Forever//Over
EDEN
But that's just life, without some lows there is no highs
And everything will be okay, though we are all hurting
'Cause time flies fast and you know, no pain is forever
Ever, forever
I'm not saying, I'm not saying you should
Be really cautious and shit, I'm quite the opposite
Just like, it's, I mean, so, exactly
No pain lasts forever is ridiculous, you think?
I think that's ridiculous
You think that's ridiculous?
Yeah, of course everything lasts forever
And everything will be okay, though we are all hurting
'Cause time flies fast and you know, no pain is forever
Ever, forever
I'm not saying, I'm not saying you should
Be really cautious and shit, I'm quite the opposite
Just like, it's, I mean, so, exactly
No pain lasts forever is ridiculous, you think?
I think that's ridiculous
You think that's ridiculous?
Yeah, of course everything lasts forever
Forwarded from سَبيدو
آشناتراشی از خیال کسی که نمیشناسیش، و امید نزدیکتر شدن به کسی که نزدیکتر شدن بهش هم کمکی بهت نمیکنه، اگه پرسیدن شروع پشیمونی کجاست بگو همینجا
نوه های عزیزم
آدم ها واقعا خطرناکند. دلم نمیخواد بگم بعضی هاشون. من خیلی ماه پیش ها به حدی داشتم آزار میدیدم که رفتم جلوی جمعی و گفتم خواهش میکنم، من نیاز دارم که ساکت بشید. نیاز دارم که فکر کنم دنیای محلی خوبی دارم لااقل، و اون ها بعد از حرف های من شروع کردن به شایعه و اسم گذاشتن رو من.
الان، که میشه بعدها، وقتی بهش فکر میکنم میخندم. چطور به یک مشت آدم که سیاره ها دورم ازشون ولی آزمایش ها نشون میدن که ارتباط خونی دارم باهاشون اعتماد کردم و گفتم ببینید من اینطوری نابود میشم تا بیان و نابودم کنن؟ لابد باور کرده بودم که همه از یه خانواده ایم.
خنده دار نیست؟ حالا باز شروع کردن و راهش میدونین چیه؟ دنیای محلی هم به جهنم، دنیای درونت را بچسب.
آدم ها واقعا خطرناکند. دلم نمیخواد بگم بعضی هاشون. من خیلی ماه پیش ها به حدی داشتم آزار میدیدم که رفتم جلوی جمعی و گفتم خواهش میکنم، من نیاز دارم که ساکت بشید. نیاز دارم که فکر کنم دنیای محلی خوبی دارم لااقل، و اون ها بعد از حرف های من شروع کردن به شایعه و اسم گذاشتن رو من.
الان، که میشه بعدها، وقتی بهش فکر میکنم میخندم. چطور به یک مشت آدم که سیاره ها دورم ازشون ولی آزمایش ها نشون میدن که ارتباط خونی دارم باهاشون اعتماد کردم و گفتم ببینید من اینطوری نابود میشم تا بیان و نابودم کنن؟ لابد باور کرده بودم که همه از یه خانواده ایم.
خنده دار نیست؟ حالا باز شروع کردن و راهش میدونین چیه؟ دنیای محلی هم به جهنم، دنیای درونت را بچسب.
وقتی یه تصمیمی تو ذهنم میگیرم همین که با صدای بلند اعلامش میکنم حس میکنم دوباره دو به شک شدم.
مثلا الان چندین ماهه نمیدونم تصمیمم رو بلند اعلام کنم یا نه.
مثلا الان چندین ماهه نمیدونم تصمیمم رو بلند اعلام کنم یا نه.
یکی از آرزوهام اینه که چند شب تو جنگل با کمترین امکانات زندگی کنم، یعنی همون تو چادر و غذای محدود و اکسیژن زیاد. یه بار موقعیتش پیش اومد ولی به خاطر ترسم از حشرات بیخیال شدم.
آدمی همینقدر ناتوانه مقابل ترس هاش.
آدمی همینقدر ناتوانه مقابل ترس هاش.
توییستاچال!
