https://t.me/WitchoftheEarthsea/139
منم نمیشناسمت فقط میدونم یه ربطی به لیلی داری، خودمم گرخیدم :))
منم نمیشناسمت فقط میدونم یه ربطی به لیلی داری، خودمم گرخیدم :))
نوه های عزیزم
ناگهان حس کردم من اینجا، تو این دفتر، روبه روی کامپیوتر پشت میز چه میکنم؟
من باید مثل ۵/۶ سالگیام برم گِل بازی، برم قلعه بسازم، برم لونه ی مار بسازم. حالا اینجا پیش اینا نشستم که چی بشه آخه؟ اصن من چرا بیست و اندی سالمه و درگیر زندگی شدم و هر روز صبح باید قیافه ی رئیسم رو ببینم؟
عوضش پس فردا تعطیله.
ناگهان حس کردم من اینجا، تو این دفتر، روبه روی کامپیوتر پشت میز چه میکنم؟
من باید مثل ۵/۶ سالگیام برم گِل بازی، برم قلعه بسازم، برم لونه ی مار بسازم. حالا اینجا پیش اینا نشستم که چی بشه آخه؟ اصن من چرا بیست و اندی سالمه و درگیر زندگی شدم و هر روز صبح باید قیافه ی رئیسم رو ببینم؟
عوضش پس فردا تعطیله.
The Bird
SYML
Dark was the night
Her shape burned a void in my eyes
It was black but so violently bright
Like the birth of a sun
Her shape burned a void in my eyes
It was black but so violently bright
Like the birth of a sun
Forwarded from سعدیمون
تو نظیرِ من ببینی و بَدیلِ من بگیری
عوضِ تو من نیابم؛ که به هیچکس نمانی.
عوضِ تو من نیابم؛ که به هیچکس نمانی.
دیوار دو بهم یادآوری میکرد یه بار که اصلا تو حالت طبیعی نبودم هی مدام از پشت تلفن بهش میگفتم: تو رو خدا بگو چی فکر میکردیم و چی شد؟ تو رو خّدا بگو!
و ول کن نبودم.
حالا ازون موقع به بعد این شوخی بینمون هست، یعنی در حقیقت خودش آورده بینمون. یه وقتایی پیله میکنه و میپرسه تو رو خدا بگو چی فکر میکردیم و چی شد؟ تو رو خّدا بگو!
و ول نمیکنه تا بگم. منم معمولا جواب قابل قبولی ندارم. نمیدونم کجا میرسیم که دیگه نمیپرسه.
کاش یه قابلیت داشتم این خاطره رو از ذهن مریضش جمع میکردم.
و ول کن نبودم.
حالا ازون موقع به بعد این شوخی بینمون هست، یعنی در حقیقت خودش آورده بینمون. یه وقتایی پیله میکنه و میپرسه تو رو خدا بگو چی فکر میکردیم و چی شد؟ تو رو خّدا بگو!
و ول نمیکنه تا بگم. منم معمولا جواب قابل قبولی ندارم. نمیدونم کجا میرسیم که دیگه نمیپرسه.
کاش یه قابلیت داشتم این خاطره رو از ذهن مریضش جمع میکردم.
زخما وقتی تازه هستن شاید اولش کولی بازی دربیاری، دراما بسازی، گریه و شیون و غر بزنی، از آدما دوری کنی. ولی وقتی کمکم بهش عادت کنی دیگه مهم نیست.
وقتی دوستک بهم ثابت کرد که اونطور که فکر میکردم مهم نیستم براش، دیگه اره و اوره و شمسی کوره هم عجیب نیست بهم چیزی رو ثابت کنن، من قبول میکنم.
وقتی دوستک بهم ثابت کرد که اونطور که فکر میکردم مهم نیستم براش، دیگه اره و اوره و شمسی کوره هم عجیب نیست بهم چیزی رو ثابت کنن، من قبول میکنم.
Forwarded from Spotlight (ZOHA)
خوبی اعتماد به خدا، کائنات، زندگی یا هر نیروی بزرگتری که آدم بهش باور داره اینه که تو موقعیتهای حساس، موقعیتهایی که نمیدونه قراره چی بشه و کنترلی هم روش نداره، خودش رو رها میکنه و منتظر اون چیزی میمونه که مطمئنه به صلاحشه. خوبیش اینه که آروم میگیره و اگه دردی هم باشه، راحتتر تحملش میکنه. چون که همیشه همین بوده، هرچقدر زودتر و بیشتر واقعیت رو بپذیری، کمتر هم درد میکشی و زودتر هم از دست درد خلاص میشی. و تو میپذیری، چون مطمئنی صبر کردن و تحملِ چیزی که دست تو نبوده ولی زندگی سر راهت قرار داده، نتیجهش در نهایت قرار گرفتن تو شرایط بهتره. شرایطی بهتر از اون چیزی که پیشتر، ترجیح میدادی برات اتفاق بیفته و نیفتاد. حالا چی میگی؟ اعتماد بکنیم یا نه...؟
Forwarded from ضربان مغز
در نهایت آدم ناخودآگاه از خودش دفاع میکنه، وقتی ببینه گوش شنوایی نیست دیگه، دست خودش رو میگیره و آروم آروم عقب نشینی میکنه، به خلاصه کردن خودش تو یه لبخند و دادن خبرهای سلامتی دروغی. وقتی ببینه خودشون خواستن نباشن تمام میل به بودنها رو میذاره یه گوشه از مغزش خاک بخوره، یه طوری با خودش رفتار میکنه که انگار دلتنگ بودن بزرگترین چیزیه که حق داشتنش رو نداره. آره، آدم ناخوآگاه خودش رو آماده میکنه که اگه یه روز، موقع برگشتنها بتونه بگه برای بودن خیلی دیره.
