“شجاعت
نترسیدن نیست
ترسیدن و پیش رفتن است
قدرت
رویینتن بودن نیست
شکستنی بودن و ادامه دادن است
حالا تو تلاش کن نترسی
جان بکن نشکنی
موجودیتت را نفی کن
قوانین عوض نمیشود “
نمیدونم از کیه، ولی به موقع و زیبا بود.
نترسیدن نیست
ترسیدن و پیش رفتن است
قدرت
رویینتن بودن نیست
شکستنی بودن و ادامه دادن است
حالا تو تلاش کن نترسی
جان بکن نشکنی
موجودیتت را نفی کن
قوانین عوض نمیشود “
نمیدونم از کیه، ولی به موقع و زیبا بود.
یه مریم نامی هست، امشب برام نوشت “از اولی که باهات آشنا شدم بوی غریبی نمیدادی.”
خواستم دقیق تر بفهمم منظورش رو ولی حیفم اومد، این عبارت “بوی غریبه ندادن” احتمالا شبیه همون “امن بودن” باشه.
خواستم دقیق تر بفهمم منظورش رو ولی حیفم اومد، این عبارت “بوی غریبه ندادن” احتمالا شبیه همون “امن بودن” باشه.
نوه های عزیزم
گاهی زندگی آدم هایی با گذشته تاریک مشترک رو، رو به روی هم قرار میده.
گاهی زندگی آدم هایی با گذشته تاریک مشترک رو، رو به روی هم قرار میده.
ناخودآگاه آدمیزاد بدون هیچ نشونه ای نگران یا وسواس یا وحشت مسئله ای رو داره و یهو یه جا یه طوری غافلگیرت میکنه.
مثلا امروز عصر گرفتم خوابیدم یهو سراسیمه پریدم و گفتم: ۴ماه شدا.
🤦🏻♀️
مثلا امروز عصر گرفتم خوابیدم یهو سراسیمه پریدم و گفتم: ۴ماه شدا.
🤦🏻♀️
Forwarded from That's all folks! (Nima)
این نقاشی را ادوارد مونک کشیده. اسمش را هم گذاشته شب در سنت کلود. من نسخههای مختلفی از این نقاشی را سیو کردم که یکی را انتخاب کنم و بگذارم اینجا. اما حالا با کمال تعجب میبینم فقط همین یکی سیو شده. این نقاشی جادویی چیزی در خود دارد. به اسمش فکر کنید که تویش شب، سنت و کلود دارد. Night و Saint و Cloud. عجب!
نوه های عزیزم
درست راه رفتن با کفش پاشنه بلند برام آنلاک شد؛ تو این سن!
نمیخواید بهم خسته نباشید بگید؟
درست راه رفتن با کفش پاشنه بلند برام آنلاک شد؛ تو این سن!
نمیخواید بهم خسته نباشید بگید؟
Forwarded from Attic. (Hadis)
اگه شنونده بودن شغل بود، میتوانستم بالاخره یک کار را در زندگی با موفقیت انجام دهم. تنها اگر وظیفهام شنیدن بود و نه جواب دادن. و نه ارائه راهحل های رنگارنگ. و نه کمک کردن به کسی که در واقع کمکی لازم ندارد. مثل شنیدن یک آهنگ که برای بار هزارم، از شنیدنش خسته نخواهی شد. کسی که خواستار شنیده شدن باشد، نیاز ندارد تا خود تلخش را مانند یک دارو، به خوردش دهی. اگه شنونده بودم حتی میتوانستم یک کلکسیون از صداهای مختلف داشته باشم، که رنگ و لحنشان باهم فرسنگ ها اختلاف دارد. بشنوم و دم نزنم. چرا که تا به امروز شنیدن را خوب فهمیده ام. اما حرف زدن پس از شنیدن را نه. زیرا ارائه یک جواب درست شبیه به موقعیتی است که می خواهی یک کامیون را با دهانت جابجا کنی؛ و رکورد قوی ترین آدم دنیا را در کمترین زمان بشکنی.
