نوه های عزیزم
مامان بزرگتون کسی بود که با شلوار تو خونه ای میرفت ایونت. در این حد گشاد و خسته و مجبور!
مامان بزرگتون کسی بود که با شلوار تو خونه ای میرفت ایونت. در این حد گشاد و خسته و مجبور!
Forwarded from در غیاب آبیها
میان مراتب اندوه که بالا و پایین میروم، مراقبم که آهسته قدم بردارم تا مبادا سقوط کنم به مرتبه آخر و دیگر امیدی به بالا آمدن و دیدن آن نور کمرنگ حیاتبخش نباشد. آنجا که مرزش با مرگ نازک است و نجاتدهنده ناپدید میشود. در تمام این سالها مدام روشهای بالا رفتن و صعود به مرتبه بالاتر را امتحان کردهام. چهطور حالم بهتر شود؟ و من مثل شازده کوچولو که مسئول گلاش بود، مسئول این اندوهم و میدانم که در مرتبههای سادهتر میتوانم بروم کمی بادمجان و گوجهفرنگی بخرم، سیر تفت بدهم و میرزاقاسمی بپزم. در رتبهی پایینتر همهی دنیا خاکستری تیره میشود و ابرها آمادهی بارش. از آن مرتبههای پایینتر اما حرفی نمیزنم، بهجایاش مینویسم که فردا میخواهم میرزاقاسمی بپزم و رد نور را روی گلدانها و اشیای خانه دنبال کنم.
نوه های عزیزم
هر بار خودم رو در معرض آدم های ناامن قرار میدم اینطوری که امشب هستم خسته و کلافه میشم.
جنبه ی اذیت کننده ی آدم ها همینجاست، که بی هوا دهن باز میکنن، نظر میدن، قضاوتت میکنن و بعد تو چشم هات نگاه میکنن. منتظر میمونن تا برای حرف مفتشون مشتاقانه سر تکون بدی.
و بعد انتهای روز، به هفته ای که گذشت فکر میکنی، به اینکه چقدر داری تلاش میکنی به خودت کمک کنی تا افکار سیاه رو به ذهنت راه ندی. که تصمیم جدی گرفتی مراقب سلامت روح و جسمت باشی ولی آدم ها یهو آخر هفته گیرت میارن و اینطور ضعیفت میکنن.
و کاش انسان موجود ذاتاً اجتماعی ای نبود.
هر بار خودم رو در معرض آدم های ناامن قرار میدم اینطوری که امشب هستم خسته و کلافه میشم.
جنبه ی اذیت کننده ی آدم ها همینجاست، که بی هوا دهن باز میکنن، نظر میدن، قضاوتت میکنن و بعد تو چشم هات نگاه میکنن. منتظر میمونن تا برای حرف مفتشون مشتاقانه سر تکون بدی.
و بعد انتهای روز، به هفته ای که گذشت فکر میکنی، به اینکه چقدر داری تلاش میکنی به خودت کمک کنی تا افکار سیاه رو به ذهنت راه ندی. که تصمیم جدی گرفتی مراقب سلامت روح و جسمت باشی ولی آدم ها یهو آخر هفته گیرت میارن و اینطور ضعیفت میکنن.
و کاش انسان موجود ذاتاً اجتماعی ای نبود.
I sing myself
به جای گفتن «امروزم سخت بود» بهتره بگم «امروزم مقاوم بودی» | از سری حرف هایی که باید پایان یک روز سخت بهت بگن.
به همه ی مایی که تلاش کردیم امروز تا آخر روز دووم بیاریم.
Forwarded from پرنده یِ کوچکی که منم (Arina🍃)
سوکورو تازاکی در عمیقترین نقطهی جانش به درک رسید. درک این که هیچ قلبی صرفا به واسطهی هماهنگی، با قلب دیگری وصل نیست؛ زخم است که قلبها را عمیقاً به هم پیوند میدهد. پیوند درد با درد، شکنندگی با شکنندگی، تا صدای ضجه بلند نشود، سکوت معنی ندارد و تا خونی ریخته نشود، عفو معنی ندارد و تا از دل ضایعهای بزرگ گذر نکنی، رضا و رضایت بی معنی است. هماهنگی واقعی در همینها ریشه دارد.
هاروکی موراکامی/ سوکورو تازاکی بی رنگ و سال های سرگشتگی.
هاروکی موراکامی/ سوکورو تازاکی بی رنگ و سال های سرگشتگی.
دیروز صبح با شین داشتم چت میکردم درصورتی که تمام مدت فکر میکردم دارم با سین چت میکنم.
الان داشتم نگاه میکردم که چرا اسم شین اولای لیسته وقتی روزهاست باهاش حرف نزدم! بعد از بیشتر از ۲۴ ساعت فهمیدم O_o
چطور همچین اشتباهی رخ داده واقعا؟
الان داشتم نگاه میکردم که چرا اسم شین اولای لیسته وقتی روزهاست باهاش حرف نزدم! بعد از بیشتر از ۲۴ ساعت فهمیدم O_o
چطور همچین اشتباهی رخ داده واقعا؟
How much better is silence; the coffee cup, the table. How much better to sit by myself like the solitary sea-bird that opens its wings on the stake. Let me sit here for ever with bare things, this coffee cup, this knife, this fork, things in themselves, myself being myself.