نوه های عزیزم
شماها رو بعد از ۱۸ سالگی با دوستم، پانیذ آشنا میکنم.
=))))))
شماها رو بعد از ۱۸ سالگی با دوستم، پانیذ آشنا میکنم.
=))))))
نمیدونم چرا بعد از موفقیت یا به دست آوردن چیزی خیلی سریع عادی میشه و انگار نه انگار سختی ها کشیدی برای به دست آوردنش، اونوقت وقتی چیزی رو از دست میدی تو بگو یه چیزی که تا دیروز بهش محل هم نمیدادی، غمش تا مدت ها میمونه.
Forever//Over
EDEN
But that's just life, without some lows there is no highs
And everything will be okay, though we are all hurting
'Cause time flies fast and you know, no pain is forever
Ever, forever
I'm not saying, I'm not saying you should
Be really cautious and shit, I'm quite the opposite
Just like, it's, I mean, so, exactly
No pain lasts forever is ridiculous, you think?
I think that's ridiculous
You think that's ridiculous?
Yeah, of course everything lasts forever
And everything will be okay, though we are all hurting
'Cause time flies fast and you know, no pain is forever
Ever, forever
I'm not saying, I'm not saying you should
Be really cautious and shit, I'm quite the opposite
Just like, it's, I mean, so, exactly
No pain lasts forever is ridiculous, you think?
I think that's ridiculous
You think that's ridiculous?
Yeah, of course everything lasts forever
Forwarded from سَبيدو
آشناتراشی از خیال کسی که نمیشناسیش، و امید نزدیکتر شدن به کسی که نزدیکتر شدن بهش هم کمکی بهت نمیکنه، اگه پرسیدن شروع پشیمونی کجاست بگو همینجا
نوه های عزیزم
آدم ها واقعا خطرناکند. دلم نمیخواد بگم بعضی هاشون. من خیلی ماه پیش ها به حدی داشتم آزار میدیدم که رفتم جلوی جمعی و گفتم خواهش میکنم، من نیاز دارم که ساکت بشید. نیاز دارم که فکر کنم دنیای محلی خوبی دارم لااقل، و اون ها بعد از حرف های من شروع کردن به شایعه و اسم گذاشتن رو من.
الان، که میشه بعدها، وقتی بهش فکر میکنم میخندم. چطور به یک مشت آدم که سیاره ها دورم ازشون ولی آزمایش ها نشون میدن که ارتباط خونی دارم باهاشون اعتماد کردم و گفتم ببینید من اینطوری نابود میشم تا بیان و نابودم کنن؟ لابد باور کرده بودم که همه از یه خانواده ایم.
خنده دار نیست؟ حالا باز شروع کردن و راهش میدونین چیه؟ دنیای محلی هم به جهنم، دنیای درونت را بچسب.
آدم ها واقعا خطرناکند. دلم نمیخواد بگم بعضی هاشون. من خیلی ماه پیش ها به حدی داشتم آزار میدیدم که رفتم جلوی جمعی و گفتم خواهش میکنم، من نیاز دارم که ساکت بشید. نیاز دارم که فکر کنم دنیای محلی خوبی دارم لااقل، و اون ها بعد از حرف های من شروع کردن به شایعه و اسم گذاشتن رو من.
الان، که میشه بعدها، وقتی بهش فکر میکنم میخندم. چطور به یک مشت آدم که سیاره ها دورم ازشون ولی آزمایش ها نشون میدن که ارتباط خونی دارم باهاشون اعتماد کردم و گفتم ببینید من اینطوری نابود میشم تا بیان و نابودم کنن؟ لابد باور کرده بودم که همه از یه خانواده ایم.
خنده دار نیست؟ حالا باز شروع کردن و راهش میدونین چیه؟ دنیای محلی هم به جهنم، دنیای درونت را بچسب.
وقتی یه تصمیمی تو ذهنم میگیرم همین که با صدای بلند اعلامش میکنم حس میکنم دوباره دو به شک شدم.
مثلا الان چندین ماهه نمیدونم تصمیمم رو بلند اعلام کنم یا نه.
مثلا الان چندین ماهه نمیدونم تصمیمم رو بلند اعلام کنم یا نه.
یکی از آرزوهام اینه که چند شب تو جنگل با کمترین امکانات زندگی کنم، یعنی همون تو چادر و غذای محدود و اکسیژن زیاد. یه بار موقعیتش پیش اومد ولی به خاطر ترسم از حشرات بیخیال شدم.
آدمی همینقدر ناتوانه مقابل ترس هاش.
آدمی همینقدر ناتوانه مقابل ترس هاش.
توییستاچال!
بیاید بازی. :دی
“حلیمه در یکی از همین دیدارهایمان بود که گفت فامیل اشرف خانم، همیشه نگرانند مبادا «مجید آقا» چون اشرف خانم نازا است طلاقش بدهد.”
خاطرات یک کلفت
تنها کتابی که سر کار روی میز دیده میشه. :))
خاطرات یک کلفت
تنها کتابی که سر کار روی میز دیده میشه. :))