من وقتی به مدت طولانی به چیزی چنگ میندازم و اصرار بر خواستنش میکنم و شب و روز خودم رو اذیت میکنم، یهو یه موجی هم میاد و این “خواستن” رو از درونم با خودش میبره. نمیدونم چطوری، چه موقع و به چه دلیل یهو دیگه نمیخوام.
تمام وجودم از تماماً خواستن میشه تماماً بیتفاوت.
فکر کنم خواستن زیاد زده م میکنه.
تمام وجودم از تماماً خواستن میشه تماماً بیتفاوت.
فکر کنم خواستن زیاد زده م میکنه.
هر یه دونه آروزیی که ولش میکنیم
هر یه دونه راهی که طی نمیکنیم
هر یه دونه دستی که نمیگیریم
هر یه دونه موقعیتی که به ف*ک میدیم
همه ی اینا فکر نکنیم ول شدن، بلکه تو یه دنیای موازی طی شدن.
هر یه دونه راهی که طی نمیکنیم
هر یه دونه دستی که نمیگیریم
هر یه دونه موقعیتی که به ف*ک میدیم
همه ی اینا فکر نکنیم ول شدن، بلکه تو یه دنیای موازی طی شدن.
رفتم تو کانال بچه ها ببینم پارسال چنین روزی چی نوشتن تو کانالاشون.
تو کانال من هنوز ماه رمضون بود پارسال چنین روزی و من نون رو تو مترو از رو پیکسل کیفش شناسایی کرده بودم.
لیلی:
https://t.me/epouvantaiil/6251
آرمینا:
https://t.me/c/1096674184/11990
پانیذ:
هنوز کانالش یه عالمه ادمین داشت :))
این پست خودش بود
https://t.me/c/1055063445/19127
پویا:
بازنشر یکی از پست هاش «اللهم فک کل اسیر»
#میرحسین”
روژان:
https://t.me/apirateslife/9832
موژان:
“چرا هیچی راضیم نمیکنه؟”
غزال:
https://t.me/notthebrightsideofthemoon/2309
احمد:
اون روز چیزی ننوشته، خسته بوده. :دی
تو کانال من هنوز ماه رمضون بود پارسال چنین روزی و من نون رو تو مترو از رو پیکسل کیفش شناسایی کرده بودم.
لیلی:
https://t.me/epouvantaiil/6251
آرمینا:
https://t.me/c/1096674184/11990
پانیذ:
هنوز کانالش یه عالمه ادمین داشت :))
این پست خودش بود
https://t.me/c/1055063445/19127
پویا:
بازنشر یکی از پست هاش «اللهم فک کل اسیر»
#میرحسین”
روژان:
https://t.me/apirateslife/9832
موژان:
“چرا هیچی راضیم نمیکنه؟”
غزال:
https://t.me/notthebrightsideofthemoon/2309
احمد:
اون روز چیزی ننوشته، خسته بوده. :دی
میدونم آرمینا :-“ چه کنم یهو کرم هام فعال میشن و کار خودشونو میکنن. شرمگینم🚶🏻♀️🏃🏻♀️
نوه های عزیزم
نیست مشکلات ذهنی و خارجی کمی دارم حالا دیگه به دیگر جنبه های شخصیتی هم فکر میکنم.
مثلا امشب رو کاغذ پاره های دم دستی با خودم حرف میزدم، داشتم میگفتم که اگه من از شخص الف پیش شخص ب حرف بزنم در حالی که شخص ب این الف بدبخت رو نمیشناسه، و هی و هی و هی از ویژگی های به ظاهر منفی الف غر بزنم، شخص ب کاملا دیدگاهش نسبت به شخصیت الف تیره و تار میشه. و یک درصد فکر کن تو اشتباه کرده باشی و الف اونطوریا هم بد نبوده باشه. خیلی نامردیه نه؟
چمیدونم بابا. :))
نیست مشکلات ذهنی و خارجی کمی دارم حالا دیگه به دیگر جنبه های شخصیتی هم فکر میکنم.