Virginia Woolf, The Waves
Virginia Woolf, The Waves
نوه های عزیزم
متعلق نبودن به هیچ دسته و گروهی حس معلق بودن میده، حتی به ما آدمایی که از در قید و بند بودن ها و قانون ها و پایبند بودن خوشمون نمیاد.
گاهی از دور نگاه میکنیم، لبخند میزنیم به آدم هایی که به همدیگه مربوطن و بین همه شون یه ریسمان نامرئی وجود داره که به همدیگه وصلشون میکنه.
بعد به خودمون نگاه میکنیم، میبینیم به هیچ جامون ریسمانی وصل نیست، به هیچ منبعی وصل نیستیم و هیچکس ما رو با دیگری به یاد نمیاره.
شاید دیدن اون چنین افرادی همچین حسی رو بهمون میده، شاید اگه وصل بشیم دوباره مثل هر وصل شدنی بیقراری کنیم و بخوایم که جدا بشیم و مستقل و آزادانه حرکت کنیم. نمیدونم.
متعلق نبودن به هیچ دسته و گروهی حس معلق بودن میده، حتی به ما آدمایی که از در قید و بند بودن ها و قانون ها و پایبند بودن خوشمون نمیاد.
گاهی از دور نگاه میکنیم، لبخند میزنیم به آدم هایی که به همدیگه مربوطن و بین همه شون یه ریسمان نامرئی وجود داره که به همدیگه وصلشون میکنه.
بعد به خودمون نگاه میکنیم، میبینیم به هیچ جامون ریسمانی وصل نیست، به هیچ منبعی وصل نیستیم و هیچکس ما رو با دیگری به یاد نمیاره.
شاید دیدن اون چنین افرادی همچین حسی رو بهمون میده، شاید اگه وصل بشیم دوباره مثل هر وصل شدنی بیقراری کنیم و بخوایم که جدا بشیم و مستقل و آزادانه حرکت کنیم. نمیدونم.
میدونی چه موقع هایی فکر میکنم خودخواه ترین و مستحق تنها بودن آدم دنیام؟ وقتایی که عمداً کسی رو اذیت میکنم یا کرم میریزم یا عبوس بازی درمیارم و در مقابل، طرف برای چیزای خیلی ناچیزی مثل «مرسی که تنهام نذاشتی»، «مرسی که بودی»، «مرسی که کمکم کردی(قطعا ناخواسته)» ازم تشکر میکنه.
و کاش آدما بزرگت نکنن، فکر نکنن فرشته ای چیزی هستی، بذارن همون 😈 که بارها بهش اعتراف هم کردی بمونی چون هر چقدر ادای فرشته بودن رو درمیاری عین وصله ی فیکی که بهت چسبیده رو دلت سنگینی میکنه و باعث میشه از خودت بدت بیاد. من کرم ریختم، بداخلاقم باهات، نگرد یه نکته ی مثبت تو این عملم پیدا کنی و بابتش ازم قدردانی کنی.
یه دوست جدید پیدا کردم و دوباره داره پروسه های شناخت و کشف آدم بهم یادآوری میشه. وقتی با یکی جدید آشنا میشم و قصد میکنم تو زندگیم نگهش دارم و اونم موافقه مرحله به مرحله برام جالبه. مثلا تا الان فهمیدم که از تنها غذا خوردن متنفره و اگه ۲۴ ساعت تنها باشه فقط آب میخوره. یا فهمیدم با آهنگای آروم فازش جور نیست و اگه ما تو ایران دیسکو داشتیم میتونستیم اونجا پیداش کنیم. شبا دیر میخوابه و صبح ها زود بیدار میشه. مثل دوستش، د۲ انرژیش زیاده و بسیار پرحرفه. هنوز نفهمیدم اگه غمش گین باشه تو خودش میریزه یا نه. به تیپش بینهایت اهمیت میده و بسیار تنوع طلبه. دلیل شب بیداریاش بیشتر سریاله. شازده کوچولو رو خیلی دوست داره و حدس میزنم خیلی احساساتی و رومانتیک باشه.
اینا شاید خیلی نکته های مهمی نباشن ولی به موقع خودشون میتونن دوستیت رو بهش ثابت کنن.
مثل اون روز که د۲ سیر بود، منم سیر بودم. ولی چون میدونستم تنهایی چیزی نمیخوره رفتم یه کاسه ماست آوردم کنارش خوردم.
اینا شاید خیلی نکته های مهمی نباشن ولی به موقع خودشون میتونن دوستیت رو بهش ثابت کنن.
مثل اون روز که د۲ سیر بود، منم سیر بودم. ولی چون میدونستم تنهایی چیزی نمیخوره رفتم یه کاسه ماست آوردم کنارش خوردم.