نوه های عزیزم
یه مشت مهربون دور خودم جمع کرده بودم و از بابت نامهربونی خودم غصه میخوردم ولی بعدش یکی درونم گفت امثال شما نامهربونا اگه نبودین کسی نمیفهمید مهربونا کیان.
به نشانه ی خسته نباشی دستم رو گذاشتم رو شونه م.
یه مشت مهربون دور خودم جمع کرده بودم و از بابت نامهربونی خودم غصه میخوردم ولی بعدش یکی درونم گفت امثال شما نامهربونا اگه نبودین کسی نمیفهمید مهربونا کیان.
به نشانه ی خسته نباشی دستم رو گذاشتم رو شونه م.
اگه ما بدخط ها نبودیم خوشخط ها مشخص نمیشدن.
اگه ما خسته ها نبودیم نَخسته ها معلوم نبودن.
اگه ما بی دقتا نبودیم با دقتا برتر نبودن.
بازم بگم؟
اگه ما خسته ها نبودیم نَخسته ها معلوم نبودن.
اگه ما بی دقتا نبودیم با دقتا برتر نبودن.
بازم بگم؟
وقتایی که عصبانیم احساس قدرت میکنم، زور رو تو مشتام حس میکنم و میدونم اگه رهاش کنم میتونم از زدن اون آدم لذت ببرم، میدونم میتونم انقدر بزنم و بزنم و بزنمش تا اینکه کسی پیدا بشه جلومو بگیره. وقتی عصبانی هستم حس میکنم قیافه م خیلی وحشی و زشت میشه ولی تو سرم حس خوشایندی دارم.
نوه های عزیزم
باید یاد بگیرید که یه کیسه ی ذخیره ی انرژی تو دلتون داشته باشین، که وقتی یه روزایی حس میکنین عالم و آدم دارن حرف های ناامیدکننده بهتون میزنن برید سراغ اون کیسه تو دلتون و بازش کنید و سرتون رو ببرین تو انرژیا و تا انتهای اون روز دووم بیارین.
باید یاد بگیرید که یه کیسه ی ذخیره ی انرژی تو دلتون داشته باشین، که وقتی یه روزایی حس میکنین عالم و آدم دارن حرف های ناامیدکننده بهتون میزنن برید سراغ اون کیسه تو دلتون و بازش کنید و سرتون رو ببرین تو انرژیا و تا انتهای اون روز دووم بیارین.
Forwarded from کاف
بخدا قسم اگر قهوه را در دست راست
و کاپوچینو را در دست چپم بگذراند
باز هم چای را انتخاب میکنم
NiNa @Kafiha
و کاپوچینو را در دست چپم بگذراند
باز هم چای را انتخاب میکنم
NiNa @Kafiha
تمام مدت هی با خودت میگی کاش ازت ناامید بشه و دست برداره و بدونه تو مال این حرف ها نیستی و بیخیال بشه.
بعد وقتی بیخیال میشه یهو غمت گین میشه.
چته دخترم؟
-البته نه همیشه در همه ی موقعیت ها-
بعد وقتی بیخیال میشه یهو غمت گین میشه.
چته دخترم؟
-البته نه همیشه در همه ی موقعیت ها-
راستش کمالگرایی چیزی نیست که آدم بخواد به خاطرش به خودش بباله یا با افتخار برای توضیح خودش بنویسه Perfectionist.
ولی میبینیم که در این برهه زمانی یه صفت خوب دیده میشه بیشتر مواقع.
ولی میبینیم که در این برهه زمانی یه صفت خوب دیده میشه بیشتر مواقع.
وقتی یکی میگه: اوه من نباید این حرفو بهت میزدم ببخشید.
و من میگم: نه اشکال نداره من ناراحت نشدم.
منظورم اینه که: من ازت انتظار چنین حرفی رو داشتم پس ناراحت نشدم. چون انتظار شنیدن این حرف از تو رو داشتم.
و من میگم: نه اشکال نداره من ناراحت نشدم.
منظورم اینه که: من ازت انتظار چنین حرفی رو داشتم پس ناراحت نشدم. چون انتظار شنیدن این حرف از تو رو داشتم.
جانسون باید بیاد ازم تشکر کنه. من یکی از مشتریای ۲۳ ساله ی محصولاتش هستم. شامپو جانسون، پودر بچه ی جانسون، کرم مرطوب کننده ی جانسون، و مدتیه که روغن بچه ی جانسون.
روغن زیاد رو در ماهیتابه بریزید تا به جیز جیز بیفته، بعد سیب زمینیا رو یهویی بریزید تو روغن و بعدش پناه بگیرید.
جسمم تو ماشین نشسته بود و سعی میکرد باباش رو راضی کنه ولی روحم سرش رو انداخته بود پایین و به پهنای صورت اشک میریخت.
