I sing myself
1.69K subscribers
1.92K photos
52 videos
4 files
191 links
Download Telegram
Forwarded from در جاده هاى دور
چون كه هوا ابرى و باران خورده ست
”There are those that think they know you. They don’t. They don’t even know themselves, and they spend a lifetime trying to figure it out. We are fluid, constantly evolving, wandering and searching the expanses of our existence”
Forwarded from Pigeonova (Pani)
برای امشب
آدما بعد از یه مدت توقع دارن همونطور که اونا فراموش کردن برای تو چه اتفاقی افتاده تو هم فراموش کرده باشی. با حرکات، حرف ها، تحمیل ها و نگاه هاشون ازت توقع دارن که هر چه زودتر خوب بشی و برگردی به روال سابق. که بتونن دوباره همون روی شوخ، همون روی سالم، همون روی همیشگیت رو داشته باشن. اونا جای تو نیستن و دردی که تو میکشی رو حس نمیکنن. حتی اگه دونفر از یه موضوع زخم خورده باشن هر فرد به طور جدایی اون درد رو تحمل میکنه. هر فرد به طور جدایی رو به بهبود میره. هر کسی یه زمان خاصی نیاز داره برای اینکه برگرده به روال سابقش. همونی که همه میخوان ازش ببینن، همونِ سابق. یادشون میره که اون آدم بعد از برگشت دیگه اون آدم سابق نیست. ظاهرش همونه، ولی روحش نه. تمام چیزی که از اطرافیان میخواد اینه که صبوری کنن تا بتونه برگرده. و وقتی برمیگرده اون رو با تمام تغییراتش بپذیرن. تمام خواهشش همینه. حتی خواهشی که خودش از خودش داره هم همینه، پذیرش خود جدیدش بعد از برگشت.
👍1
”At night, in my bed, I looked for the one my soul loves; I looked for him, but I could not find him.
So I will rise and go around the city; in the streets and in the square I will look for the one my soul loves; I looked for him but I could not find him.
The watchman who goes around the city found me; I asked them: have you seen the one my soul loves?

I stood aside and then I found the one my soul loves; I held him close and wouldn’t let him go.”
نشستم رو کاناپه ی صورتی کالباسی رنگ تو نور کم روز و فکر میکنم که سوئیت اسپات من کیه.
https://t.me/blogkhani/685
حالا میفهمی نگاه کردن به آدم های امن زندگیت و توان حرف دل زدن رو نداشتن چطوریه؟
واقعا نمیفهمم چه مرضیه چیزای شیرین رو میذارم بعداً انجام بدم و خب میدونید دیگه هر چیزی به وقتش خوبه؟
مثلا کل روز یکی از کانالایی که دوست دارم باز نمیکنم تا آخر شب بخونم بعد آخر شب که میشه یا خیلی خسته م، یا خیلی غمگینم، یا شرایط برای با دقت خوندن مهیا نیست و خلاصه کیفش میره!
It’s actually mad how different life can be and how much things can change, yet you never realize until you look back.
نوه های عزیزم
بابام میگه هر چی تا وقتی هست ازش لذت ببر، هر وقت رفت دیگه رفته، ازش نگو.
سخته نه؟ من همه ی داشتنی هام رو میخوام.
بارون، صداش، بوش، هوای تاریک-روشن، صدای کلاغ ها، آرامش.
۲۷ دی.
این ترس هایی که در بزرگسالی متوجه میشی ریشه در کودکی داشته واقعا حیرت آورن. مخصوصا اینکه بدونی فلان ترست دقیقا از چه زمان و مکانی شکل گرفته.
نوه های عزیزم.
دکتر بهم قرصی تجویز کرد که وقتی میخورمش تو هپروتم. زندگی هنوز همونقدر رو شونه هام سنگینی میکنه ولی تو عالم هپروت. راه میرم تو هپروتم، میخونم تو هپروتم، حرف میزنم تو هپروتم، میخندم تو هپروتم و برو تا ته.
دیشب اومدم بخورمش، دیدم خب که چی؟ من سنگینی زندگی و روزها رو دارم رو خودم حس میکنم به هر حال، که چی اینو بخورم؟ این شد که از دیشب قطعش کردم.
قرار بود یک ماه هر شب بخورم و بعدش یک روز درمیون کنم. ولی من نمیخوام تو هپروت باشم، بذار با دید شفاف و واضح این سنگینی رو به دوش بکشم، شاید نجات پیدا کردیم.
جمعه
یا خدا 😱
“I would like to believe this is a story I’m telling. I need to believe it. Must believe it. Those who can believe that such stories are only stories have a better chance. If it’s a story I’m telling, then I have control over the ending. Then there will be an ending, to the story, and real life will come after it. I can pick up where I left off.”

The Handmaid's Tale