I sing myself
1.69K subscribers
1.92K photos
52 videos
4 files
191 links
Download Telegram
Forwarded from توییستاچال!
چی‌کار کنیم خوشحال شیم؟
توییستاچال!
چی‌کار کنیم خوشحال شیم؟
برعکس شو از تخت بگو رررررر!
😁
Forwarded from در جاده هاى دور
هروقت ماتيلدا پست منو ميذاره كانالش چند تا مانى و پانى و هانى جينگول ميان كانالم،وقتى پويا ميذاره چندتا مطهره ى محجبه ى موقره
من هر از چندگاهی که مریض میشم بعد که خوب میشم انقد از بابت سلامتیم سپاسگزارم که به کفشمم نیست بقیه مشکلات و بعد وقتی غمم گین میشه میگم عوضش سالمم. جدی خیلی مهمه سلامتی، یعنی تو بیفتی بمیری انقد بد نیست که با حال مریض بیفتی یه گوشه جون بدی، میدونی؟ خیلی بده مریضی :))
مردم جهان! براتون آرزوی سلامتی و تندرستی دارم، چه جسمی چه روحی سرپا باشید تا بتونید بجنگید با همه چی.
1
Die For You
Starset
And when all the fires burn
When everything is overturning
There's no thing that I won't go through
Even if I have to die for you
One day the earth will open wide
And I'll follow you inside
Cause the only hell I know is without you
Some day when galaxies collide
We'll be lost on different skies
I will send my rocket ship to find you
Because I know you're lost when you run away
Into the same black holes and black mistakes
Taking all my will just to run alone
Until I bring you home
Forwarded from جعبه‌ی بالای کمد (Zahra)
There’s a difference between wanting to stay and being too afraid to let go.

City of ghosts (Cassidy Blake #1) - Victoria Schwab
نوه های عزیزم
آدمی میتونه دلتنگ چیزی/کسی باشه ولی دلش نخواد بهش برگرده.
حقیقت همینه و بس، عزیزانم.
جمعه
وقتی به دو یا چند راهی های زندگیم فکر میکنم و به اون‌ راه هایی که انتخاب نکردم, همیشه اون شعر معروف میاد تو ذهنم و میگم وقتی عاقبتِ این راهی که انتخاب کردم معلوم بشه حتما با خودم زمزمه میکنم:
Two roads diverged in a yellow wood, And sorry I could not travel both

And that has made all the difference...
Forwarded from توییستاچال!
Perfectionism sucks.
تو وبتون let’s play احساس های منفی ای مثل عذاب وجدان، افسوس، افسردگی و غیره رو عین یه جسم پشت سر اون آدم نشون میدن و از وقتی با این سبک نقاشی(؟) آشنا شدم هر وقت این حس ها رو حس میکنم حضورشون رو پشت سرمم حس میکنم.
I sing myself
از وقتی تصمیم گرفتم اتفاقات روزمره رو با جزئیات و حالات درونیم ننویسم خود به خود میل به نوشتن و هدف نوشتن رو از دست دادم. من با تصمیم و اراده ی خودم دوست داشتم جزء به جزء اتفاقی که درباره ش مینویسم رو به یاد بیارم و ثبت کنم حتی اگه موضوع ناراحت کننده ای باشه،…
ولی بذارید یه قضیه ای که امروز‌ غمم رو‌ گین کرد رو بنویسم، چونکه گذراست و فقط غمش امروز یا نهایتاً فردا میمونه.
یه جمعی بودیم، اتفاقی افتاد و‌ من رنجیده خاطر شدم، فکر کردم حداقل اون چند نفری که خبر ندارن میان میپرسن چی شده یا حداقل یه مثقال دلجویی ای چیزی میکنن. که نکردن، انگار که شنیدن داستان از همونی که ازش ناراحت بودم کافی بود براشون و نیازی به توضیح من نبود، انگار که تمام مدتی که همه با هم دوست بودیم، کسی با من دوست نبود، حضور من با نبودم فرقی به حالشون نمیکرد.
و بله امشب استوری واتس‌اپ یکیشون رو دیدم که چقدر خوش میگذره بهشون و حقیقتاً غمم گین شد که وات د فاک واقعا؟ یعنی انقد طبیعی بود نبود من؟
و خلاصه همین. حس های بدی بهم منتقل شد و بله یه شبایی دلمم براشون تنگ میشد. هاه.
پایان.
Forwarded from The Escapee
همه‌ی ما یه جایی تو زندگیمون اینطوری می‌شیم. هی عقب‌گرد می‌کنیم، تمام توانمون رو می‌ذاریم، می‌دوییم. تا جایی که می‌تونیم تند و پر قدرت می‌دوییم. و می‌خوریم به دیوار. می‌خوریم به مانع. نمی‌رسیم به چیزی که می‌خوایم. چند بار تلاش می‌کنیم، ولی یه جایی.. مثل همین کوچولو.. گریه‌مون می‌گیره.. فکر می‌کنیم دیگه نمی‌شه. اون مرّبی دیگه برامون کافی نیست. اون تشویقا دیگه جواب نمی‌دن. بغض داریم. درد داریم. خستگی داریم..

همه‌ی ما، یه جایی توی زندگیمون احتیاج داریم اونایی که دارن تشویقمون می‌کنن.. اونایی که دوسمون دارن.. حلقه بزنن دورمون. دستشونو بذارن روی شونه‌مون.

"من اینجام."

نه تشویق کنن. نه بخوان ادامه بدیم. فقط همین: "من اینجام."

و یه جوری فریاد بزنن برامون.. انگار که حتی اگه از اون دیوار لعنتی رد نشیم.. بازم یه قهرمانیم..

همه‌ی ما بعدش می‌تونیم از بلندترین دیوارای دنیا رد شیم.. :)
الان همکارم داشت یه چیزی گوش میداد و من خوشحال بودم که برای دقایقی مجبور نیستم تعامل داشته باشم باهاش که همون نیم نگاهی که بهش کردم کار خودشو کرد. یه گوش هندزفریشو درآورد داد بهم گفت بیا نامه ی شاملو به آیدا رو گوش بده.
شنیدم و تحت تاثیر قرار نگرفتم.
بیاید ناشناس از روزهای اخیرتون حرف بزنین، یا داستانتون، نمیدونم هر چی.
اگه جواب ندادم ولی خوندم ناراحت نشین، لابد جواب نداشتم و فقط شنونده بودم.
بچه ها
من خیلی حالم خوب شد با حرف هاتون، آره اکثریت روزای سختی میگذرونین و بذارین یه چشمه از بد بودنم رو نشونتون بدم! من وقتی میبینم بقیه هم تو جاده ی خودشون سخت مشغول تلاشن و بهشون سخت میگذره بیشتر قلقلکم میاد که با وجود سختی ادامه بدم. میدونین؟ با اینکه غمم گین میشه سختی میکشین ولی ازونورم برام محرکی میشه برای جلو رفتن :)) چمیدونم.
خلاصه اینکه خوشحالیاتونم دوست دارم شاید برای منم ازین اتفاقا افتاد کسی چه میدونه.
برای امشب میگم که بیاین مراقب خودمون باشیم. سلامتی و روحمون، تا بتونیم ادامه بدیم.
خزیدنی، جهیدنی، دویدنی، کت واکی، لاکپشتی یا چمیدونم هر چی، ادامه بدیم.
یادی کنم ازین سخن گرامی. Chocolate doesn’t get you flustered! Chocolate helps your problems go away!
رفتم سوپرمارکت به دنبال یه خوراکی جدید ولی انگار خلاقیت ها ته کشیده!