I sing myself
نوه های عزیزم امروز یه چیزی رو بعد از تقریبا چهار سال رها کردم، با یه تاییدیه رهاش کردم. یادم میاد وقتی میخواستم شروع کنم هم همینقدر مختصر با یه تاییدیه دادن بود. شروع کردنش با هزاران امید بود، با هزاران استرس و با هزاران خوشبینی مخلوط شده با هزاران نقشه…
از این روز تا الان (دقیقا همین الان) پانیذ من رو تنها نذاشته. چه همون شبی که دقیقه ای یک بار بهش گفتم من میترسم چه روزهایی که سکوت کردم و اومد ازم پرسید “امروز چطوری؟”
فرقش این بود که همه فکر کردن برام عادی شده، با گذشت زمان همونطور که خودشون یادشون رفت فکر کردن برای منم عادی شده. اما پانیذ؟ بدون اینکه حتی بدونه من چی رو چطوری از دست دادم برام سنگ صبورم شد.
و اینطوریه که دوستای مجازی میتونن از واقعی هزاربرابر بهتر باشن و آدم قدرشون رو بدونه.
امیدوارم آدمای زندگیش قدرش رو بدونن. :)
فرقش این بود که همه فکر کردن برام عادی شده، با گذشت زمان همونطور که خودشون یادشون رفت فکر کردن برای منم عادی شده. اما پانیذ؟ بدون اینکه حتی بدونه من چی رو چطوری از دست دادم برام سنگ صبورم شد.
و اینطوریه که دوستای مجازی میتونن از واقعی هزاربرابر بهتر باشن و آدم قدرشون رو بدونه.
امیدوارم آدمای زندگیش قدرش رو بدونن. :)
مدرسه ی کره ای سجونگ که اساتید نیتیو زبان کره ای رو کاملا به صورت کره ای تدریس میکنن و رایگان هست (فکر میکنم هزینه ی کتاب رو میگیرن فقط) داره زبان آموز میگیره، فرم رو کامل پر کنید عکس رو حتما ضمیمه ی فرم کنید و به آدرس
Shoh15@mofa.go.kr
بفرستید.
کلاسا(در تهران) یک روز درهفته هست و تو سه مرحله اعلام میشه که پذیرفته شدید، فرم رو که پر کردید فرستادید اول بهتون ایمیل تاییدیه میفرستن، بعد بهتون میگن برای مصاحبه برید و بعد نتیجه ی نهایی رو از طریق ایمیل اعلام میکنن.
فرم رواگه بلدید به کره ای و اگه بلد نیستید به انگلیسی پر کنید،
مهلت ارسال هم تا ۱۰ دی ۹۷ هست.
مکان برگزاری هم دانشگاه طباطبایی تهران هست.
فرم:
http://down.mofa.go.kr/ir-ko/brd/m_11396/down.do?brd_id=5304&seq=1345383&data_tp=A&file_seq=1
Shoh15@mofa.go.kr
بفرستید.
کلاسا(در تهران) یک روز درهفته هست و تو سه مرحله اعلام میشه که پذیرفته شدید، فرم رو که پر کردید فرستادید اول بهتون ایمیل تاییدیه میفرستن، بعد بهتون میگن برای مصاحبه برید و بعد نتیجه ی نهایی رو از طریق ایمیل اعلام میکنن.
فرم رواگه بلدید به کره ای و اگه بلد نیستید به انگلیسی پر کنید،
مهلت ارسال هم تا ۱۰ دی ۹۷ هست.
مکان برگزاری هم دانشگاه طباطبایی تهران هست.
فرم:
http://down.mofa.go.kr/ir-ko/brd/m_11396/down.do?brd_id=5304&seq=1345383&data_tp=A&file_seq=1
نوه های عزیزم
یادم میاد که ۱۳/۱۴ ساله بودم که با مامان و بابام دعوام شد، انقد تو بدنم انرژی داشتم که نمیدونستم چیکار کنم، اگه میموندم شاید میزدم همه چیز رو میشکستم، یا شایدم کارای بدتر.
پس در خونه رو باز کردم و گذاشتم رفتم، با همون لباسا. وقتی الان بهش فکر میکنم خیلی برام عجیبه، این اولین و آخرین باری بود که اینطوری میزدم بیرون و دیگران فرار تلقی میکردنش.
رفتم پارکی که با خونه یک ربع پیاده روی داشت، یه مخفیگاهی داشتم اونجا برای استراحت. تا غروب موندم و هیچکاری نکردم.
وقتی برگشتم خونه انرژیم تخلیه شده بود، ولی حالا یکی باید انرژی مامان بابا رو خالی میکرد.
یادم میاد که ۱۳/۱۴ ساله بودم که با مامان و بابام دعوام شد، انقد تو بدنم انرژی داشتم که نمیدونستم چیکار کنم، اگه میموندم شاید میزدم همه چیز رو میشکستم، یا شایدم کارای بدتر.
پس در خونه رو باز کردم و گذاشتم رفتم، با همون لباسا. وقتی الان بهش فکر میکنم خیلی برام عجیبه، این اولین و آخرین باری بود که اینطوری میزدم بیرون و دیگران فرار تلقی میکردنش.
رفتم پارکی که با خونه یک ربع پیاده روی داشت، یه مخفیگاهی داشتم اونجا برای استراحت. تا غروب موندم و هیچکاری نکردم.
وقتی برگشتم خونه انرژیم تخلیه شده بود، ولی حالا یکی باید انرژی مامان بابا رو خالی میکرد.