I sing myself
1.69K subscribers
1.92K photos
52 videos
4 files
191 links
Download Telegram
#پیام_ناشناس
سلام.
روزتون بخیر.
راستش یک خواهشی داشتم که امیدوارم از طرف شما مورد قبول قرار بگیره. می‌دونم که این عجیبه که خواستۀ یک نفر رو در حالی که شناختی نسبت بهش ندارید بپذیرید. ولی با این وجود تصمیم دارم این درخواست رو مطرح کنم و امیدوارم به این خاطر که یک درخواست فرهنگیه مورد پذیرش شما باشه. به همراه چند دوست وبلاگ‌نویس یک کانال فروش و تبادل کتاب دست دوم رو راه اندازی کردیم. هدفمون هم فروش و تبادل بدون واسطۀ کتاب‌های دست دوم و خوانده شده‌ای هست که گوشه‌ای از کتابخونه‌هامون داره خاک می‌خوره. این آدرس کانالمونه که می‌تونید مشاهده کنید:
@sarvtab
درخواستی که ازتون داریم اینه که اگر امکان داره کانالمون رو از طریق کانال تلگرامی‌تون تبلیغ کنین. با توجه به اینکه کانال هیچ راه درآمدی نداره، امیدمون برای تبلیغ به وبلاگ‌ها و کانال‌های فرهنگی و شخصی تلگرامه. امیدوارم این درخواست مورد پذیرشتون قرار بگیره. پیشاپیش ممنونم.

@HarfBeManBot
Forwarded from خط سوم
می‌ترسم یه روز به خودم بیام و ببینم دیگه از این آخرین‌ها، چیزی برام نمونده. هیچ آخرین باری یادم نیاد که تو توش بوده باشی.
Mood
میخوام بگم مثلا پویا ۸ صبح از چی مینویسه، بعد من ۸ صبح امروز داشتم فکر میکردم حالا کی حال داره بره بیرون صبح بخیر بگه! :-“
نوه های عزیزم
مامان بزرگتون کسی بود که با شلوار تو خونه ای میرفت ایونت. در این حد گشاد و خسته و مجبور!
میان مراتب اندوه که بالا و پایین می‌‌روم، مراقبم که آهسته قدم بردارم تا مبادا سقوط کنم به مرتبه آخر و دیگر امیدی به بالا آمدن و دیدن آن نور کم‌رنگ حیات‌بخش نباشد. آن‌جا که مرزش با مرگ نازک است و نجات‌دهنده ناپدید می‌شود. در تمام این سال‌ها مدام روش‌های بالا رفتن و صعود به مرتبه بالاتر را امتحان کرده‌ام. چه‌طور حالم بهتر شود؟ و من مثل شازده کوچولو که مسئول گل‌اش بود، مسئول این اندوهم و می‌دانم که در مرتبه‌های ساده‌تر می‌توانم بروم کمی بادمجان و گوجه‌فرنگی بخرم، سیر تفت بدهم و میرزاقاسمی بپزم. در رتبه‌ی پایین‌تر همه‌ی دنیا خاکستری تیره می‌شود و ابرها آماده‌ی بار‌ش. از آن مرتبه‌های پایین‌تر اما حرفی نمی‌زنم، به‌جای‌اش می‌نویسم که فردا می‌خواهم میرزاقاسمی بپزم و رد نور را روی گلدان‌ها و اشیای خانه دنبال کنم.
نوه های عزیزم
هر بار خودم رو در معرض آدم های ناامن قرار میدم اینطوری که امشب هستم خسته و کلافه میشم.
جنبه ی اذیت کننده ی آدم ها همینجاست، که بی هوا دهن باز میکنن، نظر میدن، قضاوتت میکنن و بعد تو چشم هات نگاه میکنن. منتظر میمونن تا برای حرف مفتشون مشتاقانه سر تکون بدی.
و بعد انتهای روز، به هفته ای که گذشت فکر میکنی، به اینکه چقدر داری تلاش میکنی به خودت کمک کنی تا افکار سیاه رو به ذهنت راه ندی. که تصمیم جدی گرفتی مراقب سلامت روح و جسمت باشی ولی آدم ها یهو آخر هفته گیرت میارن و اینطور ضعیفت میکنن.
و کاش انسان موجود ذاتاً اجتماعی ای نبود.
جمعه
Forwarded from پرنده یِ کوچکی که منم (Arina🍃)
سوکورو تازاکی در عمیق‌ترین نقطه‌ی جانش به درک رسید. درک این که هیچ قلبی صرفا به واسطه‌ی هماهنگی، با قلب دیگری وصل نیست؛ زخم است که قلب‌ها را عمیقاً به هم پیوند می‌دهد. پیوند درد با درد، شکنندگی با شکنندگی، تا صدای ضجه بلند نشود، سکوت معنی ندارد و تا خونی ریخته نشود، عفو معنی ندارد و تا از دل ضایعه‌ای بزرگ گذر نکنی، رضا و رضایت بی معنی است. هماهنگی واقعی در همین‌ها ریشه دارد.
هاروکی موراکامی/ سوکورو تازاکی بی رنگ و سال های سرگشتگی.
دیروز صبح با شین داشتم چت میکردم درصورتی که تمام مدت فکر میکردم دارم با سین چت میکنم.
الان داشتم نگاه میکردم که چرا اسم شین اولای لیسته وقتی روزهاست باهاش حرف نزدم! بعد از بیشتر از ۲۴ ساعت فهمیدم O_o
چطور همچین اشتباهی رخ داده واقعا؟
Forwarded from Empty
To the dead ones. Forgotten and lost.
Forwarded from Empty
To stars we've lost today.
How much better is silence; the coffee cup, the table. How much better to sit by myself like the solitary sea-bird that opens its wings on the stake. Let me sit here for ever with bare things, this coffee cup, this knife, this fork, things in themselves, myself being myself.

Virginia Woolf, The Waves
تو داری غمم رو گین میکنی به توان
Mood
نوه های عزیزم
متعلق نبودن به هیچ دسته و گروهی حس معلق بودن میده، حتی به ما آدمایی که از در قید و بند بودن ها و قانون ها و پایبند بودن خوشمون نمیاد.
گاهی از دور نگاه میکنیم، لبخند میزنیم به آدم هایی که به همدیگه مربوطن و بین همه شون یه ریسمان نامرئی وجود داره که به همدیگه وصلشون میکنه.
بعد به خودمون نگاه میکنیم، میبینیم به هیچ جامون ریسمانی وصل نیست، به هیچ منبعی وصل نیستیم و هیچکس ما رو با دیگری به یاد نمیاره.
شاید دیدن اون چنین افرادی همچین حسی رو بهمون میده، شاید اگه وصل بشیم دوباره مثل هر وصل شدنی بیقراری کنیم و بخوایم که جدا بشیم و مستقل و آزادانه حرکت کنیم. نمیدونم.