من رو بغل کرده و سرم رو گذاشته رو پاش، هیچکس تو کلاس نبود و فقط من بودم و اون. همه رفته بودن بازی ولی اون من رو دیده بود و مراقبم بود. انقدر برام لذتبخش بود که هنوز تمام تنهایی هام رو با چیزی شبیه اون صحنه تصور میکنم.
کسی که با هم حرف هم نمیزدیم، سنی هم نداشتیم ولی انقدر قلب بزرگ و مهربونی داشت که نرفت بازی کنه یا تغذیه ش رو بخوره؛ ترجیح داد کنار یه همکلاسی مریض بمونه و ازش مراقبت کنه.
نمیدونم الان کجاست یا یادم نیست چه شکلی بود ولی امیدوارم هر جا که هست احساس خوبی داشته باشه و زندگیش آروم باشه.