هیچ میدونید تنوع طلبی من در چه سطح بالائیه؟ علاوه بر اینکه لباس و شلوار و مانتو و شال و جوراب و کفش و بک گراند و کوچه و خیابون خونه مون خسته م میکنه گاهی حتی قیافه م هم خسته م میکنه و به نظرم عادیه که بخوام بعد از ۲۴ سال یه قیافه جدید داشته باشم و از نو جزئیاتش رو کشف کنم.
نقاشی های کاپل وار پاسکال انگار به آدم میگه “تو چرا هنوز سینگلی؟” :))
ولی آقای پاسکال نکنه اینا همه ش تو نقاشیا باشه؟
ولی آقای پاسکال نکنه اینا همه ش تو نقاشیا باشه؟
آدم برای محافظت از خودش، آرامشش و وقتش گاهی مجبوره کارهایی انجام بده یا حرف هایی بزنه که اگه کسی از اصل نیتش خبر نداشته باشه بهش برچسب خودخواه و کینه ای و تنگ نظر میده.
درصورتیکه اون آدم فقط نمیخواد دیگه بیشتر از این ناامید بشه. مجبوره دوری رو انتخاب کنه چون آخرش کسی که برای خودش میمونه خودشه.
ولی آدما درک نمیکنن، میکشنت.
درصورتیکه اون آدم فقط نمیخواد دیگه بیشتر از این ناامید بشه. مجبوره دوری رو انتخاب کنه چون آخرش کسی که برای خودش میمونه خودشه.
ولی آدما درک نمیکنن، میکشنت.
و بله، دنیای این روزا اینطوری هم هست. ترسناکه و غم انگیز. وقتش میرسه که زیاد افکارت رو گسترش ندی و بری خودت رو سرگرم کنی.
https://www.instagram.com/p/ByX9fPLnv4B/?igshid=ykhyh6gzdont
https://www.instagram.com/p/ByX9fPLnv4B/?igshid=ykhyh6gzdont
Forwarded from I sing myself
دلم میخواد یه روزی برگردم بگم سخت بود، ولی نجات پیدا کردم. دلم نمیخواد یه روزی آخرین چیزی که از من یادشون میمونه این باشه که نشد، تلاش کردم ولی نشد.
صبح که از خواب پاشدم احساس سنگینی میکردم. مسواک زدم، صورتم رو خشک کردم و جلوی آینه وایسادم تا موهام رو شونه کنم، به خودم نگاه کردم و حس کردم علیرغم میلم به سکوت، دلم میخواد حرف بزنم. نه فقط حرف برای یک شنونده. دلم شنیدن یک راه حل میخواد که خودم هنوز نتونستم پیداش کنم، یا شاید پیدا کردم و نیاز به تایید دارم.
ولی بعد قیافه م آویزون شد. با خودم گفتم آخه کی حوصله داره یک ساعت تعریف کنه؟ کی حوصله داره مقدمه سازی کنه، استثناء ها رو یکی یکی بگه یا چطور مختصر و مفید اصل داستان رو بگه؟ چطور ماجرایی که دو سال و نیمه طول کشیده رو خلاصه کنم؟ یا چطور احساساتم رو بگم وقتی رابطه م با کلمات خوب نیست؟ یا چطور بهش بگم خسته شدم از فکر زیاد تو این دو سال و اندی؟
باید بگم چه راه هایی رفتم و شکست خوردم و خودم رو تنبیه کردم و چه و چه و چه. و هنوز حل که نشده هیچ، دیگه دل زده م کرده و کاش میشد این مشکل رو کند انداخت دور.
اندازه ی یه انسان ۸۰ ساله خسته و غمگینم در مقابل این مشکل. انگار پس زمینه ی زندگیم شده این مشکل و من فقط دارم با یه مشت گل و بلبل میپوشونمش موقتی.
و من چقدر بیزارم از راه حل های موقتی.
و همه ش همین بود. فکر کنم میل به سکوتم بهتر باشه. این مشکل هم هر چقدر دلش میخواد کش بیاد.
ولی بعد قیافه م آویزون شد. با خودم گفتم آخه کی حوصله داره یک ساعت تعریف کنه؟ کی حوصله داره مقدمه سازی کنه، استثناء ها رو یکی یکی بگه یا چطور مختصر و مفید اصل داستان رو بگه؟ چطور ماجرایی که دو سال و نیمه طول کشیده رو خلاصه کنم؟ یا چطور احساساتم رو بگم وقتی رابطه م با کلمات خوب نیست؟ یا چطور بهش بگم خسته شدم از فکر زیاد تو این دو سال و اندی؟
باید بگم چه راه هایی رفتم و شکست خوردم و خودم رو تنبیه کردم و چه و چه و چه. و هنوز حل که نشده هیچ، دیگه دل زده م کرده و کاش میشد این مشکل رو کند انداخت دور.
اندازه ی یه انسان ۸۰ ساله خسته و غمگینم در مقابل این مشکل. انگار پس زمینه ی زندگیم شده این مشکل و من فقط دارم با یه مشت گل و بلبل میپوشونمش موقتی.
و من چقدر بیزارم از راه حل های موقتی.
و همه ش همین بود. فکر کنم میل به سکوتم بهتر باشه. این مشکل هم هر چقدر دلش میخواد کش بیاد.
Forwarded from خط سوم
به ازای هر حرفی که توی مکالمه با آدمها، بیان میکنم و میبینم بدون بازخورد رهاش میکنن، ازشون یه قدم فاصله میگیرم و تصمیم میگیرم که کمتر باهاشون حرف بزنم.
هر بار میبینم یکی تو اینستاگرام درخواست داده که نمیشناسم/نمیشناستم تعجب میکنم. کلا ۱۷ تا عکس گذاشتم تعداد فالویینگ و فالوورزم هم جداً کمه. یعنی یه غریبه بخواد پیجم رو ببینه (که همینم سواله که اصلا از کجا پیدام میکنن) بیشتر باید فکر کنه که من فعالیتی ندارم و اصلا به چی فکر میکنن که درخواست میدن. :-|
همیشه به این فکر میکنیم که کاش میشد فلان لحظه ی خوشایند زندگی تکرار میشد تا مزه ش رو دوباره بچشیم. ولی آیا واقعا بار دوم همون حس بار اول رو داره؟
فکر کنم امثال آدمایی مثل من که از تکرار بیزارن اگر همچین قابلیتی هم بود هرگز این گزینه رو انتخاب نمیکردن.
ولی دیدم بعضی آدم ها با دیدن صحنه ی تکراری فیلمی همون ابراز احساساتی رو از خودشون نشون میدن که برای بار اول دیده بودن؛ شاید اونا حاضر باشن برای چندباره به اون لحظه ی زندگی برگردن.
فکر کنم امثال آدمایی مثل من که از تکرار بیزارن اگر همچین قابلیتی هم بود هرگز این گزینه رو انتخاب نمیکردن.
ولی دیدم بعضی آدم ها با دیدن صحنه ی تکراری فیلمی همون ابراز احساساتی رو از خودشون نشون میدن که برای بار اول دیده بودن؛ شاید اونا حاضر باشن برای چندباره به اون لحظه ی زندگی برگردن.