برای امشب
آدما بعد از یه مدت توقع دارن همونطور که اونا فراموش کردن برای تو چه اتفاقی افتاده تو هم فراموش کرده باشی. با حرکات، حرف ها، تحمیل ها و نگاه هاشون ازت توقع دارن که هر چه زودتر خوب بشی و برگردی به روال سابق. که بتونن دوباره همون روی شوخ، همون روی سالم، همون روی همیشگیت رو داشته باشن. اونا جای تو نیستن و دردی که تو میکشی رو حس نمیکنن. حتی اگه دونفر از یه موضوع زخم خورده باشن هر فرد به طور جدایی اون درد رو تحمل میکنه. هر فرد به طور جدایی رو به بهبود میره. هر کسی یه زمان خاصی نیاز داره برای اینکه برگرده به روال سابقش. همونی که همه میخوان ازش ببینن، همونِ سابق. یادشون میره که اون آدم بعد از برگشت دیگه اون آدم سابق نیست. ظاهرش همونه، ولی روحش نه. تمام چیزی که از اطرافیان میخواد اینه که صبوری کنن تا بتونه برگرده. و وقتی برمیگرده اون رو با تمام تغییراتش بپذیرن. تمام خواهشش همینه. حتی خواهشی که خودش از خودش داره هم همینه، پذیرش خود جدیدش بعد از برگشت.
آدما بعد از یه مدت توقع دارن همونطور که اونا فراموش کردن برای تو چه اتفاقی افتاده تو هم فراموش کرده باشی. با حرکات، حرف ها، تحمیل ها و نگاه هاشون ازت توقع دارن که هر چه زودتر خوب بشی و برگردی به روال سابق. که بتونن دوباره همون روی شوخ، همون روی سالم، همون روی همیشگیت رو داشته باشن. اونا جای تو نیستن و دردی که تو میکشی رو حس نمیکنن. حتی اگه دونفر از یه موضوع زخم خورده باشن هر فرد به طور جدایی اون درد رو تحمل میکنه. هر فرد به طور جدایی رو به بهبود میره. هر کسی یه زمان خاصی نیاز داره برای اینکه برگرده به روال سابقش. همونی که همه میخوان ازش ببینن، همونِ سابق. یادشون میره که اون آدم بعد از برگشت دیگه اون آدم سابق نیست. ظاهرش همونه، ولی روحش نه. تمام چیزی که از اطرافیان میخواد اینه که صبوری کنن تا بتونه برگرده. و وقتی برمیگرده اون رو با تمام تغییراتش بپذیرن. تمام خواهشش همینه. حتی خواهشی که خودش از خودش داره هم همینه، پذیرش خود جدیدش بعد از برگشت.
👍1
”At night, in my bed, I looked for the one my soul loves; I looked for him, but I could not find him.
So I will rise and go around the city; in the streets and in the square I will look for the one my soul loves; I looked for him but I could not find him.
The watchman who goes around the city found me; I asked them: have you seen the one my soul loves?
I stood aside and then I found the one my soul loves; I held him close and wouldn’t let him go.”
So I will rise and go around the city; in the streets and in the square I will look for the one my soul loves; I looked for him but I could not find him.
The watchman who goes around the city found me; I asked them: have you seen the one my soul loves?
I stood aside and then I found the one my soul loves; I held him close and wouldn’t let him go.”
نشستم رو کاناپه ی صورتی کالباسی رنگ تو نور کم روز و فکر میکنم که سوئیت اسپات من کیه.
https://t.me/blogkhani/685
https://t.me/blogkhani/685
حالا میفهمی نگاه کردن به آدم های امن زندگیت و توان حرف دل زدن رو نداشتن چطوریه؟
واقعا نمیفهمم چه مرضیه چیزای شیرین رو میذارم بعداً انجام بدم و خب میدونید دیگه هر چیزی به وقتش خوبه؟
مثلا کل روز یکی از کانالایی که دوست دارم باز نمیکنم تا آخر شب بخونم بعد آخر شب که میشه یا خیلی خسته م، یا خیلی غمگینم، یا شرایط برای با دقت خوندن مهیا نیست و خلاصه کیفش میره!
مثلا کل روز یکی از کانالایی که دوست دارم باز نمیکنم تا آخر شب بخونم بعد آخر شب که میشه یا خیلی خسته م، یا خیلی غمگینم، یا شرایط برای با دقت خوندن مهیا نیست و خلاصه کیفش میره!
It’s actually mad how different life can be and how much things can change, yet you never realize until you look back.
نوه های عزیزم
بابام میگه هر چی تا وقتی هست ازش لذت ببر، هر وقت رفت دیگه رفته، ازش نگو.
سخته نه؟ من همه ی داشتنی هام رو میخوام.
بابام میگه هر چی تا وقتی هست ازش لذت ببر، هر وقت رفت دیگه رفته، ازش نگو.
سخته نه؟ من همه ی داشتنی هام رو میخوام.
