I sing myself
1.69K subscribers
1.92K photos
52 videos
4 files
191 links
Download Telegram
این ترس هایی که در بزرگسالی متوجه میشی ریشه در کودکی داشته واقعا حیرت آورن. مخصوصا اینکه بدونی فلان ترست دقیقا از چه زمان و مکانی شکل گرفته.
نوه های عزیزم.
دکتر بهم قرصی تجویز کرد که وقتی میخورمش تو هپروتم. زندگی هنوز همونقدر رو شونه هام سنگینی میکنه ولی تو عالم هپروت. راه میرم تو هپروتم، میخونم تو هپروتم، حرف میزنم تو هپروتم، میخندم تو هپروتم و برو تا ته.
دیشب اومدم بخورمش، دیدم خب که چی؟ من سنگینی زندگی و روزها رو دارم رو خودم حس میکنم به هر حال، که چی اینو بخورم؟ این شد که از دیشب قطعش کردم.
قرار بود یک ماه هر شب بخورم و بعدش یک روز درمیون کنم. ولی من نمیخوام تو هپروت باشم، بذار با دید شفاف و واضح این سنگینی رو به دوش بکشم، شاید نجات پیدا کردیم.
جمعه
یا خدا 😱
“I would like to believe this is a story I’m telling. I need to believe it. Must believe it. Those who can believe that such stories are only stories have a better chance. If it’s a story I’m telling, then I have control over the ending. Then there will be an ending, to the story, and real life will come after it. I can pick up where I left off.”

The Handmaid's Tale
Forwarded from جادوگر عوضی پاییزه (Rozhan)
ما برای ادامه دادن
هیچکسی را نداریم جز خودمان.
واین کافی ست.


چارلز بوکفسکی
#شعرهای_باران_خورده
اینطوریه که مثلا دلم میخواد درمورد موضوعی حرف بزنم، بعد میبینم اصلا انرژی صحبت کردن رو ندارم با اینکه مشتاق حرف زدنم. یه وضعیه.
کاش آدما میتونستن از طریق ذهنشون با همدیگه حرف بزنن.
دیروز برای کاری رفته بودیم اون منطقه ای که مرکز کاغذ ایناست، تو پیاده رو مرد مسنی داشت موز میفروخت، دونه ای. اولین بار بود میدیدم کسی دونه ای موز میفروشه.
یه دونه خریدم همونجا بازش کردم راه میرفتم میخوردم. خیلی حال داد، مثلا از وسط خیابون داشتم رد میشدم ماشینا زیاد میومدن من درحالی که جاخالی میدادم یه گازم به موزه میزدم. بعد با خودم گفت تجربه ی موز خوردن وسط جایی که اولین باره میای رو هم پیدا کردی، بنویس تو رزومه ی زندگیت.
تو دفترم که ازین اتفاق مینوشتم بعدش نوشتم بعد از مدت ها یکی همونجاها بهم تیکه انداخت، البته بذار نگیم تیکه، مثلا یه کم قبل ازینکه به موزیه برسم پسره از کنارم رد شد گفت سلام. کاش همه ی تیکه ها اینطوری بودن. :دی
اینطوری خلاصه.
ببینید، آدم وقتی جای زخمش هنوز تازه ست نمیتونه تعریف کنه که چی شد که زخمی شد. باید صبر کنید یه مدت بگذره جاش که خوب شد تعریف میکنه.
البته دیگه اونموقع با اون آب و تاب تعریف نمیکنه و این از کیفیت ماجرا و انتقال حسی که باید رخ بده کم میکنه که من شدیدا ناراضیم برای همین جاش که خوب شد فکت طور تعریف میکنم رد میشم. زندگی اینطوریه دیگه، چیزی که نکشتت بی حست میکنه.
آدم تا وقتی چیزی رو رها نکنه نمیفهمه میتونسته رهاش کنه.
ترس، محدودیت میاره.
#پیام_ناشناس
سلام.
روزتون بخیر.
راستش یک خواهشی داشتم که امیدوارم از طرف شما مورد قبول قرار بگیره. می‌دونم که این عجیبه که خواستۀ یک نفر رو در حالی که شناختی نسبت بهش ندارید بپذیرید. ولی با این وجود تصمیم دارم این درخواست رو مطرح کنم و امیدوارم به این خاطر که یک درخواست فرهنگیه مورد پذیرش شما باشه. به همراه چند دوست وبلاگ‌نویس یک کانال فروش و تبادل کتاب دست دوم رو راه اندازی کردیم. هدفمون هم فروش و تبادل بدون واسطۀ کتاب‌های دست دوم و خوانده شده‌ای هست که گوشه‌ای از کتابخونه‌هامون داره خاک می‌خوره. این آدرس کانالمونه که می‌تونید مشاهده کنید:
@sarvtab
درخواستی که ازتون داریم اینه که اگر امکان داره کانالمون رو از طریق کانال تلگرامی‌تون تبلیغ کنین. با توجه به اینکه کانال هیچ راه درآمدی نداره، امیدمون برای تبلیغ به وبلاگ‌ها و کانال‌های فرهنگی و شخصی تلگرامه. امیدوارم این درخواست مورد پذیرشتون قرار بگیره. پیشاپیش ممنونم.