راستش مردم یه وقتایی اصلا نمیفهمن که با یه چیزایی نباید شوخی کرد، نباید با هرهر و کرکر درباره ش حرف زد. مردم آدم رو عصبی میکنن، قاتل هم میکنن. بعدش هم اونی که مقصره تویی نه اونا.
هر وقت به کسی چیزی یاد میدم میپرسه چرا دیگه معلم نیستی یا برای معلمی مناسبی.
ولی حقیقت اینه که من از فاکتورهای معلم بودن شاید فقط همون خوب یاد دادن رو داشته باشم. خیلی از فاکتورهای دیگه ش رو ندارم، که نداشتنش باعث میشه به کسایی که بهشون درس میدم خیانت بشه. و میدونید، معلم بودن یکی از حساس ترین شغل های دنیاست با اینکه تو این کشور زیاد بهش بها داده نمیشه یا هر کسی رو راحت استخدام میکنن تو مراکز.
نه اینکه معلمی مناسب من نبوده باشه، من مناسب معلمی نبودم هیچوقت.
ولی حقیقت اینه که من از فاکتورهای معلم بودن شاید فقط همون خوب یاد دادن رو داشته باشم. خیلی از فاکتورهای دیگه ش رو ندارم، که نداشتنش باعث میشه به کسایی که بهشون درس میدم خیانت بشه. و میدونید، معلم بودن یکی از حساس ترین شغل های دنیاست با اینکه تو این کشور زیاد بهش بها داده نمیشه یا هر کسی رو راحت استخدام میکنن تو مراکز.
نه اینکه معلمی مناسب من نبوده باشه، من مناسب معلمی نبودم هیچوقت.
👍2
برای امشب با هم بخونیم:
“I want to thank me for doing all this hard work; I want to thank me for believing in me; I want to thank me for doing all this hard work, for never quitting. I want to thank me for always being a giver, and trying to give more than I receive. Trying to do more right & wrong; I want to thank me for just being me all the time.”
چون ما در آخر، کسی رو به جز خودمون نداریم.
*نمیدونم صاحب کسی که این حرف ها رو زده کی بوده، یکی در حالی که داشت میخوندشون من تند تند یادداشت کردم فقط.
“I want to thank me for doing all this hard work; I want to thank me for believing in me; I want to thank me for doing all this hard work, for never quitting. I want to thank me for always being a giver, and trying to give more than I receive. Trying to do more right & wrong; I want to thank me for just being me all the time.”
چون ما در آخر، کسی رو به جز خودمون نداریم.
*نمیدونم صاحب کسی که این حرف ها رو زده کی بوده، یکی در حالی که داشت میخوندشون من تند تند یادداشت کردم فقط.
میدونید یکی از حس های خوب چه موقعی هست؟
اینکه وقتی تو یه موقعیت تازه قرار میگیری با توجه به شناختی که از خودت پیدا کردی پیشبینی کنی چه حس یا واکنشی قراره داشته باشی. در نتیجه غافلگیر نشی.
تو یک زمینه هم از خودم شناخت پیدا کنم خودش کلی پیشرفته. چون مسئله ی واقعا مهمیه از نظرم.
اینکه وقتی تو یه موقعیت تازه قرار میگیری با توجه به شناختی که از خودت پیدا کردی پیشبینی کنی چه حس یا واکنشی قراره داشته باشی. در نتیجه غافلگیر نشی.
تو یک زمینه هم از خودم شناخت پیدا کنم خودش کلی پیشرفته. چون مسئله ی واقعا مهمیه از نظرم.
امروز دو تا از بچه های کلاس داشتن میگفتن بریم بستنی بخوریم (چندبار هم شنیده بودم که قرار میذاشتن بعد از کلاس برن بستنی بخورن) یهو هوس کردم و گفتم خب اگه اشکالی نداره منم بیام باهاتون.
یکیشون برگشت گفت ما میترسیدیم بهت پیشنهاد بدیم.