این ترس هایی که در بزرگسالی متوجه میشی ریشه در کودکی داشته واقعا حیرت آورن. مخصوصا اینکه بدونی فلان ترست دقیقا از چه زمان و مکانی شکل گرفته.
دکتر بهم قرصی تجویز کرد که وقتی میخورمش تو هپروتم. زندگی هنوز همونقدر رو شونه هام سنگینی میکنه ولی تو عالم هپروت. راه میرم تو هپروتم، میخونم تو هپروتم، حرف میزنم تو هپروتم، میخندم تو هپروتم و برو تا ته.
دیشب اومدم بخورمش، دیدم خب که چی؟ من سنگینی زندگی و روزها رو دارم رو خودم حس میکنم به هر حال، که چی اینو بخورم؟ این شد که از دیشب قطعش کردم.
قرار بود یک ماه هر شب بخورم و بعدش یک روز درمیون کنم. ولی من نمیخوام تو هپروت باشم، بذار با دید شفاف و واضح این سنگینی رو به دوش بکشم، شاید نجات پیدا کردیم.
دیشب اومدم بخورمش، دیدم خب که چی؟ من سنگینی زندگی و روزها رو دارم رو خودم حس میکنم به هر حال، که چی اینو بخورم؟ این شد که از دیشب قطعش کردم.
قرار بود یک ماه هر شب بخورم و بعدش یک روز درمیون کنم. ولی من نمیخوام تو هپروت باشم، بذار با دید شفاف و واضح این سنگینی رو به دوش بکشم، شاید نجات پیدا کردیم.
“I would like to believe this is a story I’m telling. I need to believe it. Must believe it. Those who can believe that such stories are only stories have a better chance. If it’s a story I’m telling, then I have control over the ending. Then there will be an ending, to the story, and real life will come after it. I can pick up where I left off.”
The Handmaid's Tale
The Handmaid's Tale
اینطوریه که مثلا دلم میخواد درمورد موضوعی حرف بزنم، بعد میبینم اصلا انرژی صحبت کردن رو ندارم با اینکه مشتاق حرف زدنم. یه وضعیه.
کاش آدما میتونستن از طریق ذهنشون با همدیگه حرف بزنن.
کاش آدما میتونستن از طریق ذهنشون با همدیگه حرف بزنن.
دیروز برای کاری رفته بودیم اون منطقه ای که مرکز کاغذ ایناست، تو پیاده رو مرد مسنی داشت موز میفروخت، دونه ای. اولین بار بود میدیدم کسی دونه ای موز میفروشه.
یه دونه خریدم همونجا بازش کردم راه میرفتم میخوردم. خیلی حال داد، مثلا از وسط خیابون داشتم رد میشدم ماشینا زیاد میومدن من درحالی که جاخالی میدادم یه گازم به موزه میزدم. بعد با خودم گفت تجربه ی موز خوردن وسط جایی که اولین باره میای رو هم پیدا کردی، بنویس تو رزومه ی زندگیت.
تو دفترم که ازین اتفاق مینوشتم بعدش نوشتم بعد از مدت ها یکی همونجاها بهم تیکه انداخت، البته بذار نگیم تیکه، مثلا یه کم قبل ازینکه به موزیه برسم پسره از کنارم رد شد گفت سلام. کاش همه ی تیکه ها اینطوری بودن. :دی
اینطوری خلاصه.
یه دونه خریدم همونجا بازش کردم راه میرفتم میخوردم. خیلی حال داد، مثلا از وسط خیابون داشتم رد میشدم ماشینا زیاد میومدن من درحالی که جاخالی میدادم یه گازم به موزه میزدم. بعد با خودم گفت تجربه ی موز خوردن وسط جایی که اولین باره میای رو هم پیدا کردی، بنویس تو رزومه ی زندگیت.
تو دفترم که ازین اتفاق مینوشتم بعدش نوشتم بعد از مدت ها یکی همونجاها بهم تیکه انداخت، البته بذار نگیم تیکه، مثلا یه کم قبل ازینکه به موزیه برسم پسره از کنارم رد شد گفت سلام. کاش همه ی تیکه ها اینطوری بودن. :دی
اینطوری خلاصه.
ببینید، آدم وقتی جای زخمش هنوز تازه ست نمیتونه تعریف کنه که چی شد که زخمی شد. باید صبر کنید یه مدت بگذره جاش که خوب شد تعریف میکنه.
البته دیگه اونموقع با اون آب و تاب تعریف نمیکنه و این از کیفیت ماجرا و انتقال حسی که باید رخ بده کم میکنه که من شدیدا ناراضیم برای همین جاش که خوب شد فکت طور تعریف میکنم رد میشم. زندگی اینطوریه دیگه، چیزی که نکشتت بی حست میکنه.
البته دیگه اونموقع با اون آب و تاب تعریف نمیکنه و این از کیفیت ماجرا و انتقال حسی که باید رخ بده کم میکنه که من شدیدا ناراضیم برای همین جاش که خوب شد فکت طور تعریف میکنم رد میشم. زندگی اینطوریه دیگه، چیزی که نکشتت بی حست میکنه.