I sing myself
1.69K subscribers
1.92K photos
52 videos
4 files
191 links
Download Telegram
Forwarded from Spotlight (ZOHA)
خوبی اعتماد به خدا، کائنات، زندگی یا هر نیروی بزرگ‌تری که آدم بهش باور داره اینه که تو موقعیت‌های حساس، موقعیت‌هایی که نمی‌دونه قراره چی بشه و کنترلی هم روش نداره، خودش رو رها می‌کنه و منتظر اون چیزی می‌مونه که مطمئنه به صلاحشه. خوبیش اینه که آروم می‌گیره و اگه دردی هم باشه، راحت‌تر تحملش می‌کنه. چون که همیشه همین بوده، هرچقدر زودتر و بیشتر واقعیت رو بپذیری، کمتر هم درد می‌کشی و زودتر هم از دست درد خلاص میشی. و تو می‌پذیری، چون مطمئنی صبر کردن و تحملِ چیزی که دست تو نبوده ولی زندگی سر راهت قرار داده، نتیجه‌ش در نهایت قرار گرفتن تو شرایط بهتره. شرایطی بهتر از اون چیزی که پیش‌تر، ترجیح می‌دادی برات اتفاق بیفته و نیفتاد. حالا چی میگی؟ اعتماد بکنیم یا نه...؟
Forwarded from ضربان مغز
در نهایت آدم ناخودآگاه از خودش دفاع میکنه، وقتی ببینه گوش شنوایی نیست دیگه، دست خودش رو میگیره و آروم آروم عقب نشینی میکنه، به خلاصه کردن خودش تو یه لبخند و دادن خبرهای سلامتی دروغی. وقتی ببینه خودشون خواستن نباشن تمام میل به بودن‌ها رو میذاره یه گوشه از مغزش خاک بخوره، یه طوری با خودش رفتار میکنه که انگار دلتنگ بودن بزرگ‌ترین چیزیه که حق داشتنش رو نداره. آره، آدم ناخوآگاه خودش رو آماده میکنه که اگه یه روز، موقع برگشتن‌ها بتونه بگه برای بودن خیلی دیره.
با خودمم
نوه های عزیزم
شماها رو بعد از ۱۸ سالگی با دوستم، پانیذ آشنا میکنم.
=))))))
نمیدونم چرا بعد از موفقیت یا به دست آوردن چیزی خیلی سریع عادی میشه و انگار نه انگار سختی ها کشیدی برای به دست آوردنش، اونوقت وقتی چیزی رو از دست میدی تو بگو یه چیزی که تا دیروز بهش محل هم نمیدادی، غمش تا مدت ها میمونه.
منو بذارید فریزر پائیز که شد درم بیارید.
Forever//Over
EDEN
But that's just life, without some lows there is no highs
And everything will be okay, though we are all hurting
'Cause time flies fast and you know, no pain is forever
Ever, forever
I'm not saying, I'm not saying you should
Be really cautious and shit, I'm quite the opposite
Just like, it's, I mean, so, exactly
No pain lasts forever is ridiculous, you think?
I think that's ridiculous
You think that's ridiculous?
Yeah, of course everything lasts forever
Forwarded from سَبيدو
آشناتراشی از خیال کسی که نمی‌شناسیش، و امید نزدیک‌تر شدن به کسی که نزدیک‌تر شدن بهش هم کمکی بهت نمیکنه، اگه پرسیدن شروع پشیمونی کجاست بگو همین‌جا
نوه های عزیزم
آدم ها واقعا خطرناکند. دلم نمیخواد بگم بعضی هاشون. من خیلی ماه پیش ها به حدی داشتم آزار میدیدم که رفتم جلوی جمعی و گفتم خواهش میکنم، من نیاز دارم که ساکت بشید. نیاز دارم که فکر کنم دنیای محلی خوبی دارم لااقل، و اون ها بعد از حرف های من شروع کردن به شایعه و اسم گذاشتن رو من.
الان، که میشه بعدها، وقتی بهش فکر میکنم میخندم. چطور به یک مشت آدم که سیاره ها دورم ازشون ولی آزمایش ها نشون میدن که ارتباط خونی دارم باهاشون اعتماد کردم و گفتم ببینید من اینطوری نابود میشم تا بیان و نابودم کنن؟ لابد باور کرده بودم که همه از یه خانواده ایم.