نوه های عزیزم، نمیفهمم من کجام ترسناکه که ازم میترسن، اون از کراشم که ازم میترسید اینم از اینا.
هر چی تو آینه نگاه کردم نه شاخ داشتم نه دم. :(
یکیشون برگشت گفت ما میترسیدیم بهت پیشنهاد بدیم.
نوه های عزیزم، نمیفهمم من کجام ترسناکه که ازم میترسن، اون از کراشم که ازم میترسید اینم از اینا.
هر چی تو آینه نگاه کردم نه شاخ داشتم نه دم. :(
نوه های عزیزم
دیشب که انقدر نمایان بودم و اون نوشته ای که حالا دیگه نیست رو منتشر کردم، پویا، غزال، پانیذ و آرمینا هر کدوم به شیوه ی خودشون به دادم رسیدن.
تو دلم قدردانشون بودم. مثلا شب که اومدم بخوابم به این چند نفر فکر کردم و با خودم گفتم حیف نیست نداشته باشیشون، نخونیشون؟ کاش همیشه دلشون پر از نور باشه. و کاش مامان بزرگ زنده بود بهش نشون میدادم این گوشی ها توشون یه دنیا جادو هست.
دیشب که انقدر نمایان بودم و اون نوشته ای که حالا دیگه نیست رو منتشر کردم، پویا، غزال، پانیذ و آرمینا هر کدوم به شیوه ی خودشون به دادم رسیدن.
تو دلم قدردانشون بودم. مثلا شب که اومدم بخوابم به این چند نفر فکر کردم و با خودم گفتم حیف نیست نداشته باشیشون، نخونیشون؟ کاش همیشه دلشون پر از نور باشه. و کاش مامان بزرگ زنده بود بهش نشون میدادم این گوشی ها توشون یه دنیا جادو هست.
گاهی وقت ها با خودمون میگیم چرا خدا/دیگران کمکم نمیکنن از این شرایط سخت بیام بیرون، چطور طاقت میارن این همه نگاه کنن و دست رو دست بذارن تا شاهد تقلاها، زجرها و شکست هامون باشن؟ تا وقتی خودمون با کلی زخم روی روح و روان و کوله باری از تجربه تلخ بیایم بیرون از اون وضعیت؟
ولی یه جواب آروم کننده برای خودم دست و پا کردم. میشه تشبیهش کرد به جوجه و تخم مرغ. جوجه ماییم، تخم مرغ اون روزها و شرایط سخت و طاقت فرسا. مدت زمانی که یه جوجه باید تو تخم باشه چقدره؟ اگه زودتر از زمان لازمش یکی از بیرون یه ضربه به تخم مرغه بزنه همه چیز خراب میشه. دلش سوخته و خواسته زودتر جوجه رو بکشه بیرون ولی اشتباهه.
شاید این همه زمان هنوز کافی نباشه برای بیرون اومدن من، شاید وجود یه ضربه از بیرون به من هیچ کمکی نکنه که به ضررم هم باشه. باید این مدت طی بشه و من تلاش کنم تا از این وضعیت بیام بیرون.
ولی یه جواب آروم کننده برای خودم دست و پا کردم. میشه تشبیهش کرد به جوجه و تخم مرغ. جوجه ماییم، تخم مرغ اون روزها و شرایط سخت و طاقت فرسا. مدت زمانی که یه جوجه باید تو تخم باشه چقدره؟ اگه زودتر از زمان لازمش یکی از بیرون یه ضربه به تخم مرغه بزنه همه چیز خراب میشه. دلش سوخته و خواسته زودتر جوجه رو بکشه بیرون ولی اشتباهه.
شاید این همه زمان هنوز کافی نباشه برای بیرون اومدن من، شاید وجود یه ضربه از بیرون به من هیچ کمکی نکنه که به ضررم هم باشه. باید این مدت طی بشه و من تلاش کنم تا از این وضعیت بیام بیرون.