@HarfBeManBot
Forwarded from خط سوم
می‌ترسم یه روز به خودم بیام و ببینم دیگه از این آخرین‌ها، چیزی برام نمونده. هیچ آخرین باری یادم نیاد که تو توش بوده باشی.
Mood
میخوام بگم مثلا پویا ۸ صبح از چی مینویسه، بعد من ۸ صبح امروز داشتم فکر میکردم حالا کی حال داره بره بیرون صبح بخیر بگه! :-“
نوه های عزیزم
مامان بزرگتون کسی بود که با شلوار تو خونه ای میرفت ایونت. در این حد گشاد و خسته و مجبور!
میان مراتب اندوه که بالا و پایین می‌‌روم، مراقبم که آهسته قدم بردارم تا مبادا سقوط کنم به مرتبه آخر و دیگر امیدی به بالا آمدن و دیدن آن نور کم‌رنگ حیات‌بخش نباشد. آن‌جا که مرزش با مرگ نازک است و نجات‌دهنده ناپدید می‌شود. در تمام این سال‌ها مدام روش‌های بالا رفتن و صعود به مرتبه بالاتر را امتحان کرده‌ام. چه‌طور حالم بهتر شود؟ و من مثل شازده کوچولو که مسئول گل‌اش بود، مسئول این اندوهم و می‌دانم که در مرتبه‌های ساده‌تر می‌توانم بروم کمی بادمجان و گوجه‌فرنگی بخرم، سیر تفت بدهم و میرزاقاسمی بپزم. در رتبه‌ی پایین‌تر همه‌ی دنیا خاکستری تیره می‌شود و ابرها آماده‌ی بار‌ش. از آن مرتبه‌های پایین‌تر اما حرفی نمی‌زنم، به‌جای‌اش می‌نویسم که فردا می‌خواهم میرزاقاسمی بپزم و رد نور را روی گلدان‌ها و اشیای خانه دنبال کنم.
نوه های عزیزم
هر بار خودم رو در معرض آدم های ناامن قرار میدم اینطوری که امشب هستم خسته و کلافه میشم.
جنبه ی اذیت کننده ی آدم ها همینجاست، که بی هوا دهن باز میکنن، نظر میدن، قضاوتت میکنن و بعد تو چشم هات نگاه میکنن. منتظر میمونن تا برای حرف مفتشون مشتاقانه سر تکون بدی.
و بعد انتهای روز، به هفته ای که گذشت فکر میکنی، به اینکه چقدر داری تلاش میکنی به خودت کمک کنی تا افکار سیاه رو به ذهنت راه ندی. که تصمیم جدی گرفتی مراقب سلامت روح و جسمت باشی ولی آدم ها یهو آخر هفته گیرت میارن و اینطور ضعیفت میکنن.
و کاش انسان موجود ذاتاً اجتماعی ای نبود.
جمعه