مثلا امشب رو کاغذ پاره های دم دستی با خودم حرف میزدم، داشتم میگفتم که اگه من از شخص الف پیش شخص ب حرف بزنم در حالی که شخص ب این الف بدبخت رو نمیشناسه، و هی و هی و هی از ویژگی های به ظاهر منفی الف غر بزنم، شخص ب کاملا دیدگاهش نسبت به شخصیت الف تیره و تار میشه. و یک درصد فکر کن تو اشتباه کرده باشی و الف اونطوریا هم بد نبوده باشه. خیلی نامردیه نه؟
چمیدونم بابا. :))
آخه میدونید
هیچکس کاملا دارک و بد نیست! و حق نداریم تماماً بد جلوه بدیمش. و راستش شاید حتی قضاوتی که ما میکنیم هم کاملا به حق نبوده باشه و الکی دید یه غریبه ی دیگه رو هم بهش تاریک کنیم.
هیچکس کاملا دارک و بد نیست! و حق نداریم تماماً بد جلوه بدیمش. و راستش شاید حتی قضاوتی که ما میکنیم هم کاملا به حق نبوده باشه و الکی دید یه غریبه ی دیگه رو هم بهش تاریک کنیم.
نتیجه گیری کلی چیه؟ اینکه آدم وقتی به موضوعاتی که درباره ش با دیگران حرف میزنه خووووب فکر میکنه یهو میبینه اصلا لازم به معاشرت نیست انقدر که همه چیز نامعلوم، موقتی و در هاله ای از ابهامه!
یه نمونه مثال بالا(که آدمیزاد کلا غیبت دوست داره)، یه نمونه اینکه من میام درمورد سلایقم با یکی حرف میزنم، مثلا میگم من شیرکاکائوی داغ دوست دارم، بعد میگذره میگذره دو سال دیگه طرف میاد شیرکاکائو داغ تعارف میکنه من میگم “نه ممنون، من شیرکاکائوی سرد دوست دارم.”
چه کاریه خب، وقتی علایقم عوض میشه و خصوصا از نوع دمدمی مزاجم هستم بیام اطلاعات موقتی وارد مغز یه بنده خدا کنم؟
معلومه مستم؟
شب شما بخیر :))))
یه نمونه مثال بالا(که آدمیزاد کلا غیبت دوست داره)، یه نمونه اینکه من میام درمورد سلایقم با یکی حرف میزنم، مثلا میگم من شیرکاکائوی داغ دوست دارم، بعد میگذره میگذره دو سال دیگه طرف میاد شیرکاکائو داغ تعارف میکنه من میگم “نه ممنون، من شیرکاکائوی سرد دوست دارم.”
چه کاریه خب، وقتی علایقم عوض میشه و خصوصا از نوع دمدمی مزاجم هستم بیام اطلاعات موقتی وارد مغز یه بنده خدا کنم؟
معلومه مستم؟
شب شما بخیر :))))
احساس میکنم آتشی در من مشتعل بوده که به یک باره خاموش شده، اندازه ی یک صبح تا شب.
هیچ توجه دارین که خونه عجب جای پر آرامشیه؟
گاهی وقتی میرسم خونه و یه راست میرم زیر پتو تعجب میکنم چطور این چند ساعت بیرون از خونه حتی با غریبه ها حرف زدم. و بعد چشم هام رو میبیندم و میگم تو مجبور نیستی با هیچ آدم غریبه ای دیگه حرف بزنی، تا ابد همین زیر بمون.
و البته که چرت میگم ولی آرامش قشنگی داره.
گاهی وقتی میرسم خونه و یه راست میرم زیر پتو تعجب میکنم چطور این چند ساعت بیرون از خونه حتی با غریبه ها حرف زدم. و بعد چشم هام رو میبیندم و میگم تو مجبور نیستی با هیچ آدم غریبه ای دیگه حرف بزنی، تا ابد همین زیر بمون.
و البته که چرت میگم ولی آرامش قشنگی داره.
اون دسته از آدمایی که تو انتخاب و به کار بردن کلماتشون دقت میکنن باعث میشن منم دقت کنم به تکتک کلماتی که به کار میبرن.