دلم میخواد بهش بگم: هی! من کنجکاوتم. بذار یه کم کنجکاوی کنم بعدش قول میدم برم. بذار یکم ببینم وقتی دستات رو میگیرم گرمن یا مثل دستای من سردن، بذار مستقیم بدون عذاب وجدان چشم هات رو نگاه کنم و ببینم توشون چه خبره، بذار گوش بشم برای هر چی که میخوای بگی. بذار دقیق بررسی کنم ببینم صدات چه فرقی داره از پشت خط با وقتی دارم میبینمت. بذار ببینم قهوه بیشتر میخوری یا چایی، بذار از ذائقه ت تو غذا سر دربیارم، بذار ببینم تو هم عاشق عکس گرفتنی یا بیشتر ترجیح میدی حس کنی، بذار ازت بپرسم کارتن مورد علاقه بچگیات چی بوده، بذار خیلی ازت بپرسم. بذار یه روزه کل بیست و اندی سالگیت رو بفهمم. بذار زمستون پیشت باشم ببینم سرمایی هستی یا گرمایی، عادت به شالگردن و کلاه داری؟ بذار تو اتاقت رو ببینم، بذار ببینم پنجره بیشتر دوست داری یا تراس، بذار آلبوم بچگیاتو ببینم، بذار ببینم اونموقع ها هم اندازه الانت قشنگ بودی، بذار یه گوش هندزفریتو من بردارم ببینم وقتی تنهایی چی گوش میدی. اگه بذاری، وقتی کنجکاویم تموم شد، دیگه آروم میشم. احتمالا.
نوه های عزیزم
مگه چی میشه آدما با هم مثل کف دست باشن و از این کف دست نشون دادن سوء استفاده هم نکنن؟
چی؟ اشکال نداره؟ آره؛ اشکال نداره. ولی وقتی بزرگتر بشین ممکنه مامان باباهاتون موافق این حرکت نباشن.
مگه چی میشه آدما با هم مثل کف دست باشن و از این کف دست نشون دادن سوء استفاده هم نکنن؟
چی؟ اشکال نداره؟ آره؛ اشکال نداره. ولی وقتی بزرگتر بشین ممکنه مامان باباهاتون موافق این حرکت نباشن.
Forwarded from کلمهبازی (Maryam)
حمید عنایت معادل self contradiction که معمولاً خودمتناقض ترجمه میکنند، نوشته «باخودستیز».
#انگلیسی
#ترجمه
@kalamebazi
#انگلیسی
#ترجمه
@kalamebazi
آرمینا یه توئیتی نوشته بود که دلش میخواد بره تو جمعی که لازم نباشه برای خودش بودن بجنگه، لازم نباشه توضیحی بده، همینطوری که هستی بخوانت و بشناسنت. که از اول شروع نکنی.
همین، که از اول شروع نکنی. من حوصله ی از اول شروع کردن رو ندارم و دیگه کسی منو نمیشناسه، کسایی که منو میشناختن هم آهسته و پیوسته رفتن.
همین، که از اول شروع نکنی. من حوصله ی از اول شروع کردن رو ندارم و دیگه کسی منو نمیشناسه، کسایی که منو میشناختن هم آهسته و پیوسته رفتن.
من وقتی به مدت طولانی به چیزی چنگ میندازم و اصرار بر خواستنش میکنم و شب و روز خودم رو اذیت میکنم، یهو یه موجی هم میاد و این “خواستن” رو از درونم با خودش میبره. نمیدونم چطوری، چه موقع و به چه دلیل یهو دیگه نمیخوام.
تمام وجودم از تماماً خواستن میشه تماماً بیتفاوت.
فکر کنم خواستن زیاد زده م میکنه.
تمام وجودم از تماماً خواستن میشه تماماً بیتفاوت.
فکر کنم خواستن زیاد زده م میکنه.
هر یه دونه آروزیی که ولش میکنیم
هر یه دونه راهی که طی نمیکنیم
هر یه دونه دستی که نمیگیریم
هر یه دونه موقعیتی که به ف*ک میدیم
همه ی اینا فکر نکنیم ول شدن، بلکه تو یه دنیای موازی طی شدن.
هر یه دونه راهی که طی نمیکنیم
هر یه دونه دستی که نمیگیریم
هر یه دونه موقعیتی که به ف*ک میدیم
همه ی اینا فکر نکنیم ول شدن، بلکه تو یه دنیای موازی طی شدن.
رفتم تو کانال بچه ها ببینم پارسال چنین روزی چی نوشتن تو کانالاشون.
تو کانال من هنوز ماه رمضون بود پارسال چنین روزی و من نون رو تو مترو از رو پیکسل کیفش شناسایی کرده بودم.
لیلی:
https://t.me/epouvantaiil/6251
آرمینا:
https://t.me/c/1096674184/11990
پانیذ:
هنوز کانالش یه عالمه ادمین داشت :))
این پست خودش بود
https://t.me/c/1055063445/19127
پویا:
بازنشر یکی از پست هاش «اللهم فک کل اسیر»
#میرحسین”
روژان:
https://t.me/apirateslife/9832
موژان:
“چرا هیچی راضیم نمیکنه؟”
غزال:
https://t.me/notthebrightsideofthemoon/2309
احمد:
اون روز چیزی ننوشته، خسته بوده. :دی
تو کانال من هنوز ماه رمضون بود پارسال چنین روزی و من نون رو تو مترو از رو پیکسل کیفش شناسایی کرده بودم.