بیاید بازی. :دی
“حلیمه در یکی از همین دیدارهایمان بود که گفت فامیل اشرف خانم، همیشه نگرانند مبادا «مجید آقا» چون اشرف خانم نازا است طلاقش بدهد.”
خاطرات یک کلفت
تنها کتابی که سر کار روی میز دیده میشه. :))
خاطرات یک کلفت
تنها کتابی که سر کار روی میز دیده میشه. :))
پیغام کرم های من به کرم های احمد: حتی اگه پاکشون کنی وقتی من فوروارد کنم ازینجا پاک نمیشه! 😈
Forwarded from Attic. (Hadis)
همیشه سعی کردهام مراقب باشم، و پایم را از گلیمم درازتر نکنم. به کسی نزدیک نشوم مگر اینکه احساس کنم او هم از مصاحبت با من خوشحال خواهد شد. سخت نگیرم و برای خودم داستان نبافم. با این حال زمان هایی هم پیش می آید که ماجرا برعکس شود. ابتدا ناراحتی، مثل یک سم مهلک در تمام تنم پخش می شود؛ جوریکه می توانم رگهایم را ببینم که چطور از این ماده کُشنده استقبال می کنند. خودم در تاریکی هستم و او مثل مایعی روشن و شفاف همه جا را روشن میکند. بعد مانند جانوری که دارد یک گوشه برای خودش جان میدهد، گوشهای می نشینم و پادزهر تولید میکنم. در لیست تصمیماتم مینویسم که دیگر نباید این کار، این اشتباه، تکرار شود. برای خودم مجازات تعیین میکنم. با این حال میترسم. با تمام مراقبت هایم بازهم از تنها ماندن میترسم. مثل بیماری که یک عمر دستورالعمل اشتباهی استفاده میکند، و سلامتیاش باز نمیگردد.
وقتی حواسم خیلی پرته خیلی مشخصه، مثلا شیر رو به جای یخچال میذارم تو کابینت. میرم تو اتاقم الکی شلوار بیرون میپوشم و بعد یهو یادم میفته که قرار نیست جایی برم.
منگنه رو برمیدارم تا برگه ای رو پانچ کنم، تاریخ ها رو اشتباه مینویسم، یک نفر برای فهموندن حرفش باید هزار بار یه جمله ی ساده رو تکرار کنه. موقع شنیدن مستقیم به چشمای طرف خیره میشم ولی بلنک طور.
این بود که زودتر مرخصم کردن بیام خونه. گندهای بزرگ جای جبران نمیذارن. :-|
منگنه رو برمیدارم تا برگه ای رو پانچ کنم، تاریخ ها رو اشتباه مینویسم، یک نفر برای فهموندن حرفش باید هزار بار یه جمله ی ساده رو تکرار کنه. موقع شنیدن مستقیم به چشمای طرف خیره میشم ولی بلنک طور.
این بود که زودتر مرخصم کردن بیام خونه. گندهای بزرگ جای جبران نمیذارن. :-|
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اون سفیده دقیقا منم! =)) البته هنوز به لول اسپویل کردن بدون اطلاع قبلی نرسیدم! =)))
Forwarded from I sing myself
نوه های عزیزم
وقتی شرایط خوب نیست و احساس تنهایی میکنید و آدما هم نتونن کمکتون کنن رو بیارین به طبیعت، به اشیاء، به موسیقی.
به وزیدن باد بین درختا، به رد شدن آب رودخونه از گوشه کنارای سنگا، به صدای ریختن چای تو قوری، به تاریک روشن شدن هوا، به سکوت مطلق و شنیدن جیرجیرک ها، به صدای پارس سگا، به نگاه کردن مورچه ها، به تماشای ماه، به دنبال ستاره ها گشتن، به ابرای سفید، به غروب، به سکوت و غم شش صبح، به نور افتاده رو در و دیوار، به خورشید حتی.
چیکار کنیم خب نوه ها؟
وقتی شرایط خوب نیست و احساس تنهایی میکنید و آدما هم نتونن کمکتون کنن رو بیارین به طبیعت، به اشیاء، به موسیقی.
به وزیدن باد بین درختا، به رد شدن آب رودخونه از گوشه کنارای سنگا، به صدای ریختن چای تو قوری، به تاریک روشن شدن هوا، به سکوت مطلق و شنیدن جیرجیرک ها، به صدای پارس سگا، به نگاه کردن مورچه ها، به تماشای ماه، به دنبال ستاره ها گشتن، به ابرای سفید، به غروب، به سکوت و غم شش صبح، به نور افتاده رو در و دیوار، به خورشید حتی.
چیکار کنیم خب نوه ها؟
نوه های عزیزم
شما نمیفهمید، من از بدجنسی ها و خباثت هام خسته نمیشم ولی از مهربونی کردن هام یا مراقبت هام خسته میشم، چون کنترلشون بینهایت سخته. دلم نمیخواد زیادی مراقب کسی باشم اما یه روز یکی بهم گفت خیلی مراقبت کننده ی خوبی هستی.
فکر کرد داره بهم حس خوبی میده، ولی من ترسیدم. طولانیه، میخوام برم حواسمو پرت کنم شاید بعدا بهتون گفتم چرا.
شما نمیفهمید، من از بدجنسی ها و خباثت هام خسته نمیشم ولی از مهربونی کردن هام یا مراقبت هام خسته میشم، چون کنترلشون بینهایت سخته. دلم نمیخواد زیادی مراقب کسی باشم اما یه روز یکی بهم گفت خیلی مراقبت کننده ی خوبی هستی.
فکر کرد داره بهم حس خوبی میده، ولی من ترسیدم. طولانیه، میخوام برم حواسمو پرت کنم شاید بعدا بهتون گفتم چرا.
اومدم خونه میبینم بابا خونه ست نشسته جلوی تلوزیون همراه با چندتا خواننده ی سیاهپوست همخونی میکنه و چشماشو بسته. :))
بهش میگم بابا داری چیکار میکنی؟
نشسته یک ساعت درمورد اینکه اسم گروهشون بانیام یا همچین چیزیه و از خاطراتش که با دوستاش رفته بوده کنسرتشون اونموقع حرف میزنه.
وضعیت خنده داری بود =))
بهش میگم بابا داری چیکار میکنی؟
نشسته یک ساعت درمورد اینکه اسم گروهشون بانیام یا همچین چیزیه و از خاطراتش که با دوستاش رفته بوده کنسرتشون اونموقع حرف میزنه.
وضعیت خنده داری بود =))
ناشناس رو برداشتم چون در عین حال که چندنفرتون مرتب باهام حرف میزدین و خوشحالم میکردید متاسفانه بعضی هاتونم رو اعصابم میرفتین و من حال ندارم خب؟
من اینجا بخشی از چیزی که میخوام رو به اشتراک میذارم و هیچکس نمیشناستم، حق قضاوت رو ازتون نمیگیرم ولی لازم نیست قضاوتتون درمورد خودم رو بهم بگید و جوابم بخواین.
ازین به بعد آزادید قضاوت کنین، ولی تو دلتون. :)
من اینجا بخشی از چیزی که میخوام رو به اشتراک میذارم و هیچکس نمیشناستم، حق قضاوت رو ازتون نمیگیرم ولی لازم نیست قضاوتتون درمورد خودم رو بهم بگید و جوابم بخواین.
ازین به بعد آزادید قضاوت کنین، ولی تو دلتون. :)
میدونی کی میشه خوب آسمون شب رو واقعا دید؟ وقتی نور شهری تماماً خاموش باشه، اونوقت کمکم میبینی عه! چه آسمون قشنگی بالای سرمه، و بعد ادامه ی راه رو سر به هوا ادامه میدی.
این کاربر امشب لحظه هایی تو مغزش ثبت کرد و جریان خونی در رگ هاش حس کرد که همه ش در اصل سرابی بیش نیست، پس با خودش گفت امشب همه ی لذت ها رو ببر ولی فردا یادت نیاد که چه چیزهایی دیدی، شنیدی، بوییدی و حس کردی.
۹خرداد۹۸.
۹خرداد۹۸.