I sing myself
1.69K subscribers
1.92K photos
52 videos
4 files
191 links
Download Telegram
Forwarded from Attic. (Hadis)
همیشه سعی کرده‌ام مراقب باشم، و پایم را از گلیمم درازتر نکنم. به کسی نزدیک نشوم مگر اینکه احساس کنم او هم از مصاحبت با من خوشحال خواهد شد. سخت نگیرم و برای خودم داستان نبافم. با این حال زمان هایی هم پیش می آید که ماجرا برعکس شود. ابتدا ناراحتی، مثل یک سم مهلک در تمام تنم پخش می شود؛ جوریکه می توانم رگ‌هایم را ببینم که چطور از این ماده کُشنده استقبال می کنند. خودم در تاریکی هستم و او مثل مایعی روشن و شفاف همه جا را روشن می‌کند. بعد مانند جانوری که دارد یک گوشه برای خودش جان می‌دهد، گوشه‌ای می نشینم و پادزهر تولید می‌کنم. در لیست تصمیماتم می‌نویسم که دیگر نباید این کار، این اشتباه، تکرار شود. برای خودم مجازات تعیین می‌کنم. با این حال می‌ترسم. با تمام مراقبت هایم بازهم از تنها ماندن می‌ترسم. مثل بیماری که یک عمر دستورالعمل اشتباهی استفاده می‌کند، و سلامتی‌اش باز نمی‌گردد.
وقتی حواسم خیلی پرته خیلی مشخصه، مثلا شیر رو به جای یخچال میذارم تو کابینت. میرم تو اتاقم الکی شلوار بیرون میپوشم و بعد یهو یادم میفته که قرار نیست جایی برم.
منگنه رو برمیدارم تا برگه ای رو پانچ کنم، تاریخ ها رو اشتباه مینویسم، یک نفر برای فهموندن حرفش باید هزار بار یه جمله ی ساده رو تکرار کنه. موقع شنیدن مستقیم به چشمای طرف خیره میشم ولی بلنک طور.
این بود که زودتر مرخصم کردن بیام خونه. گندهای بزرگ جای جبران نمیذارن. :-|
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اون سفیده دقیقا منم! =)) البته هنوز به لول اسپویل کردن بدون اطلاع قبلی نرسیدم! =)))
Breath
Park Hyo Shin
آهنگ امشب از دیانا ♥️
Forwarded from I sing myself
نوه های عزیزم
وقتی شرایط خوب نیست و احساس تنهایی میکنید و آدما هم نتونن کمکتون کنن رو بیارین به طبیعت، به اشیاء، به موسیقی.
به وزیدن باد بین درختا، به رد شدن آب رودخونه از گوشه کنارای سنگا، به صدای ریختن چای تو قوری، به تاریک روشن شدن هوا، به سکوت مطلق و شنیدن جیرجیرک ها، به صدای پارس سگا، به نگاه کردن مورچه ها، به تماشای ماه، به دنبال ستاره ها گشتن، به ابرای سفید، به غروب، به سکوت و غم شش صبح، به نور افتاده رو در و دیوار، به خورشید حتی.
چیکار کنیم خب نوه ها؟
نوه های عزیزم
شما نمیفهمید، من از بدجنسی ها و خباثت هام خسته نمیشم ولی از مهربونی کردن هام یا مراقبت هام خسته میشم، چون کنترلشون بینهایت سخته. دلم نمیخواد زیادی مراقب کسی باشم اما یه روز یکی بهم گفت خیلی مراقبت کننده ی خوبی هستی.
فکر کرد داره بهم حس خوبی میده، ولی من ترسیدم. طولانیه، میخوام برم حواسمو پرت کنم شاید بعدا بهتون گفتم چرا.
اومدم خونه میبینم بابا خونه ست نشسته جلوی تلوزیون همراه با چندتا خواننده ی سیاه‌پوست همخونی میکنه و چشماشو بسته. :))
بهش میگم بابا داری چیکار میکنی؟
نشسته یک ساعت درمورد اینکه اسم گروهشون بانی‌ام یا همچین چیزیه و از خاطراتش که با دوستاش رفته بوده کنسرتشون اونموقع حرف میزنه.
وضعیت خنده داری بود =))
ناشناس رو برداشتم چون در عین حال که چندنفرتون مرتب باهام حرف میزدین و خوشحالم میکردید متاسفانه بعضی هاتونم رو اعصابم میرفتین و من حال ندارم خب؟
من اینجا بخشی از چیزی که میخوام رو به اشتراک میذارم و هیچکس نمیشناستم، حق قضاوت رو ازتون نمیگیرم ولی لازم نیست قضاوتتون درمورد خودم رو بهم بگید و جوابم بخواین.
ازین به بعد آزادید قضاوت کنین، ولی تو دلتون. :)
Forwarded from Spotlight (ZOHA)
میدونی کی میشه خوب آسمون شب رو واقعا دید؟ وقتی نور شهری تماماً خاموش باشه، اونوقت کم‌کم میبینی عه! چه آسمون قشنگی بالای سرمه، و بعد ادامه ی راه رو سر به هوا ادامه میدی.
این کاربر امشب لحظه هایی تو مغزش ثبت کرد و جریان خونی در رگ هاش حس کرد که همه ش در اصل سرابی بیش نیست، پس با خودش گفت امشب همه ی لذت ها رو ببر ولی فردا یادت نیاد که چه چیزهایی دیدی، شنیدی، بوییدی و حس کردی.
۹خرداد۹۸.
شرح حال مناسب.
جمعه
Forwarded from für va (vatemeh)
be all the way through or get the hell out.
نوه های عزیزم
یه مثلی هست که میگه همه ی چیزایی که چشم هات میبینن رو باور نکن، حتی نمک هم شکر دیده میشه.
“What is stronger than the human heart which shatters over and over and still lives?”

Rupi Kaur
Forwarded from توییستاچال!
نمی‌شه کتاب‌خون باشی و حداقل یه‌بار این سؤالو ازت نپرسیده باشن. هممم.. و همیشه هم جوابش برام خیلی سخت بوده. مطمئن نیستم راستش هنوزم، ولی گمونم جوابش «بچه‌های بدشانس» باشه.

یا حداقل لمونی اسنیکت کسی بود که شکل جدیدی از نوشتن رو نشونم داد.

https://t.me/Betonishere/4525
یه روز به بابا گفتم تو مدرسه مون نمایشگاه کتاب گذاشتن. من تا اونموقع کتاب نمیخوندم، فرداش دیدم بابا جلد اول بچه های بدشانس رو آورد داد دستم گفت از نمایشگاهتون خریدم، و من از اون روز به بعد کتاب خون شدم.
من هیچوقت نتونستم از این مجموعه کراش پیدا کنم، حتی کلاوس یا ویولت. ولی اولین کراشم “آرتمیس فاول” بود. چقدر دلم میخواست این پسر واقعی بود برمیداشتم میذاشتمش تو جیبم. :))
لذت خنده
@yekmorabbi
شاد گشتم، شاد بگردید.
بذارید با روش پویا یه تصمیمی رو بگیرم حالا که مغزم عرضه ی انتخاب نداره. بگید ۱ یا ۲.
Final Results
40%
۱
60%
۲