خنده دار نیست؟ حالا باز شروع کردن و راهش میدونین چیه؟ دنیای محلی هم به جهنم، دنیای درونت را بچسب.
وقتی یه تصمیمی تو ذهنم میگیرم همین که با صدای بلند اعلامش میکنم حس میکنم دوباره دو به شک شدم.
مثلا الان چندین ماهه نمیدونم تصمیمم رو بلند اعلام کنم یا نه.
یکی از آرزوهام اینه که چند شب تو جنگل با کمترین امکانات زندگی کنم، یعنی همون تو چادر و غذای محدود و اکسیژن زیاد. یه بار موقعیتش پیش اومد ولی به خاطر ترسم از حشرات بیخیال شدم.
آدمی همینقدر ناتوانه مقابل ترس هاش.
Forwarded from توییستاچال!
بیاید بازی. :دی
توییستاچال!
بیاید بازی. :دی
“حلیمه در یکی از همین دیدارهایمان بود که گفت فامیل اشرف خانم، همیشه نگرانند مبادا «مجید آقا» چون اشرف خانم نازا است طلاقش بدهد.”

خاطرات یک کلفت

تنها کتابی که سر کار روی میز دیده میشه. :))
Forwarded from در جاده هاى دور
ميشنوى؟
پیغام کرم های من به کرم های احمد: حتی اگه پاکشون کنی وقتی من فوروارد کنم ازینجا پاک نمیشه! 😈
Forwarded from Attic. (Hadis)
همیشه سعی کرده‌ام مراقب باشم، و پایم را از گلیمم درازتر نکنم. به کسی نزدیک نشوم مگر اینکه احساس کنم او هم از مصاحبت با من خوشحال خواهد شد. سخت نگیرم و برای خودم داستان نبافم. با این حال زمان هایی هم پیش می آید که ماجرا برعکس شود. ابتدا ناراحتی، مثل یک سم مهلک در تمام تنم پخش می شود؛ جوریکه می توانم رگ‌هایم را ببینم که چطور از این ماده کُشنده استقبال می کنند. خودم در تاریکی هستم و او مثل مایعی روشن و شفاف همه جا را روشن می‌کند. بعد مانند جانوری که دارد یک گوشه برای خودش جان می‌دهد، گوشه‌ای می نشینم و پادزهر تولید می‌کنم. در لیست تصمیماتم می‌نویسم که دیگر نباید این کار، این اشتباه، تکرار شود. برای خودم مجازات تعیین می‌کنم. با این حال می‌ترسم. با تمام مراقبت هایم بازهم از تنها ماندن می‌ترسم. مثل بیماری که یک عمر دستورالعمل اشتباهی استفاده می‌کند، و سلامتی‌اش باز نمی‌گردد.
وقتی حواسم خیلی پرته خیلی مشخصه، مثلا شیر رو به جای یخچال میذارم تو کابینت. میرم تو اتاقم الکی شلوار بیرون میپوشم و بعد یهو یادم میفته که قرار نیست جایی برم.
منگنه رو برمیدارم تا برگه ای رو پانچ کنم، تاریخ ها رو اشتباه مینویسم، یک نفر برای فهموندن حرفش باید هزار بار یه جمله ی ساده رو تکرار کنه. موقع شنیدن مستقیم به چشمای طرف خیره میشم ولی بلنک طور.
این بود که زودتر مرخصم کردن بیام خونه. گندهای بزرگ جای جبران نمیذارن. :-|
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اون سفیده دقیقا منم! =)) البته هنوز به لول اسپویل کردن بدون اطلاع قبلی نرسیدم! =)))
Breath
Park Hyo Shin
آهنگ امشب از دیانا ♥️
Forwarded from I sing myself
نوه های عزیزم
وقتی شرایط خوب نیست و احساس تنهایی میکنید و آدما هم نتونن کمکتون کنن رو بیارین به طبیعت، به اشیاء، به موسیقی.
به وزیدن باد بین درختا، به رد شدن آب رودخونه از گوشه کنارای سنگا، به صدای ریختن چای تو قوری، به تاریک روشن شدن هوا، به سکوت مطلق و شنیدن جیرجیرک ها، به صدای پارس سگا، به نگاه کردن مورچه ها، به تماشای ماه، به دنبال ستاره ها گشتن، به ابرای سفید، به غروب، به سکوت و غم شش صبح، به نور افتاده رو در و دیوار، به خورشید حتی.
چیکار کنیم خب نوه ها؟