لیلی:
https://t.me/epouvantaiil/6251
آرمینا:
https://t.me/c/1096674184/11990
پانیذ:
هنوز کانالش یه عالمه ادمین داشت :))
این پست خودش بود
https://t.me/c/1055063445/19127
پویا:
بازنشر یکی از پست هاش «اللهم فک کل اسیر»
#میرحسین”
روژان:
https://t.me/apirateslife/9832
موژان:
“چرا هیچی راضیم نمیکنه؟”
غزال:
https://t.me/notthebrightsideofthemoon/2309
احمد:
اون روز چیزی ننوشته، خسته بوده. :دی
میدونم آرمینا :-“ چه کنم یهو کرم هام فعال میشن و کار خودشونو میکنن. شرمگینم🚶🏻♀️🏃🏻♀️
نوه های عزیزم
نیست مشکلات ذهنی و خارجی کمی دارم حالا دیگه به دیگر جنبه های شخصیتی هم فکر میکنم.
مثلا امشب رو کاغذ پاره های دم دستی با خودم حرف میزدم، داشتم میگفتم که اگه من از شخص الف پیش شخص ب حرف بزنم در حالی که شخص ب این الف بدبخت رو نمیشناسه، و هی و هی و هی از ویژگی های به ظاهر منفی الف غر بزنم، شخص ب کاملا دیدگاهش نسبت به شخصیت الف تیره و تار میشه. و یک درصد فکر کن تو اشتباه کرده باشی و الف اونطوریا هم بد نبوده باشه. خیلی نامردیه نه؟
چمیدونم بابا. :))
نیست مشکلات ذهنی و خارجی کمی دارم حالا دیگه به دیگر جنبه های شخصیتی هم فکر میکنم.
مثلا امشب رو کاغذ پاره های دم دستی با خودم حرف میزدم، داشتم میگفتم که اگه من از شخص الف پیش شخص ب حرف بزنم در حالی که شخص ب این الف بدبخت رو نمیشناسه، و هی و هی و هی از ویژگی های به ظاهر منفی الف غر بزنم، شخص ب کاملا دیدگاهش نسبت به شخصیت الف تیره و تار میشه. و یک درصد فکر کن تو اشتباه کرده باشی و الف اونطوریا هم بد نبوده باشه. خیلی نامردیه نه؟
چمیدونم بابا. :))
آخه میدونید
هیچکس کاملا دارک و بد نیست! و حق نداریم تماماً بد جلوه بدیمش. و راستش شاید حتی قضاوتی که ما میکنیم هم کاملا به حق نبوده باشه و الکی دید یه غریبه ی دیگه رو هم بهش تاریک کنیم.
هیچکس کاملا دارک و بد نیست! و حق نداریم تماماً بد جلوه بدیمش. و راستش شاید حتی قضاوتی که ما میکنیم هم کاملا به حق نبوده باشه و الکی دید یه غریبه ی دیگه رو هم بهش تاریک کنیم.
نتیجه گیری کلی چیه؟ اینکه آدم وقتی به موضوعاتی که درباره ش با دیگران حرف میزنه خووووب فکر میکنه یهو میبینه اصلا لازم به معاشرت نیست انقدر که همه چیز نامعلوم، موقتی و در هاله ای از ابهامه!
یه نمونه مثال بالا(که آدمیزاد کلا غیبت دوست داره)، یه نمونه اینکه من میام درمورد سلایقم با یکی حرف میزنم، مثلا میگم من شیرکاکائوی داغ دوست دارم، بعد میگذره میگذره دو سال دیگه طرف میاد شیرکاکائو داغ تعارف میکنه من میگم “نه ممنون، من شیرکاکائوی سرد دوست دارم.”
چه کاریه خب، وقتی علایقم عوض میشه و خصوصا از نوع دمدمی مزاجم هستم بیام اطلاعات موقتی وارد مغز یه بنده خدا کنم؟
معلومه مستم؟
شب شما بخیر :))))
یه نمونه مثال بالا(که آدمیزاد کلا غیبت دوست داره)، یه نمونه اینکه من میام درمورد سلایقم با یکی حرف میزنم، مثلا میگم من شیرکاکائوی داغ دوست دارم، بعد میگذره میگذره دو سال دیگه طرف میاد شیرکاکائو داغ تعارف میکنه من میگم “نه ممنون، من شیرکاکائوی سرد دوست دارم.”
چه کاریه خب، وقتی علایقم عوض میشه و خصوصا از نوع دمدمی مزاجم هستم بیام اطلاعات موقتی وارد مغز یه بنده خدا کنم؟
معلومه مستم؟
شب شما بخیر :))))
احساس میکنم آتشی در من مشتعل بوده که به یک باره خاموش شده، اندازه ی یک صبح